مغازه‌ی بی‌نام

شام را در مغازه‌ای بی‌نام خوردم. همه‌ی چیزی که آن را از باقی مغازه‌ها جدا می‌کرد، تکه کاغذی بود که به در شیشه‌ایش چسبانده بودند: «کباب و چای».

وارد مغازه که شدم، زنی بسیار پیر و بسیار چاق روی یک صندلی نشسته بود. نگاهم نکرد و جواب سلامم را نداد. روی یک صندلی پلاستیکی نشستم. پشت تنها میز موجود در مغازه.

روی میز زیرسیگاری تمیزی بود، قندانی پر از قند، نمک و فلفل و سماق، چنگال‌های پلاستیکی بی‌کیفیت در لیوانی فلزی و جعبه‌ای دستمال کاغذی کنارشان. قلیانی خاموش کنار پای پیرزن بود. سیلندر گاز بزرگی هم آنطرف‌تر. دو کتری روی دو گاز پیک‌نیک بخار می‌کردند و اینطوری بود که فهمیدم گاز شهری ندارند.

مردی که دم در پای منقل کباب‌پزی ایستاده بود کبابم را آورد. یک وجب بیشتر نبود. آن را میان دو تکه نان بربر گذاشته بود. با نصف یکی از تکه‌ها کباب را تمام کردم و در حالی که به در و دیوار مغازه‌ی کوچکِ بی‌نام نگاه می‌کردم باقی نان را ذره ذره خوردم.

مردی که دم در بود، می‌رفت و می‌آمد. یک دستش را دستکش لاستیکی مخصوص پزشکان جراح پوشانده بود. به خاطر همین دستکش بود که یکی از استکان‌های چای از روی سینی سر خورد و جلوی پای پیرزمین روی زمین افتاد. نشکست. پیرزن تکان نخورد. مرد خم شد و استکان را برداشت، لبخند رضایت‌آمیزی زد و گفت: «نشکنه.»

دو تکه نان بربری تمام شده بود که ازم پرسید: «چای؟»

گفتم: «آره.»

به تنها پنجره‌ی کوچک مغازه کیسه‌ای پلاستیکی پر از نان بربر آویزان کرده بودند. مانیتوری ده اینچی ساخت شرکت مارشال نزدیک سقف آویزان بود و گیرنده‌ای دیجیتالی یکی از شبکه‌های وطنی را پخش می‌کرد. پیرزن در صندلی چرخدارِ اداری که خراب بود تکان می‌خورد و هرازگاه به زبانی بیگانه چیزی زیر لب می‌گفت.

همان وقت بود که سه مرد وارد مغازه شدند. طبق رسم معمول قهوه‌خانه‌های قدیمی و مغازه‌های بی‌نام با من هم دست دادند و نشستند روی باقی صندلی‌های پلاستیکی. اینطوری بود که چهار نفری تمام صندلی‌ها را اشغال کردیم. مردها شروع کردند به حرف زدن. به زبانی محلی که نمی‌فهمیدم.

چای را خوردم و خداحافظی کردم. پیرزن نگاهم نکرد و جوابم را نداد. آن سه مرد از جایشان نیم‌خیز شدند و همانطور که رسم است با «یا علی» بدرقه‌ام کردند. از مغازه آمدم بیرون. مه همه جا را گرفته بود و مرد آنجا، بادبزن به دست، پای منقل زغالی ایستاده بود. گفت: «لوبیا هم دارم.»

گفتم: «ممنون. چقدر شد؟»

گفت: «لوبیای خوب دارم. نه از این بازاری‌ها. خونگیه.»

گفتم: «یه روز صبح حتما میام.»

گفت: «صبحها نیستم فعلا. تا آب شهری وصل بشه.» اینطوری بود که فهمیدم لوله‌کشی آب هم ندارند. مغازه‌ی فلاکت‌باری بود.

پول را دادم و رفتم. هوای مه‌آلود و خنک و مرطوب به صورتم خورد. بوی مه به دماغم رسید که شبیه بوی نارنج بود. لحظه‌ای ایستادم. بعد دور زدم و برگشتم. روبروی مغازه‌ی بی‌نام دیواری بود پر از یادگاری‌های تاریخ گذشته و تبلیغات دیواری. به آن تکیه دادم و در تاریکی به مغازه نگاه کردم. به مردی که دم در ایستاده بود. به منقل زغالی که دودش فقط کمی از مه غلیظ‌تر بود. به سه مرد که در استکان‌های نشکن‌شان چای می‌خوردند و به پیرزنی متعلق به دوران‌های قبل که در صندلی‌اش تکان می‌خورد و لب‌هایش می‌جنبید.

داشتم به چیزی نگاه می‌کردم که نامش زندگی بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s