نبرد طبیعت

فصل اول. اسپانیا

موج‌هایی سهمگین به صخره‌ها می‌خورند. دو مرد جوان و قوی‌بنیه از صخره‌ها پایین می‌روند. برخورد یکی از آن موج‌ها آنها را خواهد کشت. اما پایین می‌روند. صبر می‌کنند. موج که عقب برود، گیاهی چسبیده به صخره‌ها نمایان می‌شود که هر کیلو از آن را دویست هزار یورو می‌فروشند.

فصل دوم. اندونزی

نهنگ عنبر. با ۱۲ متر طول. با ۱۵ هزار کیلو وزن. بزرگترین موجود در جهان. آنها سوار قایق می‌شوند تا آن را شکار کنند. با نیزه‌هایی سه برابر قدشان. روی قایق می‌روند و نیزه‌ها را پرتاب می‌کنند. نهنگ می‌تواند همه‌ی آن مردها را، تمام بیست نفرشان را غرق کند و بکشد. اما نهنگِ پیر، خسته از نبرد و شاید حتی با رضایت، می‌گذارد او را ببرند تا غذای چند ماه قبیله باشد.

فصل سوم. برزیل.

آب دریا تیره است و ماهیگیرها تنها سطح صیقلی و سبز آن را می‌بینند. اما تا کمر در آب فرو رفته‌اند تا ماهی بگیرند. اما چطور؟ با نگاه کردن به دلفین‌ها که شناکنان و در حالی که می‌خندند ماهی‌ها را نشان می‌دهند. آنها حتی برای دلفین‌ها اسم گذاشته‌اند. انگار که عضوی از خانواده باشند.

فصل چهارم. هاوایی.

اقیانوس آرام یک سوم این کره را در بر گرفته است. جزیره‌ای آنجا هست. بیشتر از ۴ هزار کیلومتر دور از نزدیک‌ترین خشکی. موج‌های اقیانوس به ۳۰ متر هم می‌رسند. اندازه‌ی برجی ده طبقه. موج‌سواری تفریح آدم‌های آنجا نیست. مذهب‌شان است. سوار بر تخته‌های دست‌ساز موج‌سواری می‌شوند. پوست به رنگ چوب‌شان را به آب می‌سپارند و سوار موج‌ها می‌شوند تا به آبها نشان دهند که گرچه قادر نیستند شکست‌شان دهند، اما به این راحتی تسلیم نمی‌شوند.

فصل پنجم. گینه نو

مرد تنها سوار قایق می‌شود. به وسط دریا که رسید، وسیله‌ای که با چوب و صدف‌های دریایی ساخته است را به بدنه‌ی قایق می‌زند. کوسه‌ها از ۳ کیلومتری آن را می‌شنوند و جذبش می‌شوند. آن وقت، مرد، حلقه‌ای به بدن کوسه می‌اندازد. اتفاق عجیب. کوسه مدتی تقلا می‌کند بعد زیر آب، درحالی که هنوز زنده است، به خلسه می‌رود. مرد او را می‌گیرد و رها می‌کند. او دیگر شکارچی نیست. چون کوسه‌ها دارند تمام می‌شوند. او آنها را رها می‌کند تا به دیگران یادآوری کند: کوسه‌ها که تمام شوند، ما هم می‌میریم.

فصل ششم. اینجا. رشت.

نبردی بین انسان و طبیعت در گرفت. هزارها سال پیش. شاید حوالی همان وقت که نوشتن را اختراع کردیم. هنوز ادامه دارد. خیلی جاها پیروز شده‌ایم. به ابرشهرها نگاه کنید. اما هنوز جاهایی هست که طبیعت حکمرانی می‌کند. از در و دیوار قلعه‌ی انسان‌ها بالا می‌رود و به آنها چیره می‌شود. فکر می‌کنم دلیل آمدنم به رشت همین بوده. دوست دارم جایی باشم که طبیعت هنوز هست، جایی که بشود نهنگ شکار کرد، دلفین‌ها را خانواده پنداشت، موج اقیانوس خدایمان باشد و زندگی‌هایمان به کوسه‌ها وابسته باشد. جایی که دیوارها خزه گرفته، شب‌ها مه‌آلود و از درز آسفالت خیابان‌ها علف هرز روییده باشد.

 

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s