مسابقه‌ی دو

هندزفری توی گوشم بود. صدای موزیک کم شد و صدای کامپیوتری زنی توی گوشم گفت:

زمان سپری‌شده: ۶ دقیقه و ۲۴ ثانیه. مسیر طی شده: ۱ کیلومتر.

عددهای دیگری هم گفت که ازشان سر در نیاوردم.

صدای موزیک دوباره بلند شد و من به کار قبلی‌ام ادامه دادم: داشتم می‌دویدم.

دمای هوا ۳ درجه بود. ساعت ۱۰ و نیم شب بود. گرمکن تنم بود، زیر آن یک آستین بلند نازک و زیر آن تیشرتی از جنس پلی‌استر. با این حال سردم نبود. به چیزی که زمانی دکتری بهم گفته بود فکر می‌کردم: بعضی سیگاری‌های قد بلند ممکن است مویرگ ریه‌هایشان پاره شود و در جا بمیرند.

داشتم فکر می‌کردم ممکن است این اتفاق برای من هم بیفتد؟ ممکن بود.

اما نایستادم. تنفسم مشکلی نداشت و هیچ کجای بدنم درد نمی‌کرد. همینجا باید بگویم که دویدن را ۴ ماه پیش شروع کردم و ۳ ماه و ۳ هفته پیش کنار گذاشتم. حالا دوباره شروع کرده‌ام و ممکن است ادامه‌اش بدهم. یا ممکن است دوباره کنارش بگذارم. این حق را به خودم می‌دهم که هر تصمیمی می‌خواهم بگیرم.

بلوار شهید بهشتی را رفتم تا رسیدم به فلکه‌ی گاز که دیگر فلکه نیست. از زیر پل ماشین‌رو رفتم آنطرف خیابان و در جهت عکس، برگشتم به سمت جماران. سر راه خیابان مجیدیه را رفتم داخل که انتهایش بلوار منظریه است. همان وقت بود که یادم افتاد.

۴ ماه پیش که داشتم می‌دویدم هم صدایی در گوشم پیچیده بود. تهران بودم. دور پارک شهرآرا می‌دویدم. یک ضلع‌اش سرازیری بود و ضلع دیگر سربالایی. آخرهای دویدنم بود. سربالایی را به بدبختی تمام کرده بودم و به سرازیری رسیده بودم که ساده‌تر بود. عرق می‌ریختم و نفسم بالا نمی‌آمد. پاهایم درد می‌کردند و دیگر به سختی می‌توانستم دست‌هایم را هماهنگ با دویدن تکان دهم. همان وقت بود که صدا را شنیدم.

این بار صدای موزیک توی هندزفری کم نشد. صدا کامپیوتری نبود. آمار و ارقام اعلام نمی‌کرد. صدای مردی بود شبیه صدای خودم. گفت: «داری می‌دوی؟ (پوزخندی زد.) بدو. منتها من خوب می‌دانم که خیلی زود خسته می‌شوی و دیگر نمی‌دوی.»

آنوقت فهمیدم که صدا را قبلاً هم شنیده بودم. وقتی می‌خواستم کاری را شروع کنم. یا تصمیمی بگیرم و پشتش بایستم. همان صدا همین کلمه‌ها را تکرار می‌کرد: «خوب می‌دانم که خیلی زود…»

سرعتم را بیشتر کردم. حتی اخم هم کردم. دویدن من دور پارک شهرآرا به صحنه‌ی نبردی بدل شد. من و ماهیچه‌های خسته و درمانده‌ام یک سمت بودیم و آن صدا که سرحال و قبراق و پوزخندزنان دنبالمان می‌آمد سمت دیگر. سرعتم را بیشتر و بیشتر کردم. اخم‌هایم بیشتر توی هم رفت. صدای ناله‌ی کفش‌هایم و صدای ترق توروق زانوهایم را شنیدم و یک دور کامل دیگر تمام پارک را دور زدم تا به او، به آن صدا، ثابت کنم که این دفعه از این خبرها نیست. قرار است من پیروز شوم.

خب، نتیجه این شد که دو روز تمام نتوانستم از جایم بلند شوم و بعد هم دیگر ندویدم. تا همین حالا.

صدای موزیک کم شد و صدای زن کامپیوتری دوباره گفت:

زمان سپری‌شده: ۱۳ دقیقه و ۵۵ ثانیه. مسافت طی‌شده: ۲ کیلومتر.

به رشت برگشتم و به خیابان تاریک و پهن مجیدیه، پر از درخت‌های بلند و ساختمان‌های حسرت‌برانگیز.

سرعتم را بیشتر کردم تا از تمام توانم در یک دقیقه‌ی آخر استفاده کنم. بعد به آن صدا فکر کردم. دیگر نبود. چیزی نمی‌گفت. فهمیدم که دلیلش را می‌دانم. چون یاد گرفته‌ام به حرف او هم گوش کنم. فهمیده‌ام که وقتی می‌گوید: «می‌دانم که خیلی زود…» منظورش در واقع این است که یواش‌تر پسر. داری خودت را به کشتن می‌دهی.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s