جشن بیکران

همیشه وحشت مختصری از رفتن به جمع‌های بزرگ به من دست می‌دهد. همین حالا داریم آماده می‌شویم برای رفتن به بله بُرون یکی از پسرعمه‌ها. من نشسته‌ام و چشم‌هایم سنگین است و خوابم می‌آید. اما می‌دانم که خواب نیست که چشم‌هایم را سنگین کرده. همان وحشت مختصر جمع‌های بزرگ است که دارد بهانه‌گیری می‌کند: «بخوابیم. بخوابیم بهتره. همینجا بگیریم بخوابیم. گرم و نرم.» ساعت هفت بعدازظهر است.

قبل‌ترها هر کاری می‌کردم که وارد اینطور جمع‌ها نشوم. چند وقتی است که، علی‌رغم تمام علائمی که بدنم می‌فرستد، می‌روم. مثل شیرجه زدن در استخر است بدون این که بدانی آب چه دمایی دارد. فکر می‌کنم: قرار نیست که بمیرم. پس چه باک؟

ماجرا شاید این است که من کمی در آینده زندگی می‌کنم. در آینده‌ی ذهنی خودم. از دیروز آنقدر در این مهمانی بله بُرون شرکت کرده‌ام که حالا دیگر توانش را ندارم به آنجا بروم. از دیروز تمام اتفاقات محتمل را دیده‌ام: سلام و احوالپرسی، تبریک، دیدن چهره‌های ناآشنا، بعدْ صدای بلند، رقص، صورت‌های سرخ از گرما و چرخیدن‌های مدام، بدن‌های عرق‌کرده.

شاید هم ایراد از مهمانی‌ها باشد که همه یک شکل شده‌اند. اما مساله این است که من از دیروز دارم در این جشن شرکت می‌کنم. همه جایش را دیده‌ام. این جشن، همین که داریم برای رفتن به آن آماده می‌شویم، هیجان جدیدی برای من ندارد.

حالا از مهمانی آمده‌ایم. ساعت دوازده و نیم است و من سر درد مختصری دارم. علاوه بر چیزهای بالا، رقص نور و دود هم بود. قبل از مهمانی به خانه‌ی عمه‌ام، مادر داماد، رفتم. تمام فامیل آنجا بودند، از جمله مادربزرگم. مادر پدر.

آدم در اینطور مواقع باید چه کار کند؟ من که بزرگترین نوه‌ای هستم که هنوز ازدواج نکرده، چه جوابی باید به مادربزرگم بدهم وقتی می‌گوید تنها آرزویش پیش از مرگ این است که من را در لباس دامادی ببیند؟ از این گفت که دیگر جایی نمی‌تواند برود. از این که هزار تا نذر و راز و نیاز کرده تا من ازدواج کنم. و ناگهان چشم‌هایش درخشیدند و لرزیدند. ترس برم داشت نکند گریه کند. نکند همان جا جلوی تمام اعضای فامیل بزند زیر گریه و ازم بخواهد ازدواج کنم.

آدم از یک سنی به بعد باید برای دو تا سوال جواب قانع‌کننده‌ای آماده کند: ۱) کی ازدواج می‌کنی؟ ۲) چرا نمی‌روی خارج؟

من برای هیچکدام جوابی ندارم. برای همین سرسری چیزی می‌گویم و آنها را از سر خودم باز می‌کنم. اما هیچوقت مثل امشب این همه فشار را تحمل نکرده بودم. آدم باید چه کار کند؟

به مهمانی برگردم. بد نبود. خوش گذشت و خوب بود. چند وقتی هست که می‌توانم در موقعیت‌های مختلف خودم را تطبیق دهم. می‌توانم بروم وسط و برقصم. می‌توانم با آدم‌ها حرف بزنم، بروم بیرون، خوش بگذرانم، دعوت آدم‌ها را بپذیرم. بدون این که لذت شخصی‌ام را وارد تصمیم‌گیری‌ام کنم. یاد همان مصرع دوم می‌افتم: «غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده.» نکته‌اش همین جاست.

تاثیر نوشیدنی‌های مهمانی بله بُرون است یا دستم به نوشتن گرم شده؟ خبر ندارم. می‌دانم که زندگی فعلی‌ام را، دست کم تا آخر سال، داده‌ام دست سرنوشت. فکر می‌کنم از اول همین امسال شروع شد. سالی که نمی‌دانم چطور اینقدر زود گذشت. اما پر از اتفاق بود. اتفاق‌هایی که سرنوشت جلوی پایم گذاشت و من همه‌شان را با کمال میل پذیرفتم. تا کی، تا کجا ادامه خواهد یافت؟ خبر ندارم. می‌دانم که دوستش دارم. و حاضر نیستم آن را با چیز دیگری عوض کنم.

دلم برای مادربزرگ تنگ شده بود. خوب شد که او را دیدم. و بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی بسیار بزرگم را. اما به آب آلوده نمی‌شوم. نه. هرگز.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s