مثل سیاهچاله است. شبیه تمام چیزهای مکنده. جاروبرقی، باتلاق، گرداب. شبیه خواب یا مواد مخدر.

اینجا را می‌گویم. این وبلاگ را. امروز می‌شود پانزدهمین روز پیاپی. تازه این دومین مطلبی است که امروز اینجا می‌نویسم. به چیزی افتخار نمی‌کنم و پز چیزی را نمی‌دهم. فقط می‌گویم امروز پانزدهمین روز پیاپی است. درباره‌ی چی می‌نویسم؟ درباره‌ی چی باید بنویسم؟

تا یک سنی آدم احساس می‌کند جهان را خلق کرده‌اند تا او تغییرش دهد. به خیالش اتفاق‌ها برای خاطر اوست که می‌افتند. فکر می‌کند کاری باید انجام دهد تا عالم را از نکبتی که در آن هست نجات دهد. اما بعد به سنی می‌رسد که می‌فهمد بهتر است گوشه‌ی خلوتی برای خودش بجورد و جا پای سفتی پیدا کند. چیز بدی هم نیست.

بیست و هفت روز پیش که من تصمیم گرفتم دوباره بیایم اینجا و وبلاگم را بنویسم، می‌خواستم بنویسم تا تمرین نوشتنم باشد. نشستم و برنامه‌ریزی کردم: هر شب، بعد از ساعت دوازده نیمه شب، می‌نشینم و هر چیزی به ذهنم رسید می‌نویسم. «اگر موضوعی نداری، اتفاقات امروز را بنویس. اگر اتفاقی نیفتاده، اشیاء روی میزت را وصف کن.» می‌خواستم جهان را تغییر دهم. دست کم جهان درونی خودم را.

اما حالا می‌دانم. امروز می‌فهمم. درباره‌ی چی می‌نویسم؟ درباره‌ی چی باید بنویسم؟ امروز جوابش را می‌دانم: درباره‌ی هیچ چیز.

شبیه ویروس‌ها برای جوناس سالک، شبیه اجرام آسمانی برای چارلز مسیه، شبیه ستون چرخنده‌ی گرداب برای جاکوب کاکِل است. می‌نویسم، چون می‌خواهم. نه چون باید.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s