شانس

امروز «شانس» به من زنگ زد و پیشنهاد کاری بهم داد. از دوستان یکی از دوستان قدیمی‌ام بود. درباره‌ی پروژه‌ی عظیمی حرف زد که درحال انجام دادنش بودند. از این گفت که فقط چهار شرکت دیگر در دنیا هستند که در این حوزه کار می‌کنند و لازم دانست این را ذکر کند که از سود شرکت درصد قابل توجهی به آدم‌های «درگیر» اختصاص می‌دهد.

شاید نشود اسمش را «شانس» گذاشت. اما این چیزی بود که وسط حرف‌های او به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم اسمش را «شانس» بگذارم.

به شانس گفتم که نمی‌خواهم این کار را انجام دهم. گفتم که دیگر برنامه‌نویسی نمی‌کنم و دنبال کار دیگری رفته‌ام. گفت که شرکت بزرگی هستند و فقط محدود به برنامه‌نویسی نیستند و کارهای دیگری هم هست، و شانس به من گفت که اگر بداند چه کاری می‌کنم حتماً می‌تواند برایم کاری پیدا کنم.

گفتم نویسندگی می‌کنم.

او هم مثل خیلی‌های دیگر گفت که برایش خیلی جالب است که می‌شنود کسی برنامه‌نویسی و کامپیوتر را ول کرده و نویسندگی می‌کند. راستش نمی‌دانم جوابشان را چه بدهم. معمولاً می‌گویم: «آها.» اما می‌فهمم که منظورشان از «جالب» همان «عجیب» است.

دارد یک سال می‌شود که برنامه‌نویسی را کنار گذاشته‌ام. گاهی دلم تنگ می‌شود؟ البته. گاهی هم شانس اینطوری به تلفن همراهم زنگ می‌زند و می‌گوید دفتر فرانسه و دبی و هلندشان هم اتفاقاً نیرو می‌خواهد.

اما یک چیزی را باید مدام با خودم تکرار کنم. بیرون آمدن از آن کار، تحمل کردن آن همه سختی در زمستان عجیب و غریب پارسال، همه به خاطر دلیلی بود. گاهی آن دلیل را فراموش می‌کنم. گاهی نمی‌دانم چرا دارم این کار را ادامه می‌دهم. گاهی می‌خواهم به شانس بگویم آره. چرا که نه؟ خیلی هم خوب.

ولی یک چیزی در گوشم تکرار می‌کند که: «بگو نه. اینطوری خوشحال‌تری. مهم همین است.»

ترامادول ملت‌ها

هفته‌ی آخر مرداد بود که از فیسبوک و اینستاگرام آمدم بیرون. اینستاگرام را دی‌اکتیو کردم. ولی فیسبوک را گذاشتم باشد. چون با آن در اسپاتیفای لاگین بودم. منتها دیگر هیچوقت به آنجا برنگشتم.

آدم دوست ندارد تنها باشد. قبلاً چاره‌ای نبود. خواه ناخواه گاهی آدم احساس می‌کرد که تنهاست و نیاز دارد کسی کنارش باشد. می‌رفت پیش کسی، تلفن را برمی‌داشت و شماره‌ای می‌گرفت یا همینطوری می‌نشست و شاید کتابی چیزی می‌خواند.

بعد تلویزیون آمد. بعد می‌شد فیلم‌ها را روی وی‌اچ‌اس یا سی‌دی خرید و هر وقت از شبانه‌روز دید. بعد اینترنت رسید. یاهو مسنجر، وبلاگ‌ها، سایت‌های مختلف. بعد هم شبکه‌های اجتماعی. جایی که می‌شد دوست پیدا کرد، هزاران هزار تا دوست که هرگز نمی‌خوابند و دستشویی نمی‌روند و خسته نمی‌شوند. شبیه معجزه بود. تازه قبل‌ترها باید می‌رفتی پای کامپیوتر می‌نشستی. ولی حالا فقط کافی است دست کنی توی جیبت یا دست بکشی روی پارچه‌ی مبل.

جدی فکر نمی‌کنم آدم‌ها انگیزه‌ی دیگری جز پر کردن تنهایی برای رفتن به شبکه‌های اجتماعی داشته باشند. منتها یک چیزی این وسط درست نیست. من هم تنها بودم و هم در شبکه‌های اجتماعی بودم. ولی هیچوقت نشد بعدش احساس خوشحالی کنم. همیشه یک خلاء ناجوری آنجا می‌ماند. همیشه انگار کار انجام‌نشده‌ای داشتم. به نظرم اینستاگرام و اینجور چیزها مُسکن‌های نسل ما هستند. مسکن‌هایی قوی که هر وقت کوچکترین علائمی دیدیم یکی بالا می‌اندازیم و خوب می‌شویم. منتها هیچوقت روی روکش زرورقی آنها را نمی‌خوانیم که با حروفی ریز نوشته‌اند: بسیار اعتیادآور. همراه با عوارض جانبی خطرناک.

حالا نمی‌خواهم بروم روی منبر. کار من نیست و اینجا را راه نینداخته‌ام که این کار را بکنم. فقط می‌خواهم بگویم که من حالا هم اغلب اوقات تنهام. توی خانه راه می‌روم. گاهی سرک می‌کشم به کوچه ببینم چه خبر است. کار می‌کنم و کتابم هست و این وبلاگ و همینجور چیزها.

منتها فرقش چیست؟ این که هر وقت دوستانم را می‌بینم بی‌نهایت خوشحال می‌شوم. احساسی که از زمان اختراع تلویزیون به اینطرف نداشته‌ام.

مسابقه‌ی دو

هندزفری توی گوشم بود. صدای موزیک کم شد و صدای کامپیوتری زنی توی گوشم گفت:

زمان سپری‌شده: ۶ دقیقه و ۲۴ ثانیه. مسیر طی شده: ۱ کیلومتر.

عددهای دیگری هم گفت که ازشان سر در نیاوردم.

صدای موزیک دوباره بلند شد و من به کار قبلی‌ام ادامه دادم: داشتم می‌دویدم.

دمای هوا ۳ درجه بود. ساعت ۱۰ و نیم شب بود. گرمکن تنم بود، زیر آن یک آستین بلند نازک و زیر آن تیشرتی از جنس پلی‌استر. با این حال سردم نبود. به چیزی که زمانی دکتری بهم گفته بود فکر می‌کردم: بعضی سیگاری‌های قد بلند ممکن است مویرگ ریه‌هایشان پاره شود و در جا بمیرند.

داشتم فکر می‌کردم ممکن است این اتفاق برای من هم بیفتد؟ ممکن بود.

اما نایستادم. تنفسم مشکلی نداشت و هیچ کجای بدنم درد نمی‌کرد. همینجا باید بگویم که دویدن را ۴ ماه پیش شروع کردم و ۳ ماه و ۳ هفته پیش کنار گذاشتم. حالا دوباره شروع کرده‌ام و ممکن است ادامه‌اش بدهم. یا ممکن است دوباره کنارش بگذارم. این حق را به خودم می‌دهم که هر تصمیمی می‌خواهم بگیرم.

بلوار شهید بهشتی را رفتم تا رسیدم به فلکه‌ی گاز که دیگر فلکه نیست. از زیر پل ماشین‌رو رفتم آنطرف خیابان و در جهت عکس، برگشتم به سمت جماران. سر راه خیابان مجیدیه را رفتم داخل که انتهایش بلوار منظریه است. همان وقت بود که یادم افتاد.

۴ ماه پیش که داشتم می‌دویدم هم صدایی در گوشم پیچیده بود. تهران بودم. دور پارک شهرآرا می‌دویدم. یک ضلع‌اش سرازیری بود و ضلع دیگر سربالایی. آخرهای دویدنم بود. سربالایی را به بدبختی تمام کرده بودم و به سرازیری رسیده بودم که ساده‌تر بود. عرق می‌ریختم و نفسم بالا نمی‌آمد. پاهایم درد می‌کردند و دیگر به سختی می‌توانستم دست‌هایم را هماهنگ با دویدن تکان دهم. همان وقت بود که صدا را شنیدم.

این بار صدای موزیک توی هندزفری کم نشد. صدا کامپیوتری نبود. آمار و ارقام اعلام نمی‌کرد. صدای مردی بود شبیه صدای خودم. گفت: «داری می‌دوی؟ (پوزخندی زد.) بدو. منتها من خوب می‌دانم که خیلی زود خسته می‌شوی و دیگر نمی‌دوی.»

آنوقت فهمیدم که صدا را قبلاً هم شنیده بودم. وقتی می‌خواستم کاری را شروع کنم. یا تصمیمی بگیرم و پشتش بایستم. همان صدا همین کلمه‌ها را تکرار می‌کرد: «خوب می‌دانم که خیلی زود…»

سرعتم را بیشتر کردم. حتی اخم هم کردم. دویدن من دور پارک شهرآرا به صحنه‌ی نبردی بدل شد. من و ماهیچه‌های خسته و درمانده‌ام یک سمت بودیم و آن صدا که سرحال و قبراق و پوزخندزنان دنبالمان می‌آمد سمت دیگر. سرعتم را بیشتر و بیشتر کردم. اخم‌هایم بیشتر توی هم رفت. صدای ناله‌ی کفش‌هایم و صدای ترق توروق زانوهایم را شنیدم و یک دور کامل دیگر تمام پارک را دور زدم تا به او، به آن صدا، ثابت کنم که این دفعه از این خبرها نیست. قرار است من پیروز شوم.

خب، نتیجه این شد که دو روز تمام نتوانستم از جایم بلند شوم و بعد هم دیگر ندویدم. تا همین حالا.

صدای موزیک کم شد و صدای زن کامپیوتری دوباره گفت:

زمان سپری‌شده: ۱۳ دقیقه و ۵۵ ثانیه. مسافت طی‌شده: ۲ کیلومتر.

به رشت برگشتم و به خیابان تاریک و پهن مجیدیه، پر از درخت‌های بلند و ساختمان‌های حسرت‌برانگیز.

سرعتم را بیشتر کردم تا از تمام توانم در یک دقیقه‌ی آخر استفاده کنم. بعد به آن صدا فکر کردم. دیگر نبود. چیزی نمی‌گفت. فهمیدم که دلیلش را می‌دانم. چون یاد گرفته‌ام به حرف او هم گوش کنم. فهمیده‌ام که وقتی می‌گوید: «می‌دانم که خیلی زود…» منظورش در واقع این است که یواش‌تر پسر. داری خودت را به کشتن می‌دهی.

در جستجوی زمان از دست رفته

تمام شهرک و کارخانه‌ی کنارش را کانادایی‌ها ساخته بودند. انقلاب که شد، جمع کردند و رفتند. کارخانه ماند و آن شهرک.

پدرم در آن کارخانه کاری پیدا کرد. در شهرک به او خانه‌ای دادند. خانه‌ی سازمانی.

اول ویلایی کوچک بود که به آنها «پیش‌ساخته» می‌گفتیم. بعد ترفیع گرفت و ویلایی بزرگ‌تر به او دادند که بهش «ویلا» می‌گفتیم. همانجا بود. در آن ویلا قدیمی‌ترین خاطره‌ی من ضبط شد و حالا به یادش می‌آورم.

خانه‌ای رویایی بود. سه اتاق خواب داشت. در حمام دو تا روشویی، یک وان بزرگ و توالت فرنگی داشتیم. کنار توالت، سکویی فلزی بود که برادرم از آن افتاد و سرش شکست. هیچ گریه نکرد. مادرم وقتی بغلش کرد و حس کرد دستش خیس شده است، تازه متوجه قضیه شد.

سالن پذیرایی آنقدر بزرگ بود که در آن فوتبال بازی می‌کردیم. سقفش آنقدر بلند بود که هرچقدر توپ را بالا می‌انداختیم به سقف نمی‌خورد. شومینه‌ای داشت که هیچوقت روشنش نکردیم و پدر برای این که دست و بالمان سیاه نشود، درش را تخته کرد. کولری گازی داشت که تابستان‌ها روشنش می‌کردیم و در چرتی عصرگاهی زیر همان کولر بود که من اولین کابوسم را دیدم.

اتاق‌ها را هم به یاد دارم. و هال که تلویزیون آنجا بود. و آشپزخانه که میزی گرد داشت و رویش صبحانه می‌خوردیم. پارکینگ را به یاد دارم و حیاط دور تا دور خانه را که تابی فلزی داشت و گزنه‌های خودرو سرتاسرش را پوشانده بودند. یک سمت خانه خیابان بود، اما سمت دیگر دیواری کوتاه ساخته شده از بلوک‌های سیمانی قرار داشت که از روی آن می‌پریدیم و وارد جنگل می‌شدیم. جنگلی که شغال و دارکوب و برکه‌ای پر از ماهی داشت و خانه‌هایی ماقبل تاریخی آنجا بود که هیچوقت نزدیک‌شان نشدیم.

آشپزخانه دری داشت به انباری راهرو مانندی که نمی‌توانم آن را به خاطر بیاورم. چرا؟ نمی‌دانم. باید روزی این را هم بفهمم. خیلی چیزها هست که باید درباره‌ی آن شهرک بفهمم.

به‌هرحال، خانه‌ای رویایی بود. بله. اما آن وقت‌ها این را نمی‌دانستیم.

پدر کار دیگری در شرکتی دیگر پیدا کرد و از آنجا نقل‌مکان کردیم. سیزده سالم بود و دارم فکر می‌کنم نکند همان وقت‌ها بود، یا شاید هم دقیقاً همان روز که سوار جیپ صحرای سیاه‌مان شدیم و خیابان پنجم ویلاها را دور زدیم و دیگر هرگز دوستانم را ندیدم. نکند همان روز بود که کودکی من تمام شد و به جمع بزرگسال‌ها پیوستم. این را هم نمی‌دانم. گفتم که. خیلی چیزها هست…

چند سال بعد کارخانه تعطیل شد و خانه‌ها را به ساکنین‌اش واگذار کردند. خیلی‌ها فروختند و عده‌ای ماندند. تا جایی که می‌دانم کسی دیگر کاری به کار آن شهرک و خانه‌ها و بازماندگانش ندارد. ساختمان‌ها زنگ زده‌اند و خیابان‌ها از جا کنده شده‌اند. علف‌های هرز و پیچک‌ها از هر چیزی بالا رفته‌اند و ملخ‌های سبز و سنجاقک‌های دم‌قرمز مالک هفتاد و پنج درصد شهرک هستند.

حالا پانزده سال از آن نقل‌مکان گذشته. خانه‌ی فعلی‌ام ۹۰ کیلومتر با آن شهرک فاصله دارد و خیلی وقت‌ها، خیلی وقت‌ها، مچ خودم را در حال خیالبافی درباره‌ی آن خانه می‌گیرم. که روزی آن را خریده‌ام. همان خانه را. و در آن زندگی می‌کنم. در آن شهرک دورافتاده‌ی غمگینِ بی‌چیز. در حیاطش ایستاده‌ام و به خیابان نگاه می‌کنم. سگی دارم که دمش را به پایم می‌کوبد و له‌له‌زنان اطراف را می‌پاید. اما من دارم عینکم را جابجا می‌کنم. چشم‌هایم را ریز می‌کنم تا بتوانم بهتر ببینم. بچه‌ای آنجاست. جلوی در خانه ایستاده است. به درخت‌های آلوچه و نخل بی‌خاصیت وسط حیاط نگاه می‌کند، بعد سر می‌چرخاند و برای دوستانش دستی تکان می‌دهد. آن وقت سوار جیپ سیاه‌رنگی می‌شود و می‌رود. برای همیشه.

And I’m not leaving

امروز سه مستند دیگر از مایکل مور دیدم. «Michael Moore in Trumpland» و «Where to Invade Next» و «Capitalism: A Love Story».

حالا می‌خواهم اعتراف کنم که با هر سه تا بغضم ترکید و گریه کردم.

باید سعی کنم توضیحی برای این مساله بیابم، ولی فعلاً نمی‌خواهم این کار را بکنم. شاید یکشنبه‌ی هفته‌ی بعد.

آخرهای فیلم «کاپیتالیسم: یک قصه‌ی عاشقانه» مایکل مور روی تصویری سیاه این جمله را به زبان مادری‌اش درباره‌ی کشور خودش می‌گوید:

I refuse to live in a country like this.

من خیلی آدم می‌شناسم که همین فکر را درباره‌ی اینجا، ایران، می‌کنند. آنها هم نمی‌خواهند در کشوری مثل اینجا زندگی کنند (هر کس به دلیلی). راستش من هم نمی‌خواهم و می‌توانم چندین و چند دلیل قانع‌کننده برایتان بیاورم.

اما روی همان تصویر سیاه، آقای مور ادامه می‌دهد:

And I’m not leaving.

همین جا بود. یکی از همان جاهایی که بغضم ترکید و گریه کردم.

در ادامه، مایکل مور را می‌بینیم که دور تا دور ساختمان مرکزی یک بانک، نوار زرد رنگی می‌کشد که رویش نوشته: «صحنه‌ی جرم، لطفا عبور نکنید». بعد بلندگوی دستی‌اش را برمی‌دارد و می‌گوید: «اینجا جرمی به وقوع پیوسته. من آمده‌ام تا شما را دستگیر کنم. نترسید. نگران نباشید. زندان آنقدرها هم جای بدی نیست.»

همان موقع بود که فکر کردم بله. من هم نمی‌خواهم از اینجا بروم. می‌خواهم اگر مشکلی هست بایستم و رفع و رجوعش کنم.

نمی‌دانم چطوری، نمی‌دانم از پسش برمی‌آیم یا نه، نمی‌دانم نتیجه‌اش را در طول حیات شخصی‌ام می‌بینم یا نه، نمی‌دانم اصلاً دلم می‌خواهد این کار را بکنم یا نه. اما یک چیز می‌دانم. این:

And I’m not leaving.

مایکل و ارنست

به نظرم جای دو نفر در مملکت ما خالی است. یعنی دلم می‌خواست این دو نفر به جای این که امریکایی باشند، ایرانی می‌بودند.

یکی همینگوی و آن دیگری مایکل مور.

همینگوی به خاطر توصیفاتش از جنگ. ما هم جنگی بزرگ از سر گذراندیم. خوب یا بد، درست یا غلط، آن را از سر گذراندیم. من چند ساعتی بیشتر در آن حضور نداشتم، اما این دلیل خوبی نیست که فراموشش کنم.

ما هم کسانی داشتیم که در جنگ کشته شدند. شجاع بودند یا میهن‌پرست؟ می‌دانستند برای چه می‌جنگند یا نه؟ به خدا و ارزش‌های دینی پشت جنگ معتقد بودند یا فقط می‌خواستند جهان‌مان از چیزی که هست کوچکتر نشود؟

همینگوی نشان‌مان می‌داد که آدم‌هایی که در جنگ کشته شدند، نام‌هایی نیستند که به درد اتوبان و بلوار و خیابان، و به درد پول درآوردن بخورد. آنها هم مثل ما بودند. درس می‌خواندند. کاری داشتند. در عروسی اقوام و دوستان‌شان شرکت کرده بودند. فحش‌های کاف‌دار بلد بودند. بلد بودند چطور می‌شود دختری را بوسید و می‌دانستند اگر به جنگ نمی‌رفتند، حالا چهل، پنجاه، شصت ساله بودند.

مایکل مور هم به خاطر توانایی‌اش در کنار هم چیدن وقایع. تا نشان‌مان بدهد که تا چه اندازه در کثافتی که خودمان ساخته‌ایم فرو رفته‌ایم. او می‌توانست در فضای مه‌آلود اجتماعی‌مان سرنخ‌هایی پیدا کند. سرنخ‌هایی که نیازشان داریم تا بتوانیم راه‌حل درست مشکلات‌مان را بیابیم. بفهمیم کجا قدم اشتباهی برداشته‌ایم تا به اینجا رسیده‌ایم.

دوست داشتم مایکل مور هم مال ما بود، چون فارنهایت ۹/۱۱ او را همین حالا دیدم. غم‌انگیز، تکان‌دهنده، منزجرکننده، و حسرت‌برانگیز.

توریستی در جهان

رفته بودیم لاهیجان. مراسم چهل منبر بود در روز تاسوعا.

دختری  استرالیایی همراهمان بود (که باید درباره‌ی او هم بنویسم). او را برده بودیم تا مراسم را نشانش بدهیم. شلوغ بود. خیلی شلوغ. جلوی در هر خانه‌ای آتشی روشن بود در مجمری. آدم‌ها شمع می‌انداختند توی آتش. و برنج برمی‌داشتند تا قاطی برنج‌های خودشان کنند و روزی آنها را دم کنند و بخورند و حاجت بگیرند.

من قبلاً چنین چیزی ندیده بودم. خیلی جالب بود.

همین را گفتم یا چیز دیگری؟ یادم نیست. به‌هرحال یکی از دخترها بهم گفت: «پس تو هم یک توریستی.»

می‌دانید که. آدم باید جواب هوشمندانه‌ای بدهد. آن هم به یک دختر.

گفتم: «همه‌مان در این جهان توریستیم.»

آن دختر بعدها دوست صمیمی‌ام شد. منتها فکر نکنم یادش باشد که من آن روز وسط شلوغی این حرف را به او زده باشم. حرف احمقانه‌ای بود. بله. همینطور فکر می‌کنم. منتها می‌دانید؟ خودم بعدها خیلی بهش فکر کردم. دیدم دقیقاً همان چیزی است که باید باشم.

توریستی در جهان.

خب، توریست بودن در کشوری دیگر کار راحتی است. کافی است پا به خیابان بگذارید. شما یک توریست هستید. کار سخت این است که آدم در کشور خودش توریست باشد.

***

دو ماهی هست که در رشت زندگی می‌کنم. قبلاً تهران بودم. قبل‌تر کرج و قبل از آن اصفهان، شاهین‌شهر، شهرک کوچکی در جاده‌ی آستارا (که باید درباره‌ی این هم…) و اهواز.

رشت جای خوبی است. همین حالا دارد برف می‌بارد. از دیشب تا همین حالا قطع نشده. امیدواریم، گرچه کفش‌هایمان سوراخ است، فردا که بیدار شدیم ببینیم تا زیر قوزک پاهایمان برف روی زمین نشسته.

کمی از شهرهای اطراف را دیده‌ام. ماسال و روستای «زرده‌خوج»، بندر انزلی و اسکله‌ی مرغ‌های دریایی، جاده‌ی پونل به خلخال (که چه جاده‌ای!)، خمام و یخ‌دربهشت با طعم انجیر. هزار تا قهوه‌خانه‌ی سنتی که هر کدام شگفت‌انگیزتر از دیگری بودند. با پیرمردهای بی‌کار نعلبکی به دست و بخار سماور و بوی کباب‌های ارزان و املت. اینجاها را دیده‌ام و خیلی جای دیگر مانده که ندیده‌ام.

باید اعتراف کنم که زندگیِ یک سال اخیر خیلی سخت بوده. با ماجراهایش می‌توانم حسابی سرگرم‌تان کنم. هنوز هم آسان نیست و فکر نکنم به این زودی شود. اما.

بله. همین اما کافی است. لازم نیست بعدش جمله‌ای بیاورم. چرا که تصمیم‌ام را گرفته‌ام. می‌دانم که هستم و قرار است چه چیزی باشم.

توریستی در جهان.