بائوباب‌ها

یک هفته‌ای بود که می‌خواستم چیزی بنویسم برای خودم. نمی‌نوشتم تا امروز رفتم یک دفتر پاپکو خریدم که اگر اشتباه نکنم صد تا برگ دارد. از این قر و فرها، متاسفانه، من هم دارم. البته معلوم است که مشکل نوشتن نداشتن دفتر و دستک و خودکار نیست. فکر کنم در مستند سیاوش کسرایی بود که دخترش می‌گفت او روی پوست آدامس هم شعر می‌نوشت.

دلیلش به تعویق انداختن کار اصلی است. حالا به جای نوشتنْ هر چیز دیگری بگذارید. رفتن سراغ کار اصلی ترسناک است، به هزار و یک دلیل که شاید بدانید و شاید هم نه.

باید مثل بچه‌ها با ضمیر ناخودآگاه‌مان برخورد کنیم. یک جاهایی باید با بهانه‌هایش بسازیم و با او راه بیاییم. دفتر می‌خواهد؟ برایش بخریم. قبل از کار باید یک ساعتی برود بیرون بچرخد؟ ببریمش. ولی یک جایی باید سفت بایستیم و بگوییم: بشین پای کار. شیطنت باشه برای بعد. و البته که باید ته و توی قضیه را هم دربیاوریم. چرا آن کار اصلی را هی به تعویق می‌اندازیم؟ جریانش چیست؟ چه چیزی ما را می‌ترساند؟

گفتم ترس و می‌خواهم بگویم فکر می‌کنم ریشه‌ی بیشترش ترس است، به خصوص ترس از شکست. از کجا آمده‌اند و این انتظارات ماورائی از خودمان چطور به جان‌مان افتاده‌اند؟ یک چیزهای مشترکی در نسل‌ها هست ولی خیلی جدی‌اش نگیرید. هر کس خودش باید پیدایشان کند. چطوری؟ این هم با خودتان است.

به گمانم آدم تا با آن کودک درون یا ضمیر ناخودآگاه یا هر اسم دیگری که رویش می‌گذارید کنار نیامده، نتوانسته افسارش را دست بگیرد، به گمانم نباید بچه‌ای بزرگ کند. تا خودمان بالغ نشده‌ایم، نمی‌توانیم به دیگری بیاموزیم بالغ شدن، بالغ بودن، معنی‌اش چیست.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s