آینده‌نگری

ما واقعن چقدر آینده‌نگری داریم؟ راجع به صرفه‌جویی در منابع حرف نمی‌زنم که البته بحث مهمی است. راجع به آینده‌نگری مردمان غارنشین حرف می‌زنم. آنها سنگ‌ها را می‌تراشیدند. آیا به این فکر می‌کردند که بعدها ممکن است کسی از وجودشان باخبر شود؟ نمی‌دانم. اما لابد می‌دانستند که نقش و نگارهاشان به این زودی‌ها پاک نمی‌شود. و پاک نشد. هزارها سال بعد همچنان باقی ماند تا ما آنها را کشف کنیم و بدانیم آدم‌هایی دیگر هم وجود داشته‌اند. آدم‌هایی که از پا در آوردن یک بوفالوی‌ بدوی هیجان‌زده‌شان می‌کرده است.

اما ما چقدر آینده‌نگری داریم؟ راجع به چهار هزار سال بعد حرف می‌زنم. عدد سال‌ها به هزار که می‌رسد دیگر نمی‌شود به این راحتی چیزی را پیش‌بینی کرد. ماشین‌های پرنده؟ نژادهای اصلاح‌شده؟ مرگ در پانصد سالگی؟ یا شاید دوباره غارنشینی. دوباره اختراع چرخ. هوم؟

راجع به چهار هزار سال بعد حرف می‌زنم. آیا مردمان آن موقع، اگر وجود داشته باشند و برایشان مهم باشد، می‌فهمند که ما روزی قادر بوده‌ایم با ده انگشت روی کلیدهایی مکانیکی بکوبیم و چیزی خلق کنیم که قبل از آن وجود نداشته؟ آیا می‌فهمند می‌توانسته‌ایم تخیلات‌مان را روی پرده‌ای به بزرگی یک اتاق خواب، با چشم ببینیم؟

راجع به بی‌خیالی ملایمی که نسبت به مخلوقات‌مان داریم حرف می‌زنم. ما نسبت به اجدادمان بسیار خلاق‌تر و بسیار آگاه‌تریم. می‌توانیم در چند ثانیه کاری را انجام دهیم که آنها، اگر به فکرشان می‌رسید، باید خودشان را می‌کشتند تا انجامش دهند. اما در عین حال نسبت به نگهداری‌شان (کمی) سهل‌انگاریم. وبلاگ می‌نویسیم، ویدیو می‌سازیم، عکس می‌گیریم، نقاشی می‌کشیم، موزیک می‌سازیم و آنها را روی وردپرس، یوتیوب، اینستاگرام، پینترست و ساندکلاد می‌گذاریم. اما با وجود اینکه تمام دنیا می‌توانند محصولات‌مان را در چند ثانیه ببینند و این خوب است، آنها خیلی زود لابلای خروارها اطلاعات و محصولات دیگر فراموش می‌شوند و گرچه خیلی دیر، اما روزی نابود خواهند شد.

راجع به دیتای دیجیتال حرف می‌زنمو راجع به چهار هزار سال بعد. که یخ‌های قطبی آب شده‌اند، اقیانوس‌ها سرزمین‌هایمان را بلعیده‌اند و همراه با ما، سرورها و هارد درایوهایمان سوخته‌اند و تبدیل به سنگ‌هایی شده‌اند که هیچ چیز روی آنها حک نشده است.

آنها چطور ما را خواهند شناخت؟

در باب صبر

من خودم عقیده دارم که خواندن یک رمان خیلی بهتر از نگاه کردن به اقتباس سینمایی آن کتاب است. تا الان اگر ازم می‌پرسیدید که چرا، می‌گفتم چون خواندن کتاب بیشتر به من حال می‌دهد و از اینجور حرف‌ها. ولی تا الان به این وضوح تفاوت بین یک کتاب و یک فیلم را به چشم خودم ندیده بودم.

این‌ها اتفاقاتی است که در فیلم ارباب حلقه‌ها می‌افتد (به طور خلاصه) تا چهار هابیت جوان به آراگورن برخورد کنند:

بیلبو بگینز در روز تولدش شایر را ترک می‌کند و حلقه را برای فرودو بگینز به ارث می‌گذارد. گندالف خاکستری شک می‌کند که مبادا این همان حلقه‌ی معروف سائورون باشد. می‌رود دستنوشته‌های قدیمی را مرور می‌کند و می‌بیند که کوه هلاکت (در سرزمین موردور) به جنب و جوش افتاده. به شایر برمی‌گردد و می‌بیند که چند سوار سیاه خانه‌ی بگینز را زیر و رو کرده‌اند اما نتوانسته‌اند حلقه را پیدا کنند. به فرودو و سام می‌سپارد که مخفیانه از شایر بروند و در مهمانخانه‌ی «اسبچه‌ی راهوار» منتظرش باشند. خودش می‌رود تا با سارومان سفید مشورت کند. فرودو و سام در مزرعه‌ای به مری و پی‌پین برخورد می‌کنند و آنها هم همراه آنها راهی می‌شوند. در جنگل یک سوار سیاه جلوی راه آنها را می‌گیرد اما آنها فرار می‌کنند و به مهمانخانه می‌رسند. آنجا می‌بینند که گندالف هنوز نرسیده و با استرایدر (همان آراگورن) آشنا می‌شوند.

من الان صفحه‌ی سیصد و یازده کتاب اول هستم و آنها تازه همین الان پایشان را داخل «بری» جایی که «اسبچه‌ی راهوار» آنجا قرار دارد گذاشته‌اند. و هنوز از آراگورن هم هیچ خبری نیست. و همه‌چیز (تاکید می‌کنم) همه‌چیز در کتاب فرق می‌کند. از سیر حوادث تا شخصیت‌ها و جزئیات. همه‌چیز فرق می‌کند و خیلی بهتر است. مثلاً هیچ می‌دانستید فرودو وقتی از شایر راه می‌افتد پنجاه ساله است؟ یا مثلاً گندالف هفده سال تمام تحقیق می‌کند تا متوجه می‌شود که حلقه، همان حلقه‌ی معروف است؟ مثلاً می‌دانستید که هابیت‌ها در جنگل الف‌ها را می‌بینند و الف‌ها آنها را با خود می‌برند و ازشان پذیرایی می‌کنند؟ می‌دانستید که بعداً با «تام بامبادیل» برخورد می‌کنند؟ اصلاً هیچ می‌دانستید که در کتاب آنها آواز می‌خوانند؟ این یکی از آوازهایی است که الف‌ها می‌خوانند:

سفید برفی! ای بانوی پاک! سفید برفی

شهبانوی آنسوی دریاهای غربی!

ای روشنایی ما آوارگان

در میان جهانی درهم تنیده از درختان!

عالی نیست؟

من وقتی کتاب را می‌خوانم با خودم فکر می‌کنم چرا این اتفاق‌ها و این شخصیت‌ها در فیلم نیستند؟ چرا حذف شده‌اند؟ و با خودم فکر می‌کنم اگر من بودم همه‌چیز را توی فیلم می‌گفتم. ممکن است من از اقتباس سینمایی (که اغلب هم هالیوودی است) چیزی ندانم که نمی‌دانم. اما جواب سوال واضح است: به خاطر بودجه. سینما پرخرج‌ترین مدیای زمانه است و به خاطر همین خیلی چیزها را فدا می‌کند. اینطور نیست؟

دلیل دیگرش شاید این باشد که امروزه همه‌چیز خیلی سریع شده است و دیگر کسی وقت‌اش را ندارد کتاب هشتصد صفحه‌ای بخواند. می‌رود دو ساعت در سالن سینما می‌نشیند و تمام دیگر. هوم؟ درست است؟ مثل فست فود. نیم ساعت بعد از اینکه تصمیم گرفتید شام بخورید، سیر هستید.

من این را قبول می‌کنم. یک ماه زمان زیادی برای وقت گذاشتن روی یک «چیز» است. و این چیز می‌تواند هر چیزی باشد. اما خب چه می‌شود کرد؟ ضرب‌المثل کجایی است که می‌گوید «Good things come to those who wait»؟