میز تحریر

لپتاپم را گذاشته‌ام روی جعبه‌ی زرد و سیاه رنگی که زمانی مودم ایرانسل گمشده‌مان درونش قرار داشت. این کار را کرده‌ام تا مانیتورش کمی بالاتر بیاید و مجبور نباشم گردنم را خم کنم. یک کیبرد و یک موس ارزان که هدیه‌ای از طرف برادرم است جلویم قرار دارند.

سمت راست لپتاپ: کیف سیاه برزنتی کوچکی روی میز افتاده. داخلش کتاب و مدارکم را (یعنی تمام چیزهایی که بیرون از خانه نیازشان دارم) می‌گذارم. حالا دیگر همیشه ازش استفاده نمی‌کنم، چون کوله‌پشتی برادرم را قرض کرده‌ام تا برای مسافرت‌های طولانی‌تر آن را بردارم.

روی کیف برزنتی، کاغذ آبی‌رنگی است که منوی آشپزخانه‌ی کدبانو را رویش چاپ کرده‌اند. بهترین غذاهای این اطراف را همین آشپزخانه می‌پزد. همچنین ارزان‌ترین‌شان را. با ۵ هزار تومان می‌شود غذاهای محلی لذیذی سفارش داد. پیک آنها مرد میانسال مهربان و خوش‌برخوردی است که با لهجه و لبخند محلی‌اش حالمان را بهتر می‌کند.

سه تا صابون گرد اینجا هست که از هتلی در لنکران آمده‌اند. انصار، همان پسر ترک، آنها را برایمان آورد و قصه‌شان را برایمان تعریف کرد. قصه‌ی جالبی بود. اما نه آنقدر که بخواهم اینجا بنویسمش.

کیف پولم هم اینجاست. و هندزفری سفید همخانه‌ام که ساخت چین، اما به سفارش کمپانی اپل است. و توتون سیگار Harvest که تازه خریدمش و توتون خوبی نیست. و کاغذ سیگار پنجاه‌تایی و ارگانیک شرکت OCB که وقتی درش را باز کنی می‌بینی که با رنگ سبز نوشته‌اند: Mother Nature Decides! وقتی کاغذ سیگارها رو به اتمام باشند، کاغذ زرد رنگی نمایان می‌شود که روی آن به سه زبان نوشته‌اند: «۶ کاغذ بیشتر باقی نمانده است.» این کاغذ هم اینجاست. روی میز، سمت راست لپتاپم. یادگار بسته‌های کاغذ سیگار تمام‌شده.

سمت چپ لپتاپ: یک فندک سنگی به رنگ طلایی کدر که همخانه‌ام از شرکتی که در آن کار می‌کرد و از آنجا اخراجش کردند دزدیده. کتاب آموزش زبان اسپانیایی Prisma. روزی به سرم زده بود که اسپانیایی یاد بگیرم تا بتوانم ادبیات اسپانیا را بی‌واسطه بخوانم. هنوز در یک درصد ابتدایی راه هستم.

لیوان چای که بخار محوی از آن خارج می‌شود. چای خوشمزه‌ای نیست، اما چندان فرقی نمی‌کند. پاکت ۱۲۰ تایی فیلتر سیگار لاغر (Slim) محصول شرکت OCB. دیروز یا پریروز خریدمش و هنوز پر است. کیسه فریزی پر از مغز خشکبارهای مختلف حاوی بادام زمینی، تخمه‌ی آفتابگردان، مویز و کشمش. اینها را برادرم اینجا جا گذاشته است، آن زمانی که با نامزدش آمده بود و یک شب پیش ما بودند. بسته‌ی دیگری از کاغذ سیگار که برای روز مبادا آن را خریده‌ام.

و در آخر، یک تکه از پوست پرتقالی که هفته‌ی پیش خوردم. دارد خشک و چروکیده می‌شود و امروز فهمیدم که این موضوع برایم عجیب است. فهمیدم که پوست پرتقال‌ها هم می‌میرند.

پ.ن: جایی خوانده‌ام که کسی می‌گفت باید هر روز بنویسی. اگر موضوعی نداری، اتفاقاتی که در روز برایت افتاده را بنویس. اگر اتفاقی برایت نیفتاده، اشیاء روی میزت را توصیف کن.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s