Only Lovers Left Alive

زندگی شبیه نقشه‌ی بازی‌های استراتژیک است. فقط جایی که ایستاده‌ای روشن است، بقیه‌اش تاریک است و نادیدنی. بعد که جلو می‌روی، چیزها نمایان می‌شوند. شاید مکانی جدید بیابی، شاید با هیولایی مواجه شوی یا شاید یاری ببینی تا کمکت کند.

راستش آن نقشه است که شبیه زندگی است. اما ما همیشه برای فهمیدن فهمیدنی‌ترین چیزها به مثالی دیگر نیاز داریم. بنابراین زندگی شبیه نقشه‌ی بازی‌های استراتژیک است.

ممکن است آدمی، صدایی، تصویری، حتی موجود بی‌جانی ببینی و مسیر زندگی‌ات تغییر کند. ممکن است همین فردا صبح که بیدار شدی بخواهی هیپی باشی، یا کارمند ثبت احوال، یا جادوگر. ممکن است بخواهی خودت را حلق‌آویز کنی تا موضوعی برای نوشتن بیابی. یا حتی ممکن است از زیر خاک جواهری بیرون بکشی که تو را جاودانی کند.

دیشب فیلم «تنها عاشقان زنده می‌مانند» را دیدم. جیم جارموش آدم غمگینی است و بلد است کاری کند تو هم غمگین شوی. برای همین دوستش دارم. موسیقی فیلم خیلی خوب است. ساده، آرام و غم‌انگیز. اسم فیلم هم جادویی بود. به نظرم حتی انگلیسی‌اش جادویی‌تر است: Only Lovers Left Alive. معادل فارسی‌اش بد نیست، اما نه آنقدر. دیگر این که فهمیدم ایده‌اش چند سال قبل به سر خودم زده بود و قصه‌ای هم نوشته بودم. جور دیگری بود، اما درون‌مایه‌ی یکسانی داشت. باید ببینم توانش را دارم دوباره فیلم را ببینم یا نه. شاید تنها. تا بتوانم کمی بغضم را بترکانم.

چیز عجیبی است. وقتی چیز زیبایی تو را لمس کند. چیز عجیبی است بچه‌ها. بیایید با خودمان روراست باشیم و اقرار کنیم که چیز عجیبی است. لمس چیزهای زیبا. و این که گلودرد می‌آورند و چشم‌هایت را می‌لرزانند. بیایید هر کجا که دلمان خواست بزنیم زیر گریه. حتی اگر بی‌دلیلی موجه باشد. بیایید وقتی حواس پنجگانه‌مان درک جدیدی از جهان به درون‌مان می‌فرستد مثل بچه‌های خردسال بزنیم زیر گریه. چرا که فقط همین ابزار را برای تحمل دنیا داریم. بعید می‌دانم چیز دیگری باشد.

بعد از فیلم درباره‌اش حرف نزدیم. من رفتم بادمجان و سیب‌زمینی و گوجه و فلفل دلمه خریدم برای شام. اما در راه فهمیدم عقیده دارم خون‌آشام‌ها در جهان ما حضور دارند. و فهمیدم اگر یکی پیدا کنم از او می‌خواهم من را هم «تبدیل» کند. به خاطر عمر جاودانی؟ شاید. بله. وسوسه‌کننده است. اما شاید به خاطر چیزی دیگر: چون می‌خواهم هر چیزی که در جهان هست را ببینم. می‌خواهم لمس چیزهای زیبا بر پوست بدنم را حس کنم. می‌خواهم هر چیزی که هست را یاد بگیرم. بفهمم خواندن کتاب‌های خوب چه تاثیری بر رنگ چشم نوزادان نسل‌های بعد دارد. می‌خواهم روزی را ببینم که سایه‌ی چیزها انقلاب کرده‌اند و دوست دارم به رویای تمام آدم‌های جهان سرک بکشم.

به خاطر همین می‌خواهم خون‌آشامی بیابم تا من را تبدیل کند. و به خاطر همین «تنها عاشقان زنده می‌مانند» را چندین هزار بار دیگر خواهم دید.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s