گابو

درست یک سال پیش، میم پیغام داد: «دیدی گابو هم رفت؟» اینطوری بود که از ماجرا خبردار شدم.

آنموقع فقط «زیباترین مغروق جهان» را خوانده بودم و وقتی خبر رسید که «گابو هم رفت» با خودم گفتم خیلی حیف شد. یادم هست که رفتم و یک بار دیگر، برای بار هزارم، داستان کذایی، که درست و حسابی زیر و رویم کرده بود را خواندم و دوباره مثل روز اول، درست انگار هیچوقت قبلاً چشمم به آن جمله‌ها نیفتاده بود، وقتی به آنجایی رسیدم که می‌گفت «می‌خواستند به ساقه‌های پایش لنگر یک کشتی تجاری را ببندند تا بدون این که در اعماق دریا به چیزی بخورد، یک راست به جایی برود که ماهی‌ها کورند و کشتی‌ها از دلتنگی می‌میرند» کتاب را بستم و نتوانستم طاقت بیاورم. همان موقع هم با وجود اینکه فقط همین یک داستان کوتاه را از او خوانده بودم، می‌دانستم که نویسنده‌ای بزرگ از دنیا رفته است.

هجده روز بعد صد سال تنهایی را برای اولین بار شروع کردم و اصلاً نمی‌دانستم دارم چه بلایی سر خودم می‌آورم. ورق به ورق کتاب را با شگفتی، ترس، حیرت و تأثر خواندم. با سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، که آنموقع هنوز کودک بود، برای اولین بار یخ را کشف کردم، همراه با خوزه آرکادیو بوئندیا، وقتی شبح سرگردان پرودنسیو آگیلار را دیدیم فهمیدم که حتی مرده‌ها هم پس از مرگ، پیر می‌شوند و همراه با رمدیوس خوشگله وقتی داشتیم در میان نسیم خفیف نور کورکننده، سوسک‌ها و گل‌ها را ترک می‌کردیم، برای اورسولا که در آن زمان تقریباً نابینا شده بود دست تکان دادم.

بعدتر وقتی «گزارش یک قتل از پیش اعلام شده» و «از عشق و شیاطین دیگر» را هم خواندم مطمئن شدم که جادوی روایت‌های مارکز آنقدر هست که انسانی معمولی در طول عمرش احساس کمبود نکند. حقیقت این است که برای من، مارکز*، تنها نویسنده‌ای است که می‌تواند با کنار هم گذاشتن دو تا کلمه‌ی ساده، کاری کند که احساس کنم روی سطح کره‌ی زمین، جا به اندازه‌ی کافی وجود ندارد. از خودم می‌پرسم آیا اینها را مدیون ترجمه‌های درخشان آثار او هستم، یا خاصیت نثر مارکز این است که در تمام زبان‌های دنیا، به یک اندازه، مسحورکننده می‌شود؟

به هر حال، دیروز وقتی آخرین صفحه‌ی کتاب ناتمام «زنده‌ام که روایت کنم» را خواندم، با دیدن کاریکاتوری از او در فیسبوک، فهمیدم یک سال تمام از آن روز که «گابو هم رفت»، گذشته است. حالا دیگر فکر نمی‌کنم چقدر حیف. فکر می‌کنم او، همانطور که خودش هم اعتقاد داشت، همچون شبحی پیر و مهربان، در اتاق‌های ما، در آن گوشه‌ی خلوت و بسیار شخصی که کتاب‌هایش را کنار هم چیده‌ایم تا هروقت دلمان خواست ورقشان بزنیم و دوباره از شدت کشف و شهود ناب نفس‌مان بند بیاید، آنقدر پرسه می‌زند و زنده می‌ماند «که در صبح‌گاه‌های سال‌های بعد، مسافران کشتی‌ها از بوی باغ‌های دریایی از خواب بیدار شوند و ناخدای کشتی با اونیفورم عرشه‌ای خود بیرون بیاید و با ردیف مدال‌های جنگی روی سینه و دوربین و ستاره‌ی قطبی‌اش گرداب گل‌های سرخ را در افق جزائر کارائیب نشان بدهد و به چهارده زبان بگوید: نگاه کنید، آن جا دهکده‌ی استبان است. جایی که باد چنان آرام است که زیر تخت‌خواب‌ها غنوده است، جایی که خورشید چنان به شدت می‌درخشد که گل‌های آفتابگردان نمی‌دانند به کدام سوی بچرخند.»**

* و یوسا البته.

** از پاراگراف آخر داستان «زیباترین مغروق جهان» ترجمه بهمن فرزانه.