در جستجوی زمان از دست رفته

تمام شهرک و کارخانه‌ی کنارش را کانادایی‌ها ساخته بودند. انقلاب که شد، جمع کردند و رفتند. کارخانه ماند و آن شهرک.

پدرم در آن کارخانه کاری پیدا کرد. در شهرک به او خانه‌ای دادند. خانه‌ی سازمانی.

اول ویلایی کوچک بود که به آنها «پیش‌ساخته» می‌گفتیم. بعد ترفیع گرفت و ویلایی بزرگ‌تر به او دادند که بهش «ویلا» می‌گفتیم. همانجا بود. در آن ویلا قدیمی‌ترین خاطره‌ی من ضبط شد و حالا به یادش می‌آورم.

خانه‌ای رویایی بود. سه اتاق خواب داشت. در حمام دو تا روشویی، یک وان بزرگ و توالت فرنگی داشتیم. کنار توالت، سکویی فلزی بود که برادرم از آن افتاد و سرش شکست. هیچ گریه نکرد. مادرم وقتی بغلش کرد و حس کرد دستش خیس شده است، تازه متوجه قضیه شد.

سالن پذیرایی آنقدر بزرگ بود که در آن فوتبال بازی می‌کردیم. سقفش آنقدر بلند بود که هرچقدر توپ را بالا می‌انداختیم به سقف نمی‌خورد. شومینه‌ای داشت که هیچوقت روشنش نکردیم و پدر برای این که دست و بالمان سیاه نشود، درش را تخته کرد. کولری گازی داشت که تابستان‌ها روشنش می‌کردیم و در چرتی عصرگاهی زیر همان کولر بود که من اولین کابوسم را دیدم.

اتاق‌ها را هم به یاد دارم. و هال که تلویزیون آنجا بود. و آشپزخانه که میزی گرد داشت و رویش صبحانه می‌خوردیم. پارکینگ را به یاد دارم و حیاط دور تا دور خانه را که تابی فلزی داشت و گزنه‌های خودرو سرتاسرش را پوشانده بودند. یک سمت خانه خیابان بود، اما سمت دیگر دیواری کوتاه ساخته شده از بلوک‌های سیمانی قرار داشت که از روی آن می‌پریدیم و وارد جنگل می‌شدیم. جنگلی که شغال و دارکوب و برکه‌ای پر از ماهی داشت و خانه‌هایی ماقبل تاریخی آنجا بود که هیچوقت نزدیک‌شان نشدیم.

آشپزخانه دری داشت به انباری راهرو مانندی که نمی‌توانم آن را به خاطر بیاورم. چرا؟ نمی‌دانم. باید روزی این را هم بفهمم. خیلی چیزها هست که باید درباره‌ی آن شهرک بفهمم.

به‌هرحال، خانه‌ای رویایی بود. بله. اما آن وقت‌ها این را نمی‌دانستیم.

پدر کار دیگری در شرکتی دیگر پیدا کرد و از آنجا نقل‌مکان کردیم. سیزده سالم بود و دارم فکر می‌کنم نکند همان وقت‌ها بود، یا شاید هم دقیقاً همان روز که سوار جیپ صحرای سیاه‌مان شدیم و خیابان پنجم ویلاها را دور زدیم و دیگر هرگز دوستانم را ندیدم. نکند همان روز بود که کودکی من تمام شد و به جمع بزرگسال‌ها پیوستم. این را هم نمی‌دانم. گفتم که. خیلی چیزها هست…

چند سال بعد کارخانه تعطیل شد و خانه‌ها را به ساکنین‌اش واگذار کردند. خیلی‌ها فروختند و عده‌ای ماندند. تا جایی که می‌دانم کسی دیگر کاری به کار آن شهرک و خانه‌ها و بازماندگانش ندارد. ساختمان‌ها زنگ زده‌اند و خیابان‌ها از جا کنده شده‌اند. علف‌های هرز و پیچک‌ها از هر چیزی بالا رفته‌اند و ملخ‌های سبز و سنجاقک‌های دم‌قرمز مالک هفتاد و پنج درصد شهرک هستند.

حالا پانزده سال از آن نقل‌مکان گذشته. خانه‌ی فعلی‌ام ۹۰ کیلومتر با آن شهرک فاصله دارد و خیلی وقت‌ها، خیلی وقت‌ها، مچ خودم را در حال خیالبافی درباره‌ی آن خانه می‌گیرم. که روزی آن را خریده‌ام. همان خانه را. و در آن زندگی می‌کنم. در آن شهرک دورافتاده‌ی غمگینِ بی‌چیز. در حیاطش ایستاده‌ام و به خیابان نگاه می‌کنم. سگی دارم که دمش را به پایم می‌کوبد و له‌له‌زنان اطراف را می‌پاید. اما من دارم عینکم را جابجا می‌کنم. چشم‌هایم را ریز می‌کنم تا بتوانم بهتر ببینم. بچه‌ای آنجاست. جلوی در خانه ایستاده است. به درخت‌های آلوچه و نخل بی‌خاصیت وسط حیاط نگاه می‌کند، بعد سر می‌چرخاند و برای دوستانش دستی تکان می‌دهد. آن وقت سوار جیپ سیاه‌رنگی می‌شود و می‌رود. برای همیشه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s