مرثیه‌ای برای یک شهر

زنجان. چیزی در این شهر هست که دوست ندارم. و نمی‌دانم که آن چیز چیست. حالا در زنجانم. ورودمان را مه غلیظی خوشامد گفت. چراغ‌های ماشین را وسط مه خاموش کردیم. همه‌ی چراغ‌ها را. و آسفالت محو شد. مثل این بود که در دریایی غوطه‌ور بودیم، یا در ارتفاع هزار پایی پرواز می‌کردیم.

هر شهر شخصیتی مستقل به خود دارد. تهران کارمند عصبانی اداره‌ای دولتی است که از شغلش متنفر است، رشت کودک شادی است که وقتی برف می‌بارد دهانش را به سمت آسمان باز می‌کند. زنجان چیست؟ پیرزنی عبوس و دلرحم شاید. هنوز نمی‌دانم.

دیگر هیچکس نمی‌داند شهرها، چطور و توسط چه کسی ساخته شده‌اند. تا چشم باز کردیم ساختمان‌ها و مناسبات زندگی شهری دور و اطراف‌مان بودند. اما با این حال، با این که ما شهرها را ساخته‌ایم، آنها هستند که ما را تغییر می‌دهند. ما را سر ذوق می‌آورند، یا خسته و رنجورمان می‌کنند.

امروز تهران هم بودم. فهمیدم که از تهران می‌ترسم. فهمیدم می‌توانم در بدو ورود به آن شهر از اضطراب سکته کنم. از جلوی کوچه‌ی خانه‌ی سابقم رد شدم و فهمیدم دوران اقامتم در آن خانه ترکیبی از خوشی و نکبت بوده است. به‌هرحال دیگر آنجا نیستم. و خوشحالم.

شهرها را باید شخصی جدا در نظر گرفت. فرض کنید می‌خواهید با کسی بروید توی رابطه. به نظرم انتخاب یک شهر هم درست مانند همین است. و باید تمام خصوصیات انسانی را به شهرها هم نسبت داد. آنها بازی‌های خودشان را دارند، با ما دوست می‌شوند، تشویق‌مان می‌کنند، یا سرمان داد می‌زنند، قهر می‌کنند، و روزی شاید بگذارند و بروند.

حتی، به نظرم، شهرها را می‌شود کُشت. مثل تهران.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s