توپ‌ها را فرشته‌ها گل می‌کنند

ده یا دوازده ساله بودم که گل روبرتو کارلوس به فرانسه را با پسرعمویم دیدیم. کارلوس توپ را در فاصله‌ی ۳۵ متری از دروازه کاشت (نصف زمین فوتبال ۵۰ متر است). بعد رفت عقب. خیلی عقب‌تر از بقیه‌ی آنهایی که ضربه آزاد می‌زنند. آنوقت با آن سبک خاص خودش، با قدم‌های ریز به توپ نزدیک شد و آن را شوت کرد. فابیان بارتز که دروازه‌بان فرانسه بود به همراه آن بیست و یک نفر بازیکن دیگر فقط ایستادند و نگاه کردند. توپ قوس عجیبی برداشت، سابید به تیر دروازه و گل شد. دهانم باز مانده بود. به پسرعمویم نگاه کردم و او با خونسردی گفت: «مگه نمی‌دونی؟ توپ‌ها رو فرشته‌ها گل می‌کنن.»

فوتبال یک زمانی جادویی بود. ماجرای آندرس اسکوبار را هیچوقت یادم نمی‌رود (گرچه یادم نیست کی آن را شنیده‌ام). در جام جهانی ۱۹۹۴ در بازی بین امریکا و کلمبیا، او گلی به خودشان زد که باعث شد بازی را ۲ به ۱ ببازند و حذف شوند. اسکوبار به کلمبیا برگشت. به دوستانش زنگ زد. با هم سری به چند بار زدند و بعد رفتند به کلاب شبانه‌ی «ال ایندیو». ساعت ۳ صبح بود که از هم جدا شدند. اسکوبار در پارکینگ کلاب تنها بود که سه مرد سر رسیدند. بین آنها و فوتبالیست جوان (بیست و هفت سالش بود) درگیری لفظی پیش آمد. آنوقت یکی از مردها یک تفنگ کالیبر ۳۸ از جیبش درآورد و دوازده گلوله به او شلیک کرد. شاهدها می‌گویند ضارب بعد از هر شلیک می‌گفت «گل!». گزارشگر بازی امریکا و کلمبیا هم بعد از گل‌به‌خودی اسکوبار دوازده بار گفته بود «گل!».

می‌گویند اسکوبار نه به خاطر آن گل، که به خاطر آن درگیری لفظی کشته شده است که در مدئین چیزی عادی بود. ولی کدام داستان را باور می‌کنیم؟ احتمالا اولی را. چون باورپذیر است و تأثیر عمیق فوتبال را می‌دانیم. وقتی آدم‌ها موقع تماشای فوتبال سکته‌ی قلبی می‌کنند و می‌میرند، چرا دست به قتل نزنند؟

کتاب «فوتبال علیه دشمن» از سایمون کوپر پر است از این داستان‌ها. داستان‌هایی که به افسانه شبیه‌ترند. او در کتاب از برزیلی‌هایی حرف می‌زند که می‌گویند حتی کوچک‌ترین دهکده‌هایشان، حتی اگر کلیسا نداشته باشند، زمین فوتبال دارند. از باشگاه فوتبال پلیس‌های مخفی در روسیه می‌گوید و از جنگ نیجریه و بیافرا که به خاطر حضور پله، یک روز متوقف شد. اما او می‌گوید فوتبال دیگر آن فوتبال سابق نیست. این را می‌دانم که نوستالژی می‌تواند اتفاقات را در ذهن‌مان پررنگ کند. شاید مسابقاتی که حالا برگزار می‌شوند، بیست سال دیگر جادویی به نظر برسند. اما باید حرف او را قبول کنیم. تا همین جام ۱۹۹۸، وقتی جهان وسیع ما هنوز به یک دهکده‌ی کوچک تبدیل نشده بود، فوتبال معنای دیگری داشت. وقتی بچه بودیم از هلند، آرژانتین، برزیل، ایتالیا، آلمان چه می‌دانستیم؟ هیچ جز فوتبال. پوسترهای باتیستوتا و فان‌باستن و آن خوشتیپ‌های ایتالیایی روی کمد دخترها بود و مارادونا و رونالدو و رود گولیت روی کمد پسرها (یکی از پسرهای محله‌مان می‌خواست موهایش را بلند کند تا وقتی هِد می‌زند مثل رود گولیت آنها به جلو پرتاب شوند). اسم مالدیو را اولین بار وقتی ۱۷ تا گل از ایران خود شنیدیم و فهمیدیم پرچم نیجریه سبز است چون نه تنها لباس‌شان سبز بود، بلکه تاریبو وست موهای اندکش را بافته و به رنگ سبز درآورده بود. فوتبال جنگ‌ها را متوقف می‌کرد و جنگ‌ها را راه می‌انداخت. نمادی قوی بود برای مبارزه‌ی طرفداران دو جناح، دو دین، دو کشورِ در جنگ. هنوز هم هست. اما دیگر نه آنطور. راستش فکر می‌کنم همه‌ی چیزها به همین درد مبتلا شده‌اند. ادبیات که دنبالش می‌کنم که همینطور است. بقیه‌ی چیزها هم شاید. اینترنت (شاید هم چیزی دیگر) جهان را از جادو پاک کرده است. ولی این بحث دیگری است.

طرفدار بارسلونام. دست کم از آن موقع که رونالدینهو در آن بازی می‌کرد. طرفدار دوآتشه نیستم. چون در یک سال گذشته فقط دو تا بازی از آنها را دیده‌ام. یکی تابستان که فکر کنم ال‌کلاسیکو بود و باختیم. و دیگری همین چهارشنبه شب. که بازی برگشت لیگ قهرمانان بود در مقابل پاری‌سن‌ژرمن.

نتیجه‌ی بازی رفت را در تاکسی و از رادیو شنیده بودم. بارسلونا ۴ به صفر باخته بود. به همین خاطر می‌خواستم حتما این بازی را ببینم. چون حساسیتش بالا بود. راستش بی‌خواب شده بودم و کاری هم نداشتم بکنم. از آنجایی که تلویزیون ندارم، بازی را آنلاین دیدم. مدام قطع می‌شد و روی اعصاب بود. داشتم پشیمان می‌شدم که با کمک توییتر یک وبسایت پیدا کردم که از یک شبکه‌ی خارجی بازی را پخش می‌کرد و سرورهای قوی‌تری داشت. مشکل قطع شدن حل شد و بازی را دیدم. و چقدر خوشحالم از این بابت.

بارسلونا ۳ تا گل زد و یکی دیگر می‌خواست تا همه چیز مساوی شود. اما یک گل خورد. قانون گلِ زده در خانه‌ی حریف می‌گوید اگر بازی مساوی شود، تیمی می‌برد که گل بیشتری در ورزشگاه حریف زده است. بازی در ورزشگاه بارسلونا بود. بنابراین حتی اگر در مجموعِ دو بازی ۵ به ۵ مساوی می‌شدند پاری‌سن‌ژرمن بالا می‌رفت. بارسلونا باید ۳ تا گل دیگر می‌زد. محال بود. نیم ساعت بیشتر به تمام شدن بازی نمانده بود و همه می‌دانند که فوتبال کم‌گل‌ترین ورزش دنیاست. بارسلونا گل چهارم را هم زد اما کسی خوشحال نشد. دقیقه‌ی ۸۷ بود و فوتبال، متاسفانه، ۹۰ دقیقه بیشتر نیست. خیلی‌ها تلویزیون را خاموش کردند و خوابیدند. شاید خیلی از تماشاچی‌ها هم ورزشگاه را ترک کرده باشند. اما بعد بارسلونا در دقیقه‌ی ۹۰ یک گل دیگر هم زد. حالا بازی ۵ به ۵ مساوی بود و بارسلونا فقط یک گل دیگر می‌خواست. داور ۵ دقیقه وقت اضافه در نظر گرفت. ۵ دقیقه زمان زیادی نیست. اما در وقت اضافه اندازه‌ی یک عمر می‌گذرد و هر اتفاقی در آن ممکن است. فکر می‌کنم همان موقع‌ها بود که دروازه‌بان بارسا هم جلو آمد و در حمله شرکت کرد. دیگر چه فرقی می‌کرد؟ یا یک گل می‌زدند یا هزار گل می‌خوردند.

آنوقت بود که دوباره دست فرشته‌ها را دیدم. نِیمار یک ضربه‌ی آزاد زد (از همان حوالی که روبرتو کارلوس ۲۳ سال قبل آن توپ را شوت کرده بود). دفاع پاری‌سن‌ژرمن توپ را برگرداند و توپ به خود نیمار رسید. او یک نفر را دریبل زد و توپ را فرستاد روی دروازه. توپ در یک سهمی بی‌نقص بالا رفت و پایین آمد، به پای سرخیو روبرتو «خورد» و رفت توی گل. معجزه اتفاق افتاد. فردوسی‌پور گفت: «چیه این فوتبال اصلاً؟ تمام تن من داره می‌لرزه.» و گزارشگر خارجی که من داشتم بازی را با صدای او می‌شنیدم فریاد زد: «چه قصه‌ی شگفت‌انگیزی!»

فوتبال یک بار دیگر، و پس از سال‌ها، تبدیل شد به یک نماد. نمادی برای مقاومت و تسلیم نشدن. برای جنگیدن. اگر پیش از این فوتبال محفل عقده‌گشایی دو طرز فکر بود که از هم نفرت داشتند، حالا تبدیل شده بود به نبرد انسان در برابر زندگی. دیگر پاری‌سن‌ژرمنی‌ها نبودند که ناراحت و مبهوت روی زمین بیفتند. آنها شکست‌های ما، سختی‌ها و گرفتاری‌هایمان، و رویاهای فروخورده‌مان بودند که به لطف دست فرشته‌ها بر آنها پیروز شده بودیم. یکی از تماشاچی‌ها تکه کاغذی بالای سرش گرفت که رویش نوشته بود: «بله. ما می‌توانیم.» ننوشته بود ما توانستیم. نوشته بود ما می‌توانیم. و بله. ما توانسته بودیم. جادویی که این همه وقت تنها در خاطره‌هایمان وجود داشت با خوشحالی بیرون پریده بود و جلوی چشم‌هایمان رخ داده بود. همین حالا که مشغول نوشتن این متن هستم هم نمی‌توانم جلوی احساساتم را بگیرم.

روی جلد سفید و آبیِ کتاب «صد سال تنهایی» ترجمه‌ی بهمن فرزانه نقل قولی هست از ناتالیا گینزبرگ که می‌گوید: «اگر حقیقت دارد که رمان مرده است یا در حال احتضار است، پس همگی از جای برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم.»

فکر می‌کنم وقتش رسیده که ما هم از جا برخیزیم و به این آخرین مسابقه‌ی جادویی فوتبال ادای احترام کنیم.

Advertisements

2 دیدگاه برای «توپ‌ها را فرشته‌ها گل می‌کنند»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s