خانه‌ی پدری

خواب می‌بینم: مراسم تشییع جنازه‌ی کسی است. همه رفته‌ایم آنجا. بعد که مراسم تمام می‌شود باید از کوهستان خطرناکی عبور کنیم تا به خانه‌ی مرحوم برسیم. برای ادامه‌ی مراسم. از کوه بالا می‌رویم. شیب تند و تندتر می‌شود. خرده‌سنگ‌ها سر می‌خورند و به پایین دره می‌غلتند. دره‌ای که انتهایش پیدا نیست. به جایی می‌رسیم که دیگر جای دست و پایی ندارد. آویزان از صخره‌ها به هم نگاه می‌کنیم. کسی می‌پرسد: «چرا اینجاییم؟» مراسم تشییع جنازه بود. می‌پرسد: «تشییع جنازه‌ی کی؟» یادمان نمی‌آید. کسی می‌گوید: «اصلاً کسی او را می‌شناخت؟»

اینجا خانه‌ی پدری است. بعد از دو ماه به اینجا آمده‌ام. جای خوبی است. اما پارسال همین موقع اینطور فکر نمی‌کردم. تا این که خانه‌ای در تهران گرفتم و بعد به رشت مهاجرت کردم که خودش ماجرای دیگری است.

آدم اگر می‌خواهد کشورش را بهتر بشناسد باید به کشور دیگری برود. این را تمام نویسنده‌های امریکای لاتین که به پاریس رفته بودند تایید می‌کنند. می‌گویم امریکای لاتین چون از بقیه‌ی نویسنده‌ها خبری ندارم. بعید نیست آنها هم همین را حس کرده باشند.

به‌هرحال حالا اینجا در خانه‌ی پدری‌ام. دو سه روز بیشتر نمی‌مانم. بعد برمیگردم رشت. یادم می‌آید که چیزهای کوچک چقدر عصبانی‌ام می‌کردند. مثلاً این که شانزده پله باید بالا بروم تا به اتاقم برسم. این که طبقه‌ی بالا همیشه سردتر است. این که شیر آب تسویه سه سال است که چکه می‌کند. این حقیقت که اینجا جای پرت‌افتاده‌ای است که بیشتر از ده دقیقه پیاده‌روی لازم دارد تا به اولین وسایل نقلیه‌ی شهری برسد. سگ‌ها شب تا صبح پای پنجره پارس می‌کنند. هر روز راس ساعت ۵ عصر صدای بی‌بی‌سی فارسی بلند می‌شود. یکی از صندلی‌های ناهارخوری شکسته است. همیشه لامپ سوخته‌ای وجود دارد. و بسیار بسیار چیزهای کوچک دیگر.

همان موقع هم می‌دانستم که عصبانی شدن از این چیزها غیرمنطقی و احمقانه است. اما دست خودم نبود. این چیزی بود که حس می‌کردم.

دیشب سوار اتوبوس، وقتی از دور چراغ‌های کوچک شهر پیدا و ساختمان‌ها و منظره‌ها آشناتر شدند، دوباره همان حس سراغم آمد. انگار بچه‌ای را بخواهی برای بار دوم به درمانگاهی ببری که قبلاً در آنجا آمپولی زده است. ولی این بار دیدم دلم برای اینجا تنگ شده است. دیدم می‌توانم بفهمم عصبانیتم صدای همان کودکی است که برای آمپول زدن او را آورده‌اند.

نویسندگان پاریس‌رفته همه اقرار می‌کنند که دور بودن از وطن، گرچه برچسب خائن به ارزش‌های میهن را برایشان به ارمغان آورد، لازم و حیاتی بود. تا کشور خود را بهتر بشناسند و بیشتر دوستش داشته باشند. از حس نوستالژیک و دلتنگی غربت حرف نمی‌زنم. از آن زمانی حرف می‌زنم که می‌بینی این وطن (یا خانه‌ی پدری. چه فرقی می‌کند؟) نبود که تو را آزار می‌داد. خودت بودی که برای بالغ شدن به دور بودن از آن نیاز داشتی. و آن عصبانیت از چیزهای کوچک لجبازی‌های آن کودک بی‌تاب بود که دلش می‌خواست جهان را فتح کند.

آویزان از صخره‌های کوهی بلند به این فکر می‌کردیم که در تشییع جنازه‌ی چه کسی شرکت کرده بودیم. کسی گفت: «آنجا را نگاه کنید.» نگاه کردیم. خانه‌ای آنجا بود. خانه‌ی پدری. و سر از پا نمی‌شناختیم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s