حاشیه‌ی پررنگ

پدر من در حاشیه بود. دست کم من اینطور فکر می‌کردم. جایگاه او در خانه گوشه‌ی اتاق پذیرایی است، پای لپ‌تاپش می‌نشیند و کتاب ترجمه می‌کند. اولین کتابش چند وقت پیش چاپ شد، دومی هم در حال چاپ است، سومی و چهارمی و پنجمی هم در دست ترجمه. روتینی قابل انعطاف دارد. هر روز ورزش می‌کند و اخبار را دنبال می‌کند. جمله‌ی معروفش در تصمیم‌گیری‌های مهم خانه این است: «هر طور شماها راحت‌ترید.» او همیشه همینطور بوده است. شخصیتی آرام دارد، شاید یکی دو بار مشورتی از او گرفته باشم و شاید فقط یک بار دیده باشم که صدایش بالا رفته است.

اگر نقش حاشیه‌ای را فقط در ظاهر بگیریم، بله. پدرها می‌توانند نقشی حاشیه‌ای داشته باشند. آنها می‌توانند فقط نان‌آور خانه باشند و دیگر هیچ. کاری به کار مادر و بچه(ها) نداشته باشند و سرشان به کار خودشان گرم باشد. این شاید چیزی است که در بافت جامعه‌ی ما نه رایج بلکه پذیرفته شده است. پدر می‌تواند این کارها را بکند بدون این که انگشت اتهام به سمت او دراز شود. اما. یک امای بزرگ اینجا هست.

امروز، همین حالا که دارم اینها را می‌نویسم، می‌دانم که نقش به ظاهر حاشیه‌ای پدر من، تبدیل به تاثیری عمیق در شخصیت من شده است. اغلب عادت‌های او را من هم دارم، موقع فکر کردن روی میز ضرب می‌گیرم، می‌توانم روزمرگی‌های خسته‌کننده را به منبع انرژی‌ام برای روز بعد تبدیل کنم، می‌توانم بنویسم، ترجمه کنم، کتاب بخوانم. می‌توانم شرایط بد مالی را از سر بگذرانم. و می‌توانم مسائل را چندان جدی نگیرم (که گاهی باعث می‌شود راه‌حل‌ها راحت‌تر پیدا شوند). تاثیرات منفی هم بوده. البته که بوده. اما مساله این است که اینها همه را او به من یاد داده است. یا بهتر است بگویم: اینها را من از او یاد گرفته‌ام، گرچه به ظاهر در حاشیه بوده و هنوز هم هست.

فکر می‌کنم هیچ چیزی برای بچه‌ها در حاشیه نیست. پدری که شب به شب از سر کار برمی‌گردد و بچه را کتک می‌زند، پدری که روزی دو بار از اتاقش بیرون می‌آید، پدری که حقوق ماهیانه را تمام و کمال به مادر کارت به کارت می‌کند و بعد محو می‌شود، و تمام پدرها (و قطعاً مادرها)ی دیگر، نقشی پررنگ دارند. نمی‌گویم تاثیری همواره مثبت روی بچه‌ها می‌گذارند، حتی به نظرم خیلی وقت‌ها چوب نبودن‌شان را خورده‌ایم و می‌خوریم و خواهیم خورد. حرفم این است که آنها حتی با نبودن‌شان هم تاثیر می‌گذارند. و تاثیری عمیق.

Advertisements

حماسه‌ی توخالی

تمام خبرهای مربوط به دیروز را خواندم. نمی‌خواستم حتی یکی از آن خبرها را از دست بدهم. خبرها، بیانیه‌ها و نثر حماسی، یکنواخت و کسالت‌بار خبرگزاری‌ها درباره‌ی دیروز، ۹ دی.

حتی نمی‌توانم بگویم چه حسی دارم. مخلوطی از خشم، ناامیدی، خستگی، و دلتنگی. هفت سال است آنها به خیابان می‌آیند تا تجدید میثاق کنند، هفت سال است من فکر می‌کنم آیا روزی می‌رسد که همه‌مان بتوانیم کنار هم زندگی کنیم؟ جواب همیشگی: نه. نه به این زودی‌ها.

خرچنگ

در تمام داستان‌های دیستوپیایی که من خوانده یا دیده‌ام (مثل کتاب‌های 1984 و فارنهایت ۴۵‍۱ و فیلم برزیل) همیشه شخصیتی هست که علیه نظام توتالیتر حاکم شورش می‌کند. این شخصیت اغلب درون خود نظام به کار مشغول است و اتفاقی او را به فکر می‌اندازد: آیا ارزش‌هایی که تا به امروز داشته‌ام درستند؟ آیا چیزی به جز پروپاگانداهای «برادر بزرگ» هست که درست باشد؟

او فرار می‌کند و با عده‌ای آشنا می‌شود که آرمان‌هایی آزادیخواهانه دارند. آنها عقاید جدید و افق روشن را به قهرمان نشان می‌دهند و در این مسیر، او تطهیر می‌شود، ارزش‌هایی جدید به دست می‌آورد و خود را از چرخه‌ی باطل نظام حاکم می‌رهاند. در اغلب این داستان‌ها نظام همچنان سر جایش باقی می‌ماند و در آخر متوجه می‌شویم آنها قدرتمندتر از چیزی هستند که فکر می‌کردیم و با جنبش یک نفر یا یک گروه چیزی تغییر نمی‌کند. اما در واقع چیزی تغییر کرده است. و عوض شدن عقاید یک نفر هم یعنی نظام کمی ضعیف‌تر شده است. این خود موضوع دیگری است.

فیلم خرچنگ (The Lobster) را دیدم و به نظرم رسید دارد چیز جدیدی تعریف می‌کند. باز تاکید کنم که من چندتایی بیشتر داستان دیستوپیایی نخوانده و ندیده‌ام. در فیلم خرچنگ که باید نشان عجیب و غریب‌ترین فیلم امسال را هم به او بدهم، نظام یا همان برادر بزرگ آن چنان در استخوان آدم‌ها رخنه کرده است که قهرمان فیلم، همان کسی که قرار است بشورد و حرکتی رو به آزادی شروع کند، در آخر همچنان همان عقاید تحمیل‌شده توسط نظام را اجرا می‌کند. او نمی‌تواند مدل جدیدی رو کند. نمی‌تواند چون طور دیگری نمی‌تواند فکر کند. این مهم است. بردبری در همان فارنهایت ۴۵۱ می‌گوید: «برای نابود کردن یک فرهنگ لازم نیست کتابها را بسوزانید. کافی است کاری کنید مردم کتاب نخوانند.»

این جمله به خوبی فضای خرچنگ را توصیف می‌کند. آنها کاری کرده‌اند که دیگر کتاب نخوانید. و این کار را خیلی خوب انجام داده‌اند. حتی شورشی‌های این نظام هم چیز جدیدی ندارند. آنها هم حکومتی توتالیتر با ابعادی کوچکتر ساخته‌اند، همان پروپاگاندای برادر بزرگ را تقلید می‌کنند، لباس‌های یک شکل می‌پوشند، از یک سری قوانین خاص پیروی می‌کنند و حتی با تخطی از آن قوانین مجازات می‌شوند. اما البته مجازات از نوعی دیگر.

قهرمان از هر دوی این گروه‌ها می‌گریزد. اما باز نمی‌تواند مدل فکری خودش را پیاده کند. او کماکان تحت تاثیر «آنها» است. می‌خواهد همشکل جماعت شود. او، گرچه تلاش زیادی می‌کند، باز برمی‌گردد به خانه‌ی اول. جایی که احساس امنیت می‌کند. مساله شاید همین باشد: احساس امنیت. ما توانایی چندانی برای تحمل ناامنی نداریم و هزینه‌ی گزافی در ازای ذره‌ای امنیت می‌پردازیم. هر چند کاذب، و هر چند گاهی آزارنده.

در فیلم‌های واقعاً ترسناک سینما، اغلب عنصر ترسناک را به شما نشان نمی‌دهند. راهرویی خالی و تاریک، دری که آهسته بسته می‌شود، صدای پا و نشانه‌های وجودِ جسمی ناپیدا ما را بیشتر از وقتی که می‌توانیم ببینیم چه چیزی آنجاست می‌ترسانند. در فیلم خرچنگ، به جز یکی دو بار که نیروی پلیس می‌بینیم، خبری از وجود نظام نیست. رهبری عصبانی، نیروهای ضد شورش، مشاورین اعظم و ساختمان‌هایی با درهای بلند وجود ندارند. با این حال همه‌شان آنجا هستند. قوی‌تر از هر نیروی دیگری. و همین است که آن را ترسناک‌تر از هر نظام توتالیتر دیگری در قصه‌های دیستوپیایی می‌کند.

در مظنونین همیشگی جمله‌ای هست که به گمانم از بودلر باشد: «بزرگترین حقه‌ی شیطان این بود که به جهان ثابت کرد وجود ندارد.» نظام حاکم در فیلم خرچنگ هم همین کار را کرده است. عکس هیچ کسی به در و دیوار نیست، زندگی عادی در جریان است، سرکوبی وجود ندارد، اما کماکان، دختر برای ملاقات با والدینش باید شوهری برای خود دست و پا کند. وگرنه پدر هم او را لو خواهد داد.

قیاس

زندگی عادلانه نیست. نمی‌دانیم کجا و چطور به گوش‌مان رسانده‌اند که زندگی عادلانه است و داد ظلم‌دیده را می‌دهد. نمی‌دانیم این انتظار بیجا از کجا در ذهن‌مان شکل گرفته: که زندگی باید عادلانه باشد یا به سمت عدالت پیش رود.

از روابط انسانی حرف نمی‌زنم. نمی‌دانم آنجا هم عدالت وجود دارد یا باید وجود داشته باشد یا خیر. از خود زندگی حرف می‌زنم. از این که عده‌ای ناقص، عده‌ای بیمار و عده‌ای فقیر به دنیا می‌آیند و عده‌ای هرگز به دنیا نمی‌آیند. بعضی‌ها اصلاً فرصت این را ندارند که چیز یاد بگیرند، جهان را ببینند و به علایق‌شان برسند. اصلاً، گاددمیت، موهای بعضی از آدم‌ها می‌ریزد و عده‌ای دیگر مثل یال شیر مو دارند. من خودم همیشه در غذایم مو پیدا می‌کنم.

زندگی عادلانه نیست و این را یک جایی باید یاد بگیریم. باید از این چرخه‌ی تلاش بیهوده برای به دست آوردن عدالت دست برداریم. شاید این انتظار بیجا از زندگی از مقایسه‌ی خودمان با دیگران به دست آمده باشد. از نگاه کردن به دیگرانی که در ظاهر از ما بهتر و خوش‌تر بوده‌اند.

کیرکگور می‌گوید: «منشأ همه‌ی رنج‌های ما قیاس است.»

راست می‌گوید.

خوشی‌ها و روزها

نوشتن برای من همیشه برابر با درد کشیدن بوده است. هیچوقت قصه‌ای ننوشته‌ام که اذیتم نکند. یک بار، یادم نیست کجا و کی، این تصویر به ذهنم رسید که چند نفر دستگاه آپاراتی را روی دوش‌شان گذاشته‌اند و آن را مثل تابوت با خود می‌برند. این شد ایده‌ی یک قصه.

قصه در روستایی می‌گذشت که زمستان‌هایی سرد و تابستان‌هایی مطبوع داشت. مردمان روستا وقتی گرد و خاک وانتی را از دور می‌دیدند می‌فهمیدند بهار از راه رسیده است. زیرا تنها همان وقت بود که وانت می‌توانست جاده‌های بسته‌شده را طی کند و به روستا بیاید. بار وانت آپاراتی کهنه و قدیمی بود. تا پاییز که دوباره سرما و برف بازمی‌گشت مردم روستا از طریق آن آپارات فیلم می‌دیدند. فقط همین بود که باعث می‌شد زمستان سخت گذشته از یادشان برود.

در این قصه صحنه‌ای بود که باعث شد متاثر و ناراحت شوم. صحنه این بود: آنها نشسته بودند و فیلمی جنگی می‌دیدند، آخرهای فیلم قهرمان تیر می‌خورد و می‌میرد. وقتی این صحنه پخش می‌شود، آدم‌هایی که در ردیف جلوی سینما نشسته‌اند نیم‌خیز می‌شوند تا به قهرمان کمک کنند، تا نگذارند بمیرد.

قصه‌ی خوبی نبود. ایرادهای اساسی داشت. اما دیگر هیچوقت آن را ویرایش نکردم. هیچ کدام از قصه‌هایم را ویرایش نمی‌کنم. چون دوباره اذیتم می‌کنند. دست خودم نیست. فرار اولین حربه‌ی من برای زنده ماندن است.

تا مدت‌ها فکر می‌کردم وقتی می‌نویسم که چیزی درونم شکسته باشد. بلوری ظریف که بند انداختنش زمان زیادی ببرد. اما حالا حالم خوب است. حالم بهتر است. توانایی زندگی کردن در میان باقی آدم‌ها را پیدا کرده‌ام.

امروز دراز کشیده بودم و فهمیدم دیگر کمتر نگرانم وقتی نمی‌نویسم، وقتی کتاب نمی‌خوانم، وقتی هیچ کاری نمی‌کنم. قبلاً نیرویی درونم بود که من را وادار می‌کرد «کاری» انجام دهم. روز را بیخود و بی‌جهت تمام نکنم. چرا که قبلاً فکر می‌کردم خیلی زود می‌میرم. ولی حالا بی‌خیالم. نه پول برایم اهمیتی دارد و نه سوار شدن به قطار سریع‌السیر جهانِ مدرن. می‌توانم دراز بکشم و خوش باشم.

هر چیزی هزینه‌ای دارد. هزینه‌ی خوشی، درد نکشیدن است. و این خود دردی است. به خصوص اگر به درد کشیدن عادت کرده باشی.

اقیانوس زمان

آیا همین حالا که دارم اینها را می‌نویسم خواب نیستم؟ چه می‌شود اگر به کف دستم نگاه کنم و به جای آن عددهای کج و معوج، چهار خط موازی ببینم؟ چه می‌شود اگر انگشت‌های دستم به جای این که صاف و کشیده باشند، خمیده به یک سو باشند؟ آیا همین حالا، همین حالا، خواب نیستم؟

نمی‌دانم که من انسانی هستم که خواب پروانه می‌دید. یا پروانه‌ای که خواب انسانی می‌بیند.

وقتی برای من مرز میان رویا و واقعیت ناگهان برداشته می‌شود، با داد و فریاد از خواب بیدار می‌شوم. برای اطرافیانی که با صدای من بیدار شده‌اند قصه‌ی ترسناکی تعریف می‌کنم تا خیال نکنند دیوانه شده‌ام. اما حقیقت این است که هیچ چیز ترسناکی در خواب‌های ترسناک من وجود ندارد. پرده‌ای تکان خورده است، دسته‌ی کلاغی دیده‌ام که پرواز کرده‌اند، خودم را دیده‌ام که روی پشت بام ایستاده است، ناگهان فهمیده‌ام که خوابم. همین جا شروع می‌کنم به داد زدن. دیگر نتوانسته‌ام در دنیای ذهنی‌ام طاقت بیاورم.

بعدها وقتی آنها را تعریف می‌کنم کماکان بدنم از وحشت می‌لرزند. اما مخاطبم می‌پرسد: «خب؟ این که ترسناک نبود.» و نمی‌دانم چه جوابی باید بدهم.

آیا من خواب پروانه‌ای می‌بینم یا پروانه‌ای مشغول خواب دیدن من است؟ یکی از تمرین‌های دیدن رویای شفاف این است که در طول روز دائم از خودتان بپرسید: «آیا من بیدارم؟ آیا اینها همه خواب نیستند؟» این یعنی جایی هست، لحظه‌ای هست که میان رویا و واقعیت مرزی وجود ندارد. این یعنی امکانش هست که حالا در حال تایپ کردن این کلمه‌ها باشم، و لحظه‌ای بعد در کوچه‌ای خلوت به عددهای کف دستم نگاه کنم. و از خودم بپرسم: «آیا خواب نیستم؟»

درباره‌ی همین رویاهای شفاف حرف زدیم. رویاهایی که در آنها می‌توانیم هر کاری خواستیم بکنیم. شفاف و واضح و بدون هیچ محدودیتی. و من فهمیدم که شاید تاریک‌ترین نقطه‌ی زندگی‌ام همین باشد. دیدن خواب‌های بی‌محدودیتی که من نقشی در آنها دارم.

نمی‌دانم توانش را دارم یا نه. اما می‌خواهم امتحانش کنم. می‌خواهم ببینم چه چیزی هست در این خواب‌ها که سیستم دفاعی ناخودآگاه من را به کار می‌اندازد و از خواب می‌پراندم. می‌خواهم بپرم در استخری که نمی‌دانم تمساح دارد یا نه.

یک بار دکتر گفت به نظرم تو داری از خودت در برابر چیزی دفاع می‌کنی که دیگر به تو صدمه‌ای نمی‌زند. پس می‌روم که پیدایش کنم. شیرجه به کف اقیانوس زمان یا بی‌زمانی.

اشارت‌های جهان گذران

امروز تا ساعت ۱۲ ظهر خواب بودم و حالا که ساعت ۹ و ۲۶ دقیقه‌ی شب است می‌خواهم دوباره بگیرم بخوابم. شاید قبلش بگذارم فیلمی پخش شود و چای دیگری بخورم.

چیزی در ذهنم برای نوشتن نیست. سه روز اخیر را به تنبلی گذرانده‌ام. خوابیده‌ام و وقت گذرانده‌ام. فقط در اتوبوس دو سه ساعتی کتاب خواندم. دیگر هیچ. کنسرت کیهان کلهر هم رفتم که بلیتش را دو هفته پیش خریده بودم.

گاهی هم از این اتفاق‌ها می‌افتد. نگرانش نیستم. به این نتیجه رسیده‌ام که زندگی کردن همان کار کردن نیست. نباید خودم را با انجام دادن «کار» گول بزنم. منظورم از کار شغل است و تمام چیزهای دیگر. تفریح، کتاب خواندن، فیلم دیدن، به موسیقی گوش دادن، حتی (این از همه مهم‌تر است) فکر کردن به آینده، به آرزوها و به علاقه‌مندی‌ها. دارم یاد می‌گیرم می‌شود هیچکدام از این «کارها» را انجام نداد و کماکان زندگی کرد و زنده بود.

این شاید چیزی باشد که از همان اول در گوش‌مان خوانده‌اند. این که دائم باید مشغول به کاری باشیم. جامعه سفت و سخت پشت تعالیم «برو کار می‌کن مگو چیست کار / که سرمایه‌ی جاودانی است کار» ایستاده است و به تعالیم «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس» می‌خندد و آن را مایه‌ی ناامیدی می‌داند. اولی حتی در کتاب درسی‌مان بود و دومی را فقط پیرمردها زیر لب زمزمه می‌کردند.

در حالی که گاهی هم باید همینطور بنشینیم، دراز بکشیم، حتی بگیریم بخوابیم و اشارت‌های جهان گذران را ببینیم.