چهار ماه دیگر

یادم می‌آید: همراه پدر به سالن ورزشی نزدیک خانه رفته‌ایم. من می‌خواستم کاراته کار کنم یا پدر می‌خواست سرم به چیزی گرم باشد؟ یادم نمی‌آید. بیشتر از شش یا هفت سال ندارم. انگار خواب می‌بینم. چون نمی‌دانم چطور به سالن ورزشی رسیده‌ایم. خودم را می‌بینم که کنار پدر ایستاده‌ام. لباس سفید کاراته و کمربند سفید پوشیده‌ام. دست او را گرفته‌ام و به آدم‌های بزرگی که دور زمین می‌دوند نگاه می‌کنم.

مربی می‌گوید بیا تو. بیا بدو. وسایلم را می‌گذارم گوشه‌ای و به آنها می‌پیوندم. قدم‌هایشان بلند و قدهایشان بلند و کمربندهایشان رنگی است. نگاهم می‌کنند. شاید دستی به سرم می‌کشند. و می‌دوند. من هم می‌دوم اما به آنها نمی‌رسم. تند و تند و تندتر می‌دوم. اما به آنها نمی‌رسم. و نگاه می‌کنم:

سالن سکویی در طبقه‌ی دوم دارد. چشم‌های آدم‌های بسیاری از آنجا به من خیره شده‌اند. نگاه می‌کنم. چشم‌ها می‌خندند. دهان‌ها می‌خندند و نگاه می‌کنم. دلم پایین می‌ریزد. پاهایم سست می‌شوند. به پدر نگاه می‌کنم. او هم می‌خندد؟ یادم نیست. گریه می‌کنم و به سمت او می‌دوم. و صدای قاه‌قاه آدم‌ها را می‌شنوم. که من را مسخره می‌کنند. کودکی که داشت سعی می‌کرد بدود. اما نتوانست.

این را می‌گذارم اینجا. حافظه‌ام درست کار نمی‌کند. این از معدود خاطرات کودکی من است. این را می‌گذارم اینجا تا چهار ماه دیگر بیایم و چیزکی به آن اضافه کنم. چهار ماه دیگر که قرار است حس مشابهی به من دست دهد. چشم‌هایی ببینم که خیره به من نگاه می‌کنند، دهان‌هایی که به من می‌خندند، و احساس کنم که پاهایم سست می‌شوند. اما حالا زود است. حالا زود است آینده را ببینم. باید چهار ماه صبر کنم. و بعد برگردم و به این خاطره چیزکی اضافه کنم.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s