نهم اردیبهشت نود و شش

زنگ زدم به دفتر نمایندگی ال جی ولی کسی جواب نداد. یک ساعت بعد خودشان زنگ زدند و گفتند تلفنم آماده‌ی تحویل است. ساعت هنوز چهار نشده بود و من لباس پوشیدم و بیرون رفتم. تا سبزه‌میدان پیاده رفتم و همان مسیر همیشگی را پیاده طی کردم. از خیابان مجیدیه به بلوار منظریه رسیدم و از روبروی سوپرمارکت بزرگ دلفین به چپ پیچیدم و بلوار نامجو را تا بیمارستان الزهرا رفتم و به پارک شهر رسیدم و در فکرم بود سر راه به کافه‌ی دنج توی خیابان قلمستان ۲ سری بزنم و جریان پیکسل‌ها را برایشان تعریف کنم. صاحب کافه دوست برادرم بود و بعد دوست من هم شد و موهای بلندی داشت و آنها را شبیه باب مارلی بافته بود و ادعا می‌کرد اولین کافه‌ی رشت را او افتتاح کرده است. دور و بر کافه‌اش پر از گربه‌هایی بود که به او سپرده بودند تا به صورت موقت یا دائم ازشان نگهداری کند و گربه‌های توی خیابان می‌پلکیدند و خودشان را به مشتری‌هایی می‌چسباندند که دور میزهای بیرون کافه می‌نشستند. از کنار کافه رد شدم و داخل نرفتم و وارد بلوار لاکانی شدم و آن را به طرف سبزه‌میدان پیاده رفتم تا به پاساژ علاءالدین رسیدم و سوار آسانسور شدم و به طبقه‌ی سوم رفتم. تلفنم را گرفتم و همان مسیر را برگشتم تا دوباره به کافه رسیدم و آنجا ایستادم و تصمیم گرفتم بروم داخل. صاحب کافه نبود و هیچکس جز من و کافه‌چی و یک دختر دیگر آنجا نبودند. آمریکانویی سفارش دادم و بیرون نشستم و با تلفنم ور رفتم تا اطلاعاتش را به حالت اول درآورم. هوا نیمه‌ابری بود و آبی آسمان در افق و از لای ابرها پیدا بود و هوا سرد نبود. آدم‌ها از خیابان می‌گذشتند و ماشین‌ها می‌گذشتند و روبرویم پارک کوچکی بود که میان درختانش پسرها و دخترها نشسته بودند و سیگار می‌کشیدند. قهوه‌ام را خوردم و احساس کردم چیزی به پایم برخورد کرد و دیدم که گربه‌ای خودش را به من چسبانده است. پشت گوش‌ها و بین کتف‌ها و کمرش را نوازش کردم و موهای نرم و خاکستری و طلایی‌اش به دستم چسبیدند و مشغول تلفنم شدم و قهوه‌ام را با دو تا شکلات در زرورق‌های طلایی خوردم. کمی بعد صاحب کافه سر رسید و ماشین را در چند قدمی من پارک کرد و همراه دختری از ماشین پیاده شدند و یک کیک در دست صاحب کافه بود. احوالپرسی کردیم و گربه‌ی بسیار کوچکی را دیدم که پایین پای دختر نشسته بود و دختر به او دست می‌کشید و نوازشش می‌کرد و گربه به زحمت یک ماه سن داشت و آنها او را که در میان سپر ماشین گیر کرده بود نجات داده بودند. قهوه‌ام را تمام کردم و پول قهوه را دادم و از گفتن ماجرای پیکسل‌ها پشیمان شده بودم و می‌خواستم طور دیگری آنها را بفروشم. مسیر همیشگی را بازگشتم و از کنار پارک گذشتم و از پلی که از روی گوهررود رد می‌شد عبور کردم و گوهررود وضع خوبی نداشت و کم‌عمق بود و بوی ماندگی می‌داد. به خانه رسیدم و خوابم گرفت و روی فرش و بدون روانداز خوابیدم و سردم شد و از خواب بیدار شدم و خواب‌هایی دیده بودم که از یاد برده بودم.

باقی روز را کار کردم و چون نزدیک انتخابات بود چند تا مصاحبه‌ی سیاسی نگاه کردم و وقتی ساعت یازده و نیم شب شد نمی‌دانستم روز چطور اینقدر سریع گذشته است. فوتبال نگاه کردم و باران گرفت و صدای باران را از پنجره‌ی باز شنیدم و هوا بوی خنکی به خود گرفت و رفتم زیر باران ایستادم و سیگار کشیدم و به این فکر کردم که باید خودم را آنطور که هستم بپذیرم و با خودم کنار بیایم و بپذیرم که خوبی‌ها و بدی‌هایی دارم و فهمیدم زندگی همین است و همین و فقط همین و زندگی هیچ چیز دیگری نیست.

هشتم اردیبهشت نود و شش

بیدار که شدم جنازه‌ی سوسک کوچکی جلوی در اتاق روی زمین افتاده بود. به باقی خانه نگاه کردم که اوضاع خوبی نداشت و شلوغ و به هم ریخته و کثیف بود. تمام روز و شب قبل داشتم فکر می‌کردم باید خانه را تمیز کنم اما این کار را نکرده بودم و امروز می‌خواستم هر طور که شده خانه‌ام را تمیز و مرتب کنم. آهنگ گذاشتم و همینطور که آهنگ پخش می‌شد زباله‌ها را از روی زمین جمع کردم و توی کیسه‌ی بزرگی ریختم و تلویزیون را از وسط اتاق پذیرایی جمع کردم و آن را گوشه‌ی اتاق گذاشتم و کیف‌هایم را به دیوار کنار میزم تکیه دادم و صندلی‌ها را دور میز درون آشپزخانه چیدم و یخچال را از مواد تاریخ گذشته و فاسد و نان‌های بیات خالی کردم و بعد با دقت زمین را جارو کشیدم. خرده‌نان‌ها و تکه‌های کاغذ و چیزهای ریز دیگر توی لوله‌ی جاروبرقی بالا رفتند و صدای برخوردشان را به لوله‌ی جاروبرقی شنیدم و بعد به دم در اتاق رسیدم و قبل از این که جنازه‌ی خشک‌شده‌ی سوسک را جارو کنم خوب آن را نگاه کردم. دلم می‌خواست میکروسکوپ ارزانی که خریده بودم اینجا بود تا آن را زیر میکروسکوپ ببینم و پرزهای پاها و شاخک‌هایش را ببینم اما آن را جارو کردم و سوسک از لوله‌ی جاروبرقی بالا رفت و توی کیسه کنار باقی چیزهایی که زور مکش جارو رسیده بود آرام گرفت. آخرین بسته‌ی مرغ را از توی فریزر درآوردم و بعد ظرف‌ها را شستم و آخر سر سطل آشغال را خالی کردم که از همه سخت‌تر بود. آن وقت گرسنه شدم و یاد مرغ‌ها افتادم. آنها را از کیسه‌ی فریزرشان در آوردم و زیر شیر آب سرد شستم و با چاقوی کندی بافت گوشت مرغ را بریدم و آنهایی را که نتوانستم از استخوان جدا کنم توی فریزر برگرداندم و تمام مدت به این فکر کردم که مثله کردن یک مرغ هیچ احساسی در من بر نمی‌انگیزاند و می‌توانم یک مرغ را با دست‌هایم بگیرم و قصابی کنم. مرغ‌ها را توی ماهیتابه سرخ کردم و با رب گوجه و زردچوبه و نمک تفت دادم و بعد برنج درست کردم و خوراک مرغ را با آن مخلوط کردم و برای شام خوردم.

زندگی‌ام داشت درگیر یکنواختی و کسالت می‌شد و فکر می‌کردم تمیز کردن خانه و درست کردن غذا می‌تواند تغییری در آن ایجاد کند. اما تغییری ایجاد نکرد و مثل قبل بی‌حوصله و بی‌انگیزه بودم و به جز وقتی که رفتم سیگار خریدم با هیچکس حرف نزده بودم و دیدم که دستنوشته‌های روزانه‌ام کوچک و کوچک‌تر می‌شوند و دلیلش این است که اتفاق خاصی برایم نمی‌افتد و تجربه‌ی جدیدی کسب نمی‌کنم. تصمیم گرفتم روز بعد بیشتر بیرون بروم و آدم‌های بیشتری ببینم و بدون فکر کردن وارد چند تا کتابفروشی بشوم تا کاری پیدا کنم. فکر می‌کردم همه‌ی این‌ها می‌توانند نیرویی باشند که من را به زندگی هل دهند.

هفتم اردیبهشت نود و شش

صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد و بلند شدم و صبحانه خوردم و هیچ کار دیگری نکردم تا ساعت یازده. می‌خواستم بروم بیرون و پیکسل‌ها را بدهم به یکی دو تا کافه تا آنها را بفروشند ولی بیرون نرفتم و در خانه ماندم و ناهار خوردم و بعد از مدت‌ها یک قسمت از یک سریال را دیدم. حوالی ساعت شش عزمم را جزم کردم و پیکسل‌ها را توی کوله‌ام انداختم و دو صفحه از طرح‌هایی را که قبلاً خراب کرده بودم روی فلش ریختم و رفتم تا دفتر چاپ پرگار و آنها را چاپ کردم و از کنار بیمارستان الزهرا پیچیدم سمت چپ تا به کافه‌ای که صاحبش را می‌شناختم برسم. اما دم ورودی پارک ایستادم و از دکه‌ای که آنجا بود چای خریدم و چای را خوردم که داغ بود و معده‌ام گرم شد و رفتم کنار سکوی مشرف به رودخانه ایستادم و به گوهررود نگاه کردم که پر از آشغال بود و سبزرنگ بود و کلاغ‌ها گوشه‌اش نشسته بودند. برگشتم و از روی پل عابر به آنطرف خیابان رفتم و پله‌های پل را هنگام بالا آمدن شمردم و هنگام پایین آمدن تعدادشان را فراموش کرده بودم و وقتی به خانه رسیدم پاهایم سنگین بودند و چشم‌هایم سنگین بودند و دو ساعت خوابیدم و بیدار شدم و چند تا پیکسل ساختم و بعد نشستم و مصاحبه‌های سیاسی نگاه کردم و هیچ کاری نداشتم بکنم. شام درست کردم و خوردم و بعد از لابلای فایل‌های قدیمی یک داستان پیدا کردم که مربوط به جنگ بود و می‌خواستم آن را برای مسابقه‌ای با همین موضوع بفرستم. داستان را خواندم و قلبم گرفت و نمی‌توانستم بدون توقف همه‌اش را بخوانم. آن را با سرعت کم و زیرلب خواندم و داستانی که چند سال قبل نوشته بودم من را منقلب کرده بود و فهمیدم چیزهایی در آن داستان بود که ریشه در ناخودآگاهم داشت و نمی‌دانستم کسی دیگر هم این قدر مغلوب داستان می‌شود یا نه. تصمیم گرفتم روز بعد داستان را برای دوستم که نویسنده‌ی خوبی است بفرستم تا او هم نظرش را به من بگوید و فهمیدم از هیچ کدام از قوانین داستان‌نویسی نباید تبعیت کنم و فقط باید بنویسم و بگذارم ناخودآگاهم و همه‌ی آن چیزهایی که در زندگی بر من گذشته است راهشان را باز کنند و روی کاغذ بیایند تا شاید چیز به درد بخوری نصیبم شود. همینگوی گفته بود توصیه‌ام به نویسنده‌های جوان این است که بروند خودشان را دار بزنند تا دست کم چیزی برای نوشتن داشته باشند و من هم می‌خواستم خودم را در زندگی خفه کنم تا چیزی برای نوشتن داشته باشم و نمی‌دانستم راهش چیست. سخت تمرین می‌کردم و هر شب می‌نوشتم و به ناخودآگاهم اجازه نمی‌دادم در نوشتنم دخالت کند و دوست داشتم نوشته‌هایم لحنی داشته باشند که فقط با تمرین و انضباط به دست می‌آید. فهمیدم که باید هر دوی اینها را با هم مخلوط کنم و تجربه‌های جدید کسب کنم و بگذارم چیزهای فراموش‌شده‌ی ذهنم بالا بیایند. داستان را تمام کردم و چراغ‌ها را خاموش کردم و خوابیدم و دفترچه یادداشت و خودکاری کنار تختم گذاشته بودم.

ششم اردیبهشت نود و شش

تمام روز ابرها در آسمان بودند و همه چیز خاکستری بود و باران مدتی می‌بارید و مدتی قطع می‌شد. از خانه که رفتم بیرون باران ریزی می‌بارید و قطره‌های آب، سبک توی هوا چرخ می‌زدند و روی صورتم می‌نشستند. رفتم تا دفتر چاپ پرگار و چهار صفحه طرح‌هایم را چاپ کردم و برگشتم و آنها را بریدم و توی دستگاه پیکسل گذاشتم. تلفنم زنگ خورد و زنی پشت خط بود و به من گفت که مقاله‌ام جزو بیست اثر برگزیده‌ی مسابقه‌شان شده است و قرار است امروز آن را در وبسایت‌شان منتشر کنند. خوشحال شدم و امیدوار بودم جایزه‌ی نفر اول را ببرم چون فقط جایزه‌ی نفر اول خوب بود و جایزه‌ی بقیه چیزهای بی‌ارزشی بودند که به درد من نمی‌خوردند و باید یک ماه دیگر صبر می‌کردم تا داورها تصمیم‌شان را بگیرند. بعد دو تا مسابقه‌ی داستان‌نویسی دیگر پیدا کردم و تصمیم گرفتم برای هر دو چیزی بنویسم و تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که شخصیتی را از سر تا پا توصیف می‌کند و بعد آن شخصیت را بکشم. از سر شروع کردم و موها و پیشانی و چشم‌ها و گونه‌ها و گوش‌هایش را نوشتم و اجزای صورتش را نوشتم و به گردن و کتف و شانه‌ها رسیدم و شغلش را گفتم و بازوهایش را وصف کردم و می‌خواستم کف دست‌هایی بزرگ داشته باشد اما نمی‌دانستم آنها را به چه چیز تشبیه کنم و تصمیم گرفتم بروم بیرون و چیزها را نگاه کنم تا تشبیهی برای دست‌هایش بیابم. لباس پوشیدم و بیرون رفتم و باران نبود و هوا سرد و گرفته بود و ابرها در آسمان بودند و من جلوی هر مغازه مدتی می‌ایستادم و به ویترینش با دقت نگاه می‌کردم تا چیزی برای دست‌ها پیدا کنم. ابزارفروشی‌ها و مغازه‌های اسباب‌بازی و نانوایی‌ها و همه رقم بنگاه املاک را نگاه کردم و چیزی نیافتم که به دست‌ها شبیه باشند و کمی بعد از فکرش بیرون آمدم و فقط راه رفتم. از میدان توشیبا گذشتم و دانشجوها را دیدم که می‌دویدند تا به آخرین اتوبوس دانشگاه برسند و ساختمان بلند و عریض نیمه‌کاره‌ای دیدم که مدت‌ها بود دیگر کسی روی آن کار نمی‌کرد اما واحدها را برای پیش‌فروش گذاشته بودند. از کنار دیوار طولانی محوطه‌ی نیروی دریایی گذشتم که سیم‌خاردار و دوربین مداربسته داشت و روی برج‌های دیده‌بانی سبزرنگش سربازهایی ایستاده بودند و دست‌شان به ماشه‌ی تفنگ‌هایشان بود و راه می‌رفتند و پاس می‌دادند. همه چیز را فراموش کرده بودم و توی ذهنم آهنگی من‌درآوردی با ریتم راه رفتنم می‌نواختم و وارد کوچه‌ای شدم که انتهایش دیوار کوتاهی بود و پشت دیوار جنگل بود. بن‌بست ساکتی بود با خانه‌های ویلایی زیبا و آپارتمان‌های بلند و ماشین‌های مدل‌بالا. در بن‌بست راه رفتم و به سکوتش گوش دادم و پشت دیوار را نگاه کردم که درخت‌های بلند سبز بودند و بوته‌های کوتاه تمشک و زیر همه‌ی آنها رودی به رنگ شیر و چای جریان داشت. به خیابان اصلی برگشتم و مسیرم را ادامه دادم و به میدانی دیگر رسیدم و باز هم مستقیم رفتم تا این که وارد کوچه‌ای شدم که گِلی بود و مغازه‌هایش کوچک و تنگ بودند و از آنها بوی گاز شهری بیرون می‌آمد و بدون این که بدانم کجا هستم کوچه‌ها را پشت سر گذاشتم تا به آن میدان رسیدم. راه زیادی رفته بودم و خسته بودم و پاشنه‌ی پایم درد می‌کردم و حرکاتم کند شده بود. با اینحال سوار تاکسی نشدم و همه‌ی راه را پیاده برگشتم و هیچ کجا نایستادم تا بنشینم یا چای بخورم.

به خانه که رسیدم روی زمین دراز کشیدم و پاهایم را حس نمی‌کردم و کمرم را روی زمین سفت فشار دادم تا دردش بیرون برود و گرسنه بودم. بعد بلند شدم و پای کامپیوتر نشستم و یاد دست‌ها افتادم که چیزی برایشان پیدا نکرده بودم و فهمیدم نباید منتظر معجزه باشم و باید بنویسم و تشبیه دست‌ها را درز گرفتم و باقی تن او را شرح دادم و او را کشتم و روی زمین خوابانیدم و ترتیبی دادم تا چند هفته بعد همسایه‌ها جنازه‌اش را پیدا کنند و دست‌هایش را ببینند که به هیچ چیز شبیه نبود.

پنجم اردیبهشت نود و شش

زندگی جریان داشت و من سعی می‌کردم کسالت حاکم بر آن را تحمل کنم و بر آن فائق شوم. چندین و چند تا طرح برای پیکسل زدم و یک ساعتی کار کردم تا پول در آورم و قبل از ظهر به پدر زنگ زدم و با او حرف زدم و او گفت که شاید هفته‌ی آینده یک سر به من بزند. بعد رفتم تا طرح‌ها را چاپ کنم و از این سمت خیابان دیدم که مغازه تعطیل بود و یادم آمد که آن روز تعطیلی رسمی بود. جلویم یک کتاب‌فروشی بود که چند ماه قبل یک مجموعه شعر از نرودا در آن دیده بودم و به دلیل این که خیلی گران می‌فروخت نتوانسته بودم آن را بخرم. حالا جلوی در و روی تمام پنجره‌های مغازه علامت تخفیف به چشم می‌خورد. رفتم داخل و مغازه به طرز فاجعه‌آمیزی به فلاکت خورده بود. به جز یکی دو قفسه بقیه‌ی قفسه‌ها را جمع کرده بودند و کتاب‌ها روی زمین و توی کارتون‌ها روی هم چیده شده بودند. روی پیشخوان شاگرد مغازه داشت رادیو ضبط بزرگی را تعمیر می‌کرد و هر از گاه صدایش را زیاد می‌کرد و آهنگ فرانسوی دلنشینی از آن پخش می‌شد و بعد صدایش را کم می‌کرد و با پیچ‌گوشتی بلندی تویش را می‌کاوید و کسی، گویا صاحب رادیو، کنار او ایستاده بود و راهنمایی‌اش می‌کرد. صاحب کتابفروشی که پیرمرد اتوکشیده‌ای بود پشت میز روی صندلی نشسته بود و داشت با کسی حرف می‌زد. کتاب‌ها را نگاه کردم که دیگر ترتیبی نداشتند و دو تا کتاب پیدا کردم و در دست گرفتم تا بقیه‌ی کتاب‌ها را نگاه کنم. پشت پیرمرد هم یک قفسه کتاب بود و وقتی نزدیکش شدم تا آنها را هم ببینم شنیدم که پیرمرد از سفرش به لایبزیگ می‌گفت و از کسی حرف می‌زد که تاجر نخ بود و از عشق حرف زد و از فواره‌های شهر گفت و من کتاب‌ها را نگاه کردم که همه مربوط به جامعه‌شناسی بودند. کتاب‌هایی را که در دست داشتم به پیرمرد دادم تا قیمت‌شان را به من بگوید و او پشت جلدشان را نگاه کرد و قیمت آنها را با هم جمع زد. کتاب‌ها قدیمی بودند و فکر نمی‌کردم قیمت پشت جلدشان را حساب کند اما با همان قیمت حساب کرد و حتی آن کتابی را که گران‌تر بود با بیست درصد تخفیف به من داد و من هر دویشان را خریدم و توی کیفم گذاشتم. بعد آمدم بیرون و دیدم که مغازه‌ی کناری هم یک کتابفروشی است و وارد آن شدم و کتاب‌هایش را نگاه کردم که هیچ چیز ارزشمندی در آنها نبود. از کتابفروشی بیرون آمدم و عینک آفتابی‌ام را به چشم گذاشتم و رنگ بنفش با رنگ‌های دنیا مخلوط شد و در راه نمی‌توانستم تند راه بروم و باد خنکی می‌وزید و احساس می‌کردم گلویم و توی گوش‌هایم درد می‌کنند. به خانه رسیدم و کمی پشت کامپیوتر نشستم و بعد چشم‌هایم سنگین شدند و من مقاومت کردم تا نخوابم اما خوابم گرفت و رفتم توی تخت و رختخواب سرد بود و سرما را روی پوستم حس کردم و زیر پتو خزیدم و مدتی بعد گرم شد و خوابم برد. خواب دیدم و در خواب سر کوچه‌ای ایستاده بودم که انتهایش به جنگلی می‌رسید و آسفالتش خراب بود و چاله‌های آب و بوته‌های علف هرز سراسرش را پوشانده بودند و سر آن کوچه ایستادم و می‌ترسیدم واردش شوم. بعد بیدار شدم و دوباره خوابیدم و یک ساعت بعد بیدار شدم. لباس پوشیدم و دوباره رفتم تا طرح‌ها را چاپ کنم و دوباره دیدم که مغازه بسته بود. گرسنه بودم و دلم می‌خواست غذای گرمی بخورم و بنابراین بلوار نامجو را تا انتها رفتم و پیچیدم سمت راست و بی‌هدف همه‌جا را می‌گشتم و به خیابان‌ها و کوچه‌هایی می‌رسیدم که هیچ نمی‌شناختم و غذافروشی‌ها را رد می‌کردم چون دلم نمی‌خواست بایستم و رفتم و باز هم رفتم تا به یک میدان رسیدم که برایم آشنا بود و از آنجا به سمت میدان توشیبا حرکت کردم و تمام راه مرد میانسالی پشت سرم راه می‌رفت که دمپایی پوشیده بود و صدای کشیده شدن کاهلانه‌ی دمپایی‌هایش روی آسفالت توی گوشم بود. بعد از رستوران محرم به یک بستنی‌فروشی رسیدم و بستنی وانیلی سفارش دادم و توی راه آن را خوردم و بستنی سرد بود اما شیرین بود و دیگر احساس گرسنگی نمی‌کردم. وقتی بستنی تمام شد به محله‌ی شلوغ خودم رسیده بودم و از دکه‌ی سر خیابان چای گرفتم و آدم‌ها درباره‌ی فوتبال و درباره‌ی شرط‌بندی‌هایی که باخته بودند حرف می‌زدند. چای که تمام شد راه افتادم و جلویم مرد لنگی راه می‌رفت و وقتی می‌خواستم از کنارش رد شوم پایش پیچ خورد و روی زمین افتاد و من کمی خم شدم تا کمکش کنم اما صاف ایستادم و به راه رفتنم ادامه دادم و رهایش کردم تا خودش بلند شود چون نمی‌خواستم از من تشکر کند و احساس می‌کردم کسی نیستم که بتواند به کسی کمک کند. راه رفتم و به مردی که افتاده بود فکر کردم و به مردی که دمپایی پوشیده بود فکر کردم و به پیرمرد کتابفروش فکر کردم و به همه‌ی آنهایی که امروز دیده بودم و دوست داشتم با کسی درباره‌ی همه‌ی اینها حرف بزنم. اما کسی نبود و دیدم که بی‌فایده است و چراغ‌ها را خاموش کردم و لباس‌هایم را کندم و توی تختم فرو رفتم که مثل یک جنازه سرد بود.

چهارم اردیبهشت نود و شش

ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شدم و یک ساعتی توی تخت ماندم. بعد بلند شدم و بدون شستن دست و صورت نشستم پای لپتاپ. ساعت سه بود که ماکارونی دیشب را گرم کردم و خوردم. بعد سیگار کشیدم و توی اسپاتیفای چند تا آهنگ به لیست علاقه‌مندی‌هایم اضافه کردم. می‌خواستم خانه را جمع و جور کنم اما بچه‌ها گفتند جلسه‌ی شاهنامه‌خوانی امروز را نمی‌توانند بیایند و جلسه را انداختیم هفته‌ی بعد و من خانه را جمع و جور نکردم و گذاشتم وسایل همین طور روی قالی پهن باشند. از شور و حال آهنگ شب قبل دور شده بودم و دلم می‌خواست هیچ کاری نکنم و فقط بنشینم و به در و دیوار نگاه کنم. حالم خوب نبود. صبح زود با دل‌درد از خواب بیدار شده بودم و رفته بودم دستشویی و فکر کرده بودم همه‌ی اینها به خاطر کم‌خوابی است و برای همین گذاشتم تا هر وقت که می‌خواهم بخوابم. بعد با سردرد و حال خراب‌تر از خواب بیدار شدم و ساعت چهار صالح دعوتم کرد به فیلم‌بینی و ساعت یک ربع به پنج باران گرفت و زمین را خیس کرد و زیر ماشین‌های پارک‌شده رد مستطیل‌شکلی به جا گذاشت. خانه سرد بود، آنقدر که می‌لرزیدم و لباس زیادی پوشیدم و ساعت پنج از خانه زدم بیرون. باران بند آمده بود و آفتاب بیرون آمده بود و هوا گرم و تازه بود. سر جماران، از دکه‌ی چای‌فروشی یک استکان کوچک چای گرفتم و خوردم و به پیرمردها نگاه کردم که نگاهم می‌کردند و به زبان محلی می‌خندیدند و چای را توی نعلبکی می‌ریختند و می‌خوردند. یکی از پیرمردها کت و شلوار و جلیقه‌ی اتوکشیده‌ی خاکستری از مد افتاده‌ای پوشیده بود با پیراهن آبی راه‌راه و گوش‌های بزرگ و پوست زبری داشت. برایش سر تکان دادم و او رفت کنار یک رفتگر ایستاد و با هم خندیدند و چای خوردند. یک پاکت بهمن کوچک خریدم و رفتم میدان گاز تا روی کاغذ گلاسه‌ی سبک طرح پیکسل‌ها را چاپ کنم. توی راه از گرما کلافه شدم و گرمکنم را درآوردم اما روی تیشرتم لباس آستین بلندی پوشیده بودم و گرمم بود. میدان را پیچیدم سمت راست تا به قهوه‌فروشی چارلی رسیدم و یک اسپرسوی عربیکای کلمبیایی سفارش دادم و رفتم تا دفتر فنی پرگار و فایل را به آنها دادم تا چاپ کنند و در همان حال قهوه‌ی تلخ را خوردم و کم‌کم اعتماد به نفسم را بازیافتم و یادم آمد که چطور باید با آدم‌ها معاشرت کنم. راجع به انواع کاغذها و وزن و جنس‌شان از فروشنده سوال پرسیدم و کاغذ را برداشتم که روغنی و سبک بود و طرح‌های چاپ‌شده‌ی رویش برجسته بودند و احساس کردم اگر کاغذ را محکم تکان دهم طرح‌ها می‌افتند زمین و جوهر سیاه‌شان روی پیاده‌رو پخش می‌شود. کاغذ را با احتیاط تا کردم و توی کیفم گذاشتم و برگشتم تا میدان گاز و از زیر پل رفتم آنطرف خیابان و پیچیدم سمت راست تا بلوار بهشتی را به سمت یخسازی بروم. راه کمی نبود اما پیاده رفتم و از کنار مغازه‌های چوب و آهن و آلومینیوم‌فروشی و بشکه‌های دویست لیتری آب رد شدم و دلم می‌خواست بروم توی یک نجاری و ازشان بخواهم من را استخدام کنند تا کار نجاری یاد بگیرم. اما این کار را نکردم چون از زندگی می‌ترسم و از شکست خوردن می‌ترسم و از آدم‌ها و از خیلی چیزهای دیگر می‌ترسم. رفتم تا کوچه‌ی فلاحی و از آنجا وارد کوچه‌ی باریکی شدم که اسمش کوچه‌ی اول بود و از بلوار بزرگی رد شدم و به صالح زنگ زدم تا در را باز کند.

خانه‌شان را برای اولین بار بود که می‌دیدم و خانه‌ی ویلایی خوبی بود که سقف چوبی بلندی داشت و اتاق‌های خواب و حمام پنج پله بالاتر از اتاق پذیرایی بودند و روی پله‌ها فرش باریکی پهن کرده بودند که با بست‌هایی طلایی به پله چفت شده بود تا لیز نخورد. لپتاپش را روی میز بین مبل‌ها باز کرد و تصمیم گرفتیم نیمه‌شب در پاریس از وودی آلن را ببینیم که جفت‌مان قبلاً آن را دیده بودیم اما من جزئیات فیلم یادم رفته بود و او هم دوست داشت آن را دوباره ببیند. چراغ‌ها را خاموش کردیم و فیلم را دیدیم که موسیقی متن و قصه‌ی خوبی داشت. بعد رفتیم توی حیاط تا من سیگار بکشم و صالح دو نوع درخت انجیر و درخت آلوچه و درخت انگور سیاه و درخت انبه‌ی توی حیاط‌شان را نشانم داد و راجع به شهرهای بزرگ و روستاهای کوچک و راجع به کار کردن و قیمت خانه حرف زدیم و من گفتم که تا تابستان اینجا می‌مانم و هنوز به برنامه‌های بعد از تابستانم فکر نکرده‌ام و نمی‌دانم می‌خواهم چه کار کنم. حرف که می‌زدیم رعدوبرق زد و باران گرفت و صدای برخورد قطره‌های باران را روی سقف فلزی خانه و برگ درخت‌ها شنیدیم. بعد برگشتیم توی اتاق پذیرایی و زندگی برایان از گروه مونتی پایتون را دیدیم. بعد صالح لباس پوشید و رفتیم بیرون. سوار تاکسی شدیم و برگشتیم تا میدان گاز و ابتدای بلوار نامجو فلافل خوردیم و درباره‌ی سیاست حرف زدیم و به آهنگ‌های پاپ عامیانه‌ای که مغازه‌دار گذاشته بود گوش دادیم. باران بند آمد و هوا بوی خاک گرفت و خنک شد و من سیگار کشیدم و بعد از هم خداحافظی کردیم و من با قدم‌های تند به خانه برگشتم چون باید مثانه‌ام را خالی می‌کردم و می‌خواستم زودتر طرح‌ها را روی پیکسل پیاده کنم. توی راه تصمیم گرفتم خانه را جمع و جور کنم اما وقتی رسیدم بالاخره توانستم دو تا پیکسلِ درست بزنم و از خوشی یادم رفت چه قولی به خودم داده بودم. چند ساعتی بیدار ماندم و روی دفترچه یادداشت کنار لپتاپم نوشتم: فردا به بابا زنگ بزن. گفته بود خسته شده است و می‌خواهد چند روزی بیاید اینجا و می‌خواستم بدانم کی راه می‌افتد و نمی‌دانستم از چه چیز خسته شده است.

سوم اردیبهشت

لباس‌هایم را که پوشیدم فهمیدم از باران دیشب هنوز خیس هستند. خیسی گرمکنم را روی بازوهایم حس کردم و خیسی کفش‌هایم را روی نوک انگشت‌هام. رفتم بیرون تا طرح کوچکی را که برای پیکسل‌ها زده بودم پرینت بگیرم. دستگاه پیکسل را هدی برایم آورده بود و می‌خواستم ببینم می‌توانم با استفاده از آن کاری راه بیندازم یا نه. رفتم و از آن سمت خیابان راه رفتم که آفتاب بود. از جلوی مغازه‌ی ساندویچ‌فروشی مهران رد شدم که وقتی موبایلم خراب شده بود کمکم کرده بود به سپ زنگ بزنم و راهنمایی بگیرم. نمی‌خواستم بایستم و برایش توضیح بدهم که بعدش چه کارهایی کردم و چه اتفاق‌هایی برایم افتاد و بنابراین بی‌اعتنا از جلویش رد شدم و نمی‌دانستم که من را دیده است یا نه. رفتم تا میدان گاز و یک تیزبر و یک قیچی و دو برگ طلق بزرگِ شفاف خریدم و از سه تا مغازه بالاتر پرینتم را گرفتم و برگشتم و هیجان این را داشتم که اولین پیکسلم را بزنم. با زحمت زیاد نقش‌های دایره‌ای را بریدم و رویشان طلق گذاشتم و آنها را در دستگاه پیکسل‌زنی گذاشتم و اهرمش را فشار دادم اما همه‌شان خراب شد و یک بار پیکسل توی دستگاه گیر کرد و مجبور شدم با دم‌باریک آن را در بیاورم. فکر کردم دستگاه را خراب کرده‌ام و ناامید شدم. اگر قرار بود برای هر پیکسل این همه زحمت بکشم ارزش وقت گذاشتن نداشت. ولی کم کم یاد گرفتم و فهمیدم کاغذی که استفاده می‌کنم نباید بیشتر از ۱۳۵ گرم وزن داشته باشد و فهمیدم اصلاً نباید طلق می‌خریدم و توی جعبه‌ی پیکسل‌های خام طلق‌های مخصوص گذاشته‌اند. اینها را هدی بهم گفت و چند نمونه از کارهایی که قبلاً کرده بود را برایم فرستاد تا نگاه کنم و گفت هر پیکسلی که خراب کنم هزار تومان ضرر می‌کنیم. با اینحال چند تای دیگر خراب کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم فعلاً دست از سرش بردارم. نشستم پای کار و دو ساعتی کار کردم و بعد چند تا طرح دیگر زدم تا سر فرصت ببرم یک جای حرفه‌ای که برایم روی کاغذ سبک پرینت بگیرند.

از ظهر تا آخر شب فقط یک آهنگ گوش کردم: آهنگ Du hast از رامشتاین. سبکش متال است و به کسی توصیه‌اش نمی‌کنم مگر این که از اینجور چیزها خوشش بیاید. آهنگ تکرار می‌شد و تکرار می‌شد و من احساس می‌کردم چیزی درونم بالا می‌آید. بلند شدم و دیگر نتوانستم بنشینم و با ریتم آهنگ خودم را تکان دادم و نمی‌فهمیدم خواننده چه چیزی می‌خواند چون زبانش آلمانی بود. اما چیزی می‌گفت و من ریتم آهنگ را می‌فهمیدم و برایم آشنا بود.

چند تکه مرغ از توی فریز درآوردم تا یخ‌شان باز شود و غذا درست کنم. اما آنها را یادم رفت و نشستم پای طراحی جدیدی برای پیکسل‌ها و طرح‌های خوبی درآوردم و در تمام مدت سیگار کشیدم و آن آهنگ را گوش دادم که خودش را بر من تحمیل کرده بود و نمی‌توانستم جلویش بایستم. آخر شب وقتی بالاخره خاموشش کردم، شعرش را در اینترنت خواندم: تو. تو مالکی. تو مالک منی و من زیر بار نمی‌روم. نه. هرگز.

با همین آهنگ ظرف‌ها را شستم و مرغ‌های پر از خون را زیر آب سرد شستم و آنها را در قابلمه ریختم تا بپزند و بعد پیاز خرد کردم و مرغ‌ها را ریش‌ریش کردم و با پیاز سرخ کردم و سس مخصوصی را که با رب گوجه و آب مرغ و ادویه درست کرده بودم روی آنها ریختم. بعد رفتم بیرون و ماکارونی پیچ‌دار خریدم و هوا ابری و خنک شده بود و آفتاب رفته بود. ماکارونی‌ها را توی آب جوش پختم و همه چیز را با هم قاطی کردم تا ساعت نه و نیم شب شد و شام خوردم. بعد فوتبال نگاه کردم که مدام قطع می‌شد ولی بازی خوبی بود و بارسلونا سه تا گل زد و دوباره مثل همیشه موقع تماشای بازی بدنم از هیجان می‌لرزید. یکی از گل‌ها را وقتی زدند که داور سوتش را بالا برده بود تا بازی را تمام کند و یاد مسابقه‌ی بارسلونا با پاری‌سن‌ژرمن افتادم که همین موقع‌ها گل ششم را زده بودند و من از هجوم احساسات درهم‌آمیخته بغضم ترکید و نتوانستم روی صندلی بنشینم. اگر در جهان جادویی هنوز باشد، از فوتبال است. بعد از آن گل معروف که مارادونا با دست زده بود، گزارشگر آرژانتینی داد زده بود خدایا شکرت برای فوتبال، برای مارادونا.

امروز زیاد نشستم و زیاد سیگار کشیدم و زیاد به آن آهنگ گوش دادم و آخر شب خسته شده بودم و توی خانه راه می‌رفتم و به همه‌ی وسایلی که روی زمین ریخته بودم نگاه می‌کردم. به این فکر کردم که باید روال روزانه‌ای برای خودم داشته باشم، صبح‌ها زود از خواب بیدار شوم و میزم را مرتب نگه دارم و هر روز بنویسم. اما با وجود این که خسته بودم خوابم نبرد و بیدار ماندم و به این فکر کردم که اردیبهشت را باید بدون پول و با قرض سپری کنم. به این فکر کردم که باید پول در بیاورم تا تابستان خانه‌ام را عوض کنم و مسافرت طولانی‌مدت ماجراجویانه‌ای بروم. آخر سر ساعت از ۳ گذشته بود که چشم‌هایم سنگین شدند و خوابیدم.