قله‌ها و دره‌ها

درباره‌ی کتاب حرف زدیم و من ناگهان یاد آن تابستان دو سه سال پیش افتادم که سور بز دستم بود.

کارم تهران بود و خانه‌مان کرج. پیاده می‌آمدم سر خیابان. اتوبوس‌های گازوئیلی قدیمی به مقصد آزادی سوارم می‌کردند. جایی کنار پنجره، اغلب ردیف آخر، انتخاب می‌کردم، می‌نشستم و کتابم را باز می‌کردم. و به دنیای بی‌زمانی می‌رفتم که ماریو وارگاس یوسا برایم ساخته بود. به دومینیکن می‌رفتم. در کودتای نظامی و سوء قصد به جان رافائل تروخیو، دیکتاتور وقت، و اتفاقات خونین بعدش شرکت می‌کردم. هنوز صحنه‌ای از آن را یادم هست: جسد یکی از آنهایی که در سوء قصد شرکت داشتند، روی باربند ماشین ماموران دولتی، بسته شده با طناب. آن را دور شهر می‌چرخاندند تا درس عبرتی باشد. ماشین قرمز بود یا من اینطور خیال می‌کنم؟

تابستان مزخرفی بود. خورشید مثل پدری سختگیر بالای سرمان بود. ترافیک اتوبان کرج به تهران سنگین و راه طولانی بود. اتوبوس مثل پیرمردی مریض سرفه می‌کرد و انگار او سوار ما شده بود. اگر آن کتاب نبود چه می‌شد؟ می‌مردم؟ بله. احتمالش بود.

اما خوشحال و خوشبخت بودم. چون آنجا نبودم. جایی دیگر سر می‌کردم. در دومینیکن. آن سر دنیا. محصور در دریای کارائیب.

درباره‌ی کتاب حرف زدیم و من برای آن روزها که کتاب جانم را نجات داده بود دلتنگ شدم.

خود یوسا جایی از قول پل والریِ شاعر گفته بود: «ما عمیقاً تقاص کتاب خواندن را پس می‌دهیم. چرا که زندگی واقعی هیچ‌گاه نمی‌تواند به بلندی‌ها و اعماقی که ما سوار بر کتاب‌ها کشف‌شان کرده‌ایم راه یابد.»

حالا می‌فهمم منظورش چیست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s