میان‌وعده‌ی صبحگاهی

فهمیدم که بیش از حد دارم خودسانسوری می‌کنم. چرایش را نمی‌دانم. دیشب خوابم نمی‌برد. گفتم بیایم همین را بنویسم. که فهمیده‌ام بیش از حد دارم خودسانسوری می‌کنم. منتها الف در اتاق بغلی خواب بود و با خودم فکر کردم حالا صدای چلق چلق کیبرد کنجکاوش می‌کند و می‌خواهد ببیند دارم چه کار می‌کنم. بعد دیدم حوصله‌ی توضیح دادن ندارم. همین دیشب گفت: «خب، تو فیلد کاری قبلیت نیستی. پس تو چه فیلد کاری‌ای هستی؟» باید جوابش را می‌دادم. ولی نتوانستم. گفتم یک شرکتی هست که توی کار راه‌اندازی کسب و کارهای اینترنتی است. و آنها می‌خواهند مشتریانی جذب کنند که… و برای همین به محتوایی نیاز دارند که… و من بخشی از این محتوا را… باید می‌گفتم نویسنده شده‌ام. نویسنده آقاجان. دلم می‌خواهد بنویسم. دوست دارم چند تا کلمه بگذارم کنار هم که از قضا شاید خیلی هم شاعرانه باشند.

منتها ابراز احساسات و اینها یک ابزار لاکچری بوده در خانواده‌ی ما. یادم باشد یک بار از این تعریف کنم که چطور «برو بابا» جواب بیش از هشتاد درصد درددل‌های ما بوده است. به‌هرحال. یک دلیلش همین است. و دلیل دیگرش شاید این باشد:

من یک خود غیرواقعی از خودم دارم. یعنی شما شاید این خود غیرواقعی را نداشته باشید. خود غیرواقعی یعنی تصویر درونی من از خودم یک آدم دیگری است. جلوی آینه که بایستم یک نفر را می‌بینم و جلوی آینه که نایستم یک نفر دیگر را می‌بینم. بعد وقتی می‌نویسم، آن خود غیرواقعی درواقع دارد می‌نویسد. همانی که خیلی هم برایش مهم نیست این خود واقعی چطور و به چه چیز فکر می‌کند. حالا آن خود غیرواقعی خواب است. وگرنه که اینها را نمی‌نوشتم.

یک دلیل دیگر هم شاید:

فیلم زلیگ را می‌دیدم. مال آقای وودی آلن است. دیدم یارو آقای زلیگ خیلی شبیه من است. من هم در جمع آدم‌ها سعی می‌کردم/می‌کنم خودم را تطبیق دهم. شبیه‌شان شوم تا یکطورهایی از این چیزهای عجیب و غریب تو در تو خلاص شوم. منتها خب رویه‌ی اشتباهی است و این را هنوز هم نفهمیده‌ام. به‌هرحال منظورم این است که اگر چهار تا وبلاگ بخوانم که همه چسناله باشند من هم شروع می‌کنم چسناله نوشتن. اگر آدم‌های دور و برم همه هیچهایکر باشند، شروع می‌کنم کوله‌پشتی بستن. و اگر تنها باشم، مخلوطی از همه‌شان. یک ذره حالم از خودم به هم می‌خورد و گفتنش باعث می‌شود حالم از خودم به هم نخورد.

خلاصه این که دیدم دارم زیادی خودسانسوری می‌کنم.

برای همین می‌خواستم وبلاگ را به جایی دیگر نقل‌مکان دهم. یک جایی که دست کم اسم خودم در آدرسش نباشد. من از این کارها زیاد کرده‌ام. هنوز اسمم را توی گوگل سرچ کنید آن وبلاگ ده سال پیش را برایتان می‌آورد که یک بار یک نفر بهش لینک داد. خلاصه که وردپرس و بلاگر هر دو از دست من کفری‌اند. البته خیلی محترمانه هر بار برایم وبلاگ جدیدی می‌سازند و خیلی هم خودشان را خوشحال نشان می‌دهند. ولی می‌دانم که بعد از ساعت کاری توی باری جایی دور هم که جمع می‌شوند غر می‌زنند که: «باز این یارو یه اسم گهی انتخاب کرد.» هی هم به ریش من می‌خندند. مهم نیست.

علاوه بر این وبلاگ ناشناس که آدم داشته باشد خیلی خفن است. آدم احساس می‌کند بتمن است. وقتی پنل وبلاگ را باز می‌کنی انگار داری کاستوم بتمن را می‌پوشی. بعد می‌توانی پرواز کنی و از اینجور کارها. خیلی خفن است. منتها من نمی‌توانم چندان دوام بیاورم. ده تا وبلاگ ناشناسم لو رفته‌اند. جاسوس‌های خوبی تربیت نخواهم کرد.

حتی رفتم الان یک اسم دیگر به اسم خودم در سرویس محترم وردپرس رزرو کردم. ولی نمی‌روم آنطرف. همینجا نان و ماستم را می‌خورم و کاری ندارم چه اتفاقی قرار است بیفتد. شتر را که نمی‌شود کجکی سوار شد. همین است که هست. اینجا یک وبلاگ دارم. و دارم هر شب چیزی در آن می‌نویسم. قبلترها فکر می‌کردم آدم‌ها شبیه هم هستند که یک ویژگی‌هایی آنها را متمایز می‌کند. الان فکر می‌کنم آدم‌ها استثنائاتی هستند که یک ویژگی‌هایی آنها را به هم شبیه می‌کند. حالا چرا این را گفتم؟ نمی‌دانم.

ولی خلاصه فهمیدم که بیش از حد دارم خودسانسوری می‌کنم.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s