تصمیم‌های بدیهی

یک سری تصمیم‌های بدیهی در جهان وجود دارند. مثلاً:

فرض کنید رفته‌اید به سفری چند روزه به طبیعت. از همین جاهایی که چند ساعت با نزدیکترین شهر فاصله دارند و آبشار و رودخانه دارند و جنگل هم هست. شب رسیده‌اید. کنار رودخانه چادر زده‌اید و بساط را پهن کرده‌اید. بعد می‌روید آب بیاورید. آن وقت یک جنازه می‌بینید.

چه کار می‌کنید؟

بدیهی است. زنگ می‌زنید به پلیس. تصمیم بدیهی.

حالا اگر کسی این کار را نکند چی؟ فکر کنید طرف مرد است، زن و یک بچه دارد و مرد موجهی است. بعد که از سفر برمی‌گردد می‌فهمید که جنازه‌ای آنجا بوده و او به پلیس زنگ نزده است. در عوض تصمیم گرفته شب را آنجا کنار دوستانش بگذراند. بگوید و بخندد. احتمالاً جوجه‌ای چیزی به سیخ بزند و چیزهای دیگر. فردا صبح که شده، تازه زنگ می‌زند به پلیس.

اگر به جای گرفتن آن تصمیم بدیهی این کارها را کرده باشد چی؟

این داستان را کارور نوشته است. اسم داستانش این است: «این همه آب، این قدر نزدیک به خانه.» داستانی شگفت‌انگیز است. از زبان زن آن مرد است. از وقتی شروع می‌شود که مرد از سفر برگشته و ماجرا را برای زنش تعریف کرده. داستان خیلی خوبی است.

پرهیز از گرفتن تصمیمات بدیهی توسط شخصیت‌هایی ساده و عادی که بیماری و افسردگی و اینجور چیزها هم ندارند. معجون جادویی نوشتن داستان.

از امشب تصمیم گرفته‌ام تمام تصمیمات بدیهی عالم را جایی یادداشت کنم. فعلاً هر چیزی که به ذهنم می‌رسد به مرگ شخصیت منجر می‌شود (چون بدیهی‌ترین تصمیم عالم حفظ بقاست). اما باید ادامه بدهم. اینها همه می‌روند و آن وقت شاید چیز بدیعی دستم را بگیرد.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s