هنوز برای بیدار شدن زود است

خواب می‌بینم: از خواب بیدار می‌شوم و دیرمان شده است. همه را بیدار می‌کنم. آنها می‌گویند: «بگیر بخواب. هنوز زوده بیدار شیم.» می‌خوابم. دوباره بیدار می‌شوم و دیرمان شده. همه را بیدار می‌کنم. باز: «بگیر بخواب. هنوز زوده بیدار شیم.» می‌خوابم و بیدار می‌شوم و دوباره و دوباره و دوباره. آخرها در خواب با سردرد بیدار می‌شدم. می‌دانستم که دوباره خوابم، اما همه چیز روبراه بود، طبیعی و واضح و درست عین واقعیت. اما باز خواب بودم.

تا این که آنها گفتند: «بگیر بخواب. هنوز زوده بیدار شیم.» و من نخوابیدم. رفتم به زیرزمینی که آنجا بود. از پله‌ها پایین رفتم و آن موجود را دیدم. آن حیوان زیبای اساطیری را. آنجا روی پاهای عقبش نشسته بود، با صورتی تیره و چشمانی براق به من نگاه می‌کرد. ترس برم داشت اما نه ترسی انسانی. ترسی از جنس احترامی عمیق. سری برایش تکان دادم و به دنبالش از پله‌های زیرزمین بالا رفتم. نور روز به پوست طلایی باستانی‌اش تابید و بیدار شدم. این بار در واقعیت جمعی ما. روی سومین سیاره‌ی منظومه‌ی شمسی.

حیوان، یوزپلنگ بود. نمی‌دانم جریانش چیست. گربه‌سانان در خواب‌های من همه در زیرِ زمین نمایان می‌شوند. آنها زیبا، پرابهت، خیره‌کننده و ستایش‌برانگیز هستند. همانطور که بر روی زمین هستند.

یوزپلنگ. در اسطوره‌های مصری زیاد به چشم می‌خورند. آنها الهه‌ای دارند به نام مافدت که نیمه انسان و نیمه یوزپلنگ است. او از انسان‌ها در برابر مارها و عقرب‌ها و حیوانات سمی دیگر محافظت می‌کند. او سریع‌ترین و قوی‌ترین است. ارابه‌ی دیونیسوس، خدای یونانی شراب، توسط دو یوزپلنگ کشیده می‌شود.

می‌خواهم چیز بی‌ربطی بگویم. این که همه چیز درون ما اتفاق می‌افتد. در آن جهان موازی بی‌اندازه‌ی پیچیده‌درهم که در اتاق‌های زیرزمینی‌اش گربه‌سانانی شگرف زندگی می‌کنند.

چشم‌هایم را که ببندم او را می‌بینم. پیچیده در مه غلیظ ناخودآگاه شخصی‌ام. چشم‌هایش را می‌بینم و پوزه‌ی ظریف‌اش را. نمی‌دانم جریان چیست. اما آنها آنجا هستند. این را می‌دانم. و این را می‌دانم که باید از پله‌ها پایین بروم و رهایشان کنم. آنها که روی زمین ما، سومین سیاره‌ی منظومه‌ی شمسی، در حال انقراض‌اند. آنها که هر سال با گلوله‌ی شکارچی‌ها به خاک می‌افتند و به زشت‌ترین مرگ دنیا دچار می‌شوند. با گلوله‌ی شکارچیانی که هرگز از پله‌های زیرزمین خاک‌گرفته‌شان پایین نرفته‌اند تا ببیند که آنها هم یوزپلنگانی در سینه دارند در انتظار دیدن نور خورشید. تا از آنها، از ما، در برابر مارها و عقرب‌ها و موجودات سمی دیگر مراقبت کنند.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s