Life and all his friends

Life is strange, pleasant, and sad.

When I see my life, I see sadness, loss, desperation. Yet I see adventure, experience, and happiness. I traveled many cities, met with many people, slept under many skies, cloudy, misty skies, starry skies, empty skies. I walked on many streets, and I dreamed so many dreams. I laughed. I cried. I failed. I continued.

And now I’m thirty years old, in the beginning of yet another long long path, behind another unknown, unfamiliar door, which I don’t even know how it opens. And I’m thinking: What do I have? What should I have?

I have nothing.

I have everything.

Perhaps, maybe, Life is just like taking a cold shower!

Advertisements

The Escape Room

Wednesdays is all about having fun. We went to an “escape room” this Wednesday, after going to bowling and pool last Wednesday, and playing a card-game (I think it was Uno) the week before that.

The escape room was fun and challenging. The first room was a compartment (I’m not sure if “compartment” is the right word here!) in a train, that a girl had “mysteriously” murdered and vanished in it. There was many puzzles there, and one horror scene (a hanging doll which suddenly appeared from the ceiling, with a key bind to her neck). At first I was feeling a little stressed, but at the end we managed to solve all the puzzles and went to the next room.

The second room was dark and we had to use our head-lamps, which we had collected from the first room. A sink full of blood, a bassinet with a doll’s head, a bicycle, a cage with red marks that said “HELP”, and empty aquarium, and many other things was there.

We solved those problems too, and 3 minutes before our 1 hour time limit, we managed to open the last door. The guy said there were only one team that could beat us.

We went to dinner after we had escaped from the room. And we went home. It was past midnight when I got home. I immediately went to the bed, but just before I remove my clothes, I emptied my pockets, and I have found one the keys in it! I think I should return it, or otherwise the door would be open forever!

The Desicion

We were sitting in a café, playing a board game. The board game was called “Pandemic”. We have discovered it there, at the same café, a few weeks ago. We have spent one hour learning the rules, and just when we started to feel tired as hell, the game had began and we had lots of fun. Discovering the rules, the ecstasy of discovering those rules, made us feel excited.

We went back to the café almost every night to play the board game. We would order burgers and french fries and coffee and mineral water, and we would play the game, curing different kinds of horrific diseases. And we kept going there, night after night.

That night was my birthday too. We played that goddamn game, which was starting to feel bored and less exciting. After that we played another game called “Quoridor”, which was fun and challenging. Then Omid went to the bathroom. I checked my Telegram messages. Mellic had been posted another amazing story of hers in her Telegram channel. I didn’t know her in person, I was just following her in Instagram and Telegram. She was moving to Chile in few days. She had been saying that she knew Peru like her own hometown. Most of its parts, Miraflores, Baranco, San Isidoro. I knew those parts as well, but from a very different source: from Llosa’s novels. I was in love with those novels. I remember reading them in buss, subway, taxi, in my bed, and everywhere in between. I used to daydreaming about Peru, Lima, Andes peaks, where magic was happen. I can still imagine the sidewalks of Lima, the bars, the whorehouses, also the crime department of La Cronica newspaper.

Reading Mellic’s story made me sad and jealous. How had she, a twenty-years old lonely girl,  managed to walk on the streets of my beloved country, while I, a fully grown man, who had just started his life’s fourth decade, had lived there only in his dreams?

To be honest, it made me angry! And the anger made me decide this: I will work hard, I will move to another country, then I will work harder to earn money, and then I will travel the miraculous, dreamy South America!

پنجم مرداد نود و شش

از شیخ‌بهایی توی خیابان ملاصدرا تا پارک آب و آتش را پیاده گز کردم. مسیر تاکسی‌خوری نیست و حال و حوصله تاکسی را هم نداشتم. تمام راه از دم در شرکت تا دم در مغازه‌ی کفش‌فروشی، پشه‌های ریز سفید، در تعداد بالا توی هوا وول می‌خوردند و خودشان را به سر و صورتم می‌مالیدند. وارد کفش‌فروشی که شدم به سرفه افتاده بودم. به فروشنده گفتم دیگر نمی‌شود توی تهران نفس کشید. یارو با انرژی خاص فروشنده‌ها گفت دقیقاً. انگار بخشی از کارش این بود که با مشتری‌ها موافقت کند.

کفش‌ها را نگاه کردم و یک جفت خریدم. کفش‌های قبلی کلافه‌ام کرده بودند. دو سال و خورده‌ای پیش از یک مغازه‌ی استوک‌فروشی خریده بودم‌شان. کفش‌های خوبی بودند ولی بعد کف ابری‌شان خم شد و کفی داخل‌شان وا رفت و مجبور شدم عوض‌شان کنم. پول زیادی پای کفش‌های جدید داده بودم ولی عین خیالم نبود. چند وقت قبل‌ترش پا درد شدیدی گرفته بودم و آن روز هم می‌فهمیدم که در آستانه‌ی پا درد جدید دیگری هستم. کفش‌ها لازم بودند وگرنه که داشتم پول جمع می‌کردم.

کفش‌ها را خریدم و فروشنده آنها را در جعبه‌ای مقوایی گذاشت و جعبه را در کیسه‌ای خیلی بزرگ جا داد. جمع کردم و رفتم و سر راه، روی پله‌های ورودی یک بانک نشستم و عوض‌شان کردم. کفش‌های جدید سنگین بودند ولی راحت بودند و مچ پایم را می‌گرفتند و انگشت‌هایم در کفش رها و راحت تکان می‌خوردند. مشغول عوض کردن‌شان بودم که مردی کنارم ایستاد و گفت که مدت‌هاست بدون کفش سر می‌کند. نگاهش کردم. کثیف و ریشو و سیاه بود و مثل تمام کارتن‌خواب‌های تهران یک گونی کوچک به دوشش انداخته بود و دمپایی‌های لاستیکی آبی رنگی به پا داشت. گفتم: «بیا. کفش‌ها مال تو.» پوشیدشان و از پایش بزرگ‌تر بودند ولی گفت اندازه‌اند و داشت تشکر و دعا می‌کرد که فلنگ را بستم چون نمی‌خواستم ازم تشکر کند و فکر کند دارم لطفی در حقش می‌کنم. می‌خواستم کفش‌ها را نگه دارم برای مسافرت و اینجور کارها ولی بدون دلیل خاصی دادم‌شان به یارو و بعدش حس عجیبی داشتم که حالا کسی در شهر هست که کفش‌های من را به پا دارد و معلوم نیست با آنها کجاها را سیر می‌کند. رفتم جلوتر و جلوی یک گل‌فروشی سیگار کشیدم و می‌خواستم برگردم تا یارو را پیدا کنم و بهش بگویم این کفش‌ها جاهای زیادی رفته‌اند ولی نگفتم و به این فکر کردم که کاش به حرف گرفته بودمش تا می‌نشست و برایم داستان زندگی‌اش را می‌گفت.

رفتم سراغ ص. و جلوی ورودی ساختمان نیمه‌کاره‌ای ایستادیم و سیگار کشیدیم و حرف زدیم. بعد رفتم تا به س. بپیوندم که ماشین داشت و می‌توانست من را تا کرج برساند. ولی او تازه رفته بود و من هم سوار مترو شدم تا او را در میدان آزادی ببینم. بعد از مدت‌ها سوار مترو شده بودم. خلوت بود و خنک و روشن. و توانستم بنشینم و کتابم را باز کردم و رفتم توی «در راه» و کیف کردم از این همه دیوانه‌بازی و انگشت وسط نشان دادن به زندگی. بعد کنارم پیرمردی نشست که مدام خودش را به من می‌چسباند و نگاهش که کردم دیدم کنارش زنی نشسته است و پیرمرد دارد سعی می‌کند فاصله شرعی را بین خودش و او حفظ کند. بعد سوار متروی دیگری شدم و کنار پسری نشستم که آرایش رقیقی کرده بود و پارک شهر پیاده شد. بعد بلافاصله مردی کنارم نشست که یک شعر از توی یک کانال تلگرامی پیدا کرده بود و داشت آن را بلند بلند می‌خواند و هی آه می‌کشید. بعد نگاه کردم و زن قدبلندی را دیدم که لباس ارتشی پوشیده بود با یک کلاه ارتشی و انواع ادوات جنگی از بازو و مچ دست‌ها و جیب‌هایش آویزان بود. کوله‌پشتی بزرگی روی دوشش بود و با قیافه‌ای جدی به همه‌مان نگاه می‌کرد. یکراست از داخل فیلم‌های جنگی هالیوودی بیرون پریده بود. پباده که شدم پسر جوانی از روبرویم رد شد که شمشیری خیالی دست گرفته بود و به من که رسید دستش را تکان داد و صدایی از دهانش درآورد و من را با آن شمشیر کشت. همان موقع بود که به سرم زد که باید همین‌ها را بنویسم، همه‌شان را بنویسم تا از یادم نروند. همین آدم‌ها و تمام آن پنجاه هزار پشه‌ی سفیدی که آن روز توی ریه‌هایم رفته بودند و توی کفش‌فروشی سرفه‌شان کردم روی کفش‌ها.

رسیدم به میدان آزادی و سوار ماشین س. شدم و با این که گواهینامه نداشتم خودم پشت فرمان نشستم. س. خسته بود و می‌خواست بخوابد. ولی من انرژی‌ام زده بود بالا و سرخوش بودم و یکریز حرف زدم و بعد که فهمیدم خوابیده است، زیر لبی با خودم حرف زدم و جمله‌ی اول یک داستان جدید به ذهنم رسیدم و آن را با صدای بلند و زیرلب برای خودم تکرار کردم. سر کوچه ماشین را تحویل س. دادم و عین دیوانه‌ها چهار طبقه پله را بالا دویدم و لپتاپم را روشن کردم تا همه‌ی ماجراهای امروز را بنویسم. و همه را نوشتم و آب‌جوش و نبات خوردم تا معده‌ام آرام بگیرد. بعد دیگر پلک‌هایم می‌سوختند و با این که دلم نمی‌خواست، خوابیدم تا فردا، با کفش‌های جدید، با بینهایت پشه‌ی ریز سفید در سینه، آدم‌های جدیدی ببینم و چیزهای جدید از داخل این زندگی کسالت‌بار بیخود بیرون بکشم.

دهم اردیبهشت نود و شش

بعد از مدت‌ها دوباره کار برنامه‌نویسی کرده بودم و از این بابت احساس سرخوشانه‌ای داشتم. دور بودن از کار کامپیوتر و رسیدن به کاری که دوست داشتم خوشایند بود و آرزو می‌کردم می‌توانستم با استفاده از شغل مورد علاقه‌ام درآمد خوبی داشته باشم اما نمی‌شد و من که می‌خواستم ظرف مدت چهار ماه خانه‌ام را عوض کنم بازگشت به برنامه‌نویسی اجتناب‌ناپذیر می‌نمود. پنج ساعت کار کردم و چیزهایی را که یادم رفته بود یاد گرفتم و چیزهای زیادی هم بود که فراموش نکرده بودم و این من را متعجب کرد. برنامه‌نویسی را دوست داشتم اما تحمل فشارها و استرس کارهای سنگینش را نداشتم و همین باعث شده بود از آن کار دل بکنم. وقتی کاری مال آدم نباشد تلاش کردن بیهوده است و دست آخر جرقه‌ای باعث می‌شود کار را رها کنی و برنامه‌نویسی مال من نبود و گرچه دوستش داشتم هیچوقت نتوانسته بودم قبول کنم که برنامه‌نویس خوبی هستم.

بعد از تمام شدن کار انرژی خوبی داشتم و در خانه راه رفتم و آهنگ گوش دادم و بیرون رفتم تا هوایی بخورم و سیگار بکشم. ابرها در آسمان بودند و گاهی مثل یک لامپ مهتابی خراب برق می‌زدند و هوا را روشن می‌کردند. بعد باران گرفت و باران شدیدی بود و همه جا را خیس کرد و چند دقیقه بیشتر دوام نداشت و قطع شد اما هوا تازه و خنک شد و آسفالت پررنگ‌تر شد و چاله‌های خیابان پر از آب شدند. بهرام از راه رسید و مصاحبه‌ای کاری داشت و شب اینجا ماند و گفت که نمی‌داند این کار را قبول کند یا کار دیگری را که در تهران به او پیشنهاد شده بود. حرف زدیم و سرمان را کردیم توی تلفن‌هایمان و دیگر حرف نزدیم و مدتی بعد من رفتم خوابیدم و او بیدار ماند و صدای لپتاپش بلند بود.

بعدازظهر آن روز با تراپیستم حرف زده بودم و فکر کرده بودم چهار سالی می‌شود که او را می‌بینم و هیچ چیز بی‌نظیر دیگری در زندگی‌ام سراغ نداشتم. حرف زده بودیم و از چیزهای ساده و کوچک به مسائل بزرگ و مهم رسیده بودیم. حرف زدن‌مان که تمام شده بود سبک و توخالی بودم و چیزی برایم مهم نبود و تمام این چهار سال بعد از تمام شدن حرف‌هایمان کم و بیش همین حس را داشتم. خوشحال بودم که چیزی در زندگی‌ام دارم و حسی که به او و حلسه‌هایمان داشتم آمیخته‌ای از عشق بود و از چیزهای دیگر.

نهم اردیبهشت نود و شش

زنگ زدم به دفتر نمایندگی ال جی ولی کسی جواب نداد. یک ساعت بعد خودشان زنگ زدند و گفتند تلفنم آماده‌ی تحویل است. ساعت هنوز چهار نشده بود و من لباس پوشیدم و بیرون رفتم. تا سبزه‌میدان پیاده رفتم و همان مسیر همیشگی را پیاده طی کردم. از خیابان مجیدیه به بلوار منظریه رسیدم و از روبروی سوپرمارکت بزرگ دلفین به چپ پیچیدم و بلوار نامجو را تا بیمارستان الزهرا رفتم و به پارک شهر رسیدم و در فکرم بود سر راه به کافه‌ی دنج توی خیابان قلمستان ۲ سری بزنم و جریان پیکسل‌ها را برایشان تعریف کنم. صاحب کافه دوست برادرم بود و بعد دوست من هم شد و موهای بلندی داشت و آنها را شبیه باب مارلی بافته بود و ادعا می‌کرد اولین کافه‌ی رشت را او افتتاح کرده است. دور و بر کافه‌اش پر از گربه‌هایی بود که به او سپرده بودند تا به صورت موقت یا دائم ازشان نگهداری کند و گربه‌های توی خیابان می‌پلکیدند و خودشان را به مشتری‌هایی می‌چسباندند که دور میزهای بیرون کافه می‌نشستند. از کنار کافه رد شدم و داخل نرفتم و وارد بلوار لاکانی شدم و آن را به طرف سبزه‌میدان پیاده رفتم تا به پاساژ علاءالدین رسیدم و سوار آسانسور شدم و به طبقه‌ی سوم رفتم. تلفنم را گرفتم و همان مسیر را برگشتم تا دوباره به کافه رسیدم و آنجا ایستادم و تصمیم گرفتم بروم داخل. صاحب کافه نبود و هیچکس جز من و کافه‌چی و یک دختر دیگر آنجا نبودند. آمریکانویی سفارش دادم و بیرون نشستم و با تلفنم ور رفتم تا اطلاعاتش را به حالت اول درآورم. هوا نیمه‌ابری بود و آبی آسمان در افق و از لای ابرها پیدا بود و هوا سرد نبود. آدم‌ها از خیابان می‌گذشتند و ماشین‌ها می‌گذشتند و روبرویم پارک کوچکی بود که میان درختانش پسرها و دخترها نشسته بودند و سیگار می‌کشیدند. قهوه‌ام را خوردم و احساس کردم چیزی به پایم برخورد کرد و دیدم که گربه‌ای خودش را به من چسبانده است. پشت گوش‌ها و بین کتف‌ها و کمرش را نوازش کردم و موهای نرم و خاکستری و طلایی‌اش به دستم چسبیدند و مشغول تلفنم شدم و قهوه‌ام را با دو تا شکلات در زرورق‌های طلایی خوردم. کمی بعد صاحب کافه سر رسید و ماشین را در چند قدمی من پارک کرد و همراه دختری از ماشین پیاده شدند و یک کیک در دست صاحب کافه بود. احوالپرسی کردیم و گربه‌ی بسیار کوچکی را دیدم که پایین پای دختر نشسته بود و دختر به او دست می‌کشید و نوازشش می‌کرد و گربه به زحمت یک ماه سن داشت و آنها او را که در میان سپر ماشین گیر کرده بود نجات داده بودند. قهوه‌ام را تمام کردم و پول قهوه را دادم و از گفتن ماجرای پیکسل‌ها پشیمان شده بودم و می‌خواستم طور دیگری آنها را بفروشم. مسیر همیشگی را بازگشتم و از کنار پارک گذشتم و از پلی که از روی گوهررود رد می‌شد عبور کردم و گوهررود وضع خوبی نداشت و کم‌عمق بود و بوی ماندگی می‌داد. به خانه رسیدم و خوابم گرفت و روی فرش و بدون روانداز خوابیدم و سردم شد و از خواب بیدار شدم و خواب‌هایی دیده بودم که از یاد برده بودم.

باقی روز را کار کردم و چون نزدیک انتخابات بود چند تا مصاحبه‌ی سیاسی نگاه کردم و وقتی ساعت یازده و نیم شب شد نمی‌دانستم روز چطور اینقدر سریع گذشته است. فوتبال نگاه کردم و باران گرفت و صدای باران را از پنجره‌ی باز شنیدم و هوا بوی خنکی به خود گرفت و رفتم زیر باران ایستادم و سیگار کشیدم و به این فکر کردم که باید خودم را آنطور که هستم بپذیرم و با خودم کنار بیایم و بپذیرم که خوبی‌ها و بدی‌هایی دارم و فهمیدم زندگی همین است و همین و فقط همین و زندگی هیچ چیز دیگری نیست.

هشتم اردیبهشت نود و شش

بیدار که شدم جنازه‌ی سوسک کوچکی جلوی در اتاق روی زمین افتاده بود. به باقی خانه نگاه کردم که اوضاع خوبی نداشت و شلوغ و به هم ریخته و کثیف بود. تمام روز و شب قبل داشتم فکر می‌کردم باید خانه را تمیز کنم اما این کار را نکرده بودم و امروز می‌خواستم هر طور که شده خانه‌ام را تمیز و مرتب کنم. آهنگ گذاشتم و همینطور که آهنگ پخش می‌شد زباله‌ها را از روی زمین جمع کردم و توی کیسه‌ی بزرگی ریختم و تلویزیون را از وسط اتاق پذیرایی جمع کردم و آن را گوشه‌ی اتاق گذاشتم و کیف‌هایم را به دیوار کنار میزم تکیه دادم و صندلی‌ها را دور میز درون آشپزخانه چیدم و یخچال را از مواد تاریخ گذشته و فاسد و نان‌های بیات خالی کردم و بعد با دقت زمین را جارو کشیدم. خرده‌نان‌ها و تکه‌های کاغذ و چیزهای ریز دیگر توی لوله‌ی جاروبرقی بالا رفتند و صدای برخوردشان را به لوله‌ی جاروبرقی شنیدم و بعد به دم در اتاق رسیدم و قبل از این که جنازه‌ی خشک‌شده‌ی سوسک را جارو کنم خوب آن را نگاه کردم. دلم می‌خواست میکروسکوپ ارزانی که خریده بودم اینجا بود تا آن را زیر میکروسکوپ ببینم و پرزهای پاها و شاخک‌هایش را ببینم اما آن را جارو کردم و سوسک از لوله‌ی جاروبرقی بالا رفت و توی کیسه کنار باقی چیزهایی که زور مکش جارو رسیده بود آرام گرفت. آخرین بسته‌ی مرغ را از توی فریزر درآوردم و بعد ظرف‌ها را شستم و آخر سر سطل آشغال را خالی کردم که از همه سخت‌تر بود. آن وقت گرسنه شدم و یاد مرغ‌ها افتادم. آنها را از کیسه‌ی فریزرشان در آوردم و زیر شیر آب سرد شستم و با چاقوی کندی بافت گوشت مرغ را بریدم و آنهایی را که نتوانستم از استخوان جدا کنم توی فریزر برگرداندم و تمام مدت به این فکر کردم که مثله کردن یک مرغ هیچ احساسی در من بر نمی‌انگیزاند و می‌توانم یک مرغ را با دست‌هایم بگیرم و قصابی کنم. مرغ‌ها را توی ماهیتابه سرخ کردم و با رب گوجه و زردچوبه و نمک تفت دادم و بعد برنج درست کردم و خوراک مرغ را با آن مخلوط کردم و برای شام خوردم.

زندگی‌ام داشت درگیر یکنواختی و کسالت می‌شد و فکر می‌کردم تمیز کردن خانه و درست کردن غذا می‌تواند تغییری در آن ایجاد کند. اما تغییری ایجاد نکرد و مثل قبل بی‌حوصله و بی‌انگیزه بودم و به جز وقتی که رفتم سیگار خریدم با هیچکس حرف نزده بودم و دیدم که دستنوشته‌های روزانه‌ام کوچک و کوچک‌تر می‌شوند و دلیلش این است که اتفاق خاصی برایم نمی‌افتد و تجربه‌ی جدیدی کسب نمی‌کنم. تصمیم گرفتم روز بعد بیشتر بیرون بروم و آدم‌های بیشتری ببینم و بدون فکر کردن وارد چند تا کتابفروشی بشوم تا کاری پیدا کنم. فکر می‌کردم همه‌ی این‌ها می‌توانند نیرویی باشند که من را به زندگی هل دهند.