دوم اردیبهشت

امروز صبح هدی زنگ زد و گفت سر کوچه است. ساعت نزدیک ۶ بود. رفتم دم در و دیدمش که توی کوچه شلنگ تخته می‌انداخت و راه می‌رفت. مثل آنهایی که می‌خواهند بروند دعوا. ولی عصبانی نبود. از خوشحالی‌اش بود. رقص‌کنان آمد توی خانه. وسایلش را گذاشت زمین و بغلم کرد. خانه را نگاه کرد و داد زد: «وای اینجا چقدر خوشگله. اینجا چقدر خوبه.» و در تمام مدت خنده‌اش باز باز بود. با دهانش آهنگ زد و خندید و داشت از خوشی می‌مرد و من به این همه انرژی و خوشحالی‌اش حسودی کردم. خواب از سرم پریده بود و فکر نمی‌کردم بخواهد بخوابد. کتری را پر کردم و گذاشتم روی گاز ولی گفت می‌خواهد بخوابد و من هم بهتر است بروم بخوابم. گفتم: «آخه فکر کردم با این همه انرژی خوابت نمی‌بره الان.» گفت: «الان خوشحالم. می‌خوابم و خوشحال بیدار میشم.» خوابید و من رفتم حمام کردم چون در طول روز فشار آب ضعیف است و فقط وقتی همسایه‌ها خوابند می‌شود یک دوش آب گرم راحت گرفت. از حمام برگشتم و خودم را خشک کردم و درِ حیاط خلوت کوچک را باز کردم و نشستم لبه‌ی در و سیگار کشیدم. بعد من هم خوابیدم و ساعت ۹ بیدار شدیم.

رفتم دستشویی و شکم‌روش بدی داشتم چون دیشب حال و حوصله‌ی شام درست کردن نداشتم و الویه‌ی آماده خریدم که آشغال خوشمزه‌ای است. بعد هدی گفت که دوستش دارد می‌آید دنبالش و من هم گفتم باید بروم سبزه‌میدان تا موبایلم را بدهم تعمیر کنند. لباس پوشیدیم و خیابان جماران را پیاده رفتیم و مهدی ما را سر راه دید و سوار کرد.

من سبزه‌میدان پیاده شدم و خداحافظی کردیم و آنها رفتند دنبال دوست دیگرشان تا بروند زیپ‌لاین و تولد سی سالگی مهدی را جشن بگیرند که پسر آرامی بود و مثل همه‌ی رشتی‌ها بد رانندگی می‌کرد. سوار آسانسورِ پاساژ شدم و رفتم طبقه‌ی سوم و از زیر چراغ LG وارد نمایندگی شدم. موبایلم را دادم و آن را صورت‌جلسه کردند و گفتند دو هفته بعد زنگ بزنم و پیگیری کنم. بیرون آمدم و کمی در پاساژ چرخیدم که پر از موبایل‌فروشی بود. بعد آمدم بیرون و میدان را دور زدم تا به خیابان طالقانی رسیدم. می‌خواستم کتاب‌های آن دستفروشی را ببینم که چند روز پیش آن را از توی تاکسی دیده بودم. کتاب‌ها را نگاه کردم که چیز دندان‌گیری نبودند و توی ذهنم بود که شب به سولیات زنگ بزنم و احوالش را بپرسم و احتمالاً همدیگر را ببینیم تا کادوی تولدش را بدهم. برایش کتاب در راه جک کرواک را خریده بودم که کتاب مقدس خوره‌های سفر و زندگی است. سولیات همین پیش از عید رفته بود گرجستان و ده روزی آنجا مانده بود و به من گفته بود که هدفش در زندگی این است که کسب و کار راحت و پردرآمدی راه بیندازد و یک کمپر بخرد و بزند به جاده. برود جهان را ببیند. من هم دوست دارم این کار را بکنم ولی توی فکر راه انداختن کسب و کار نیستم چون سخت است و زمان می‌برد. دوست دارم همینطوری مفت‌سواری کنم و بزنم به جاده و بروم شهرها و آدم‌ها و درخت‌ها و آسمان کشورهای دوردست را ببینم. شاید هم یک روزی من و سولیات با هم برویم و جهان را ببینیم.

سوار تاکسی شدم تا سر خیابان منظریه و در پیاده‌روِ پت و پهن خیابان راه رفتم و برگشتم خانه. خسته نبودم و انرژی هدی هنوز با من بود. نشستم پای کار و بار و دو ساعتی کار کردم و فهمیدم کار کردن برایم آسان‌تر شده است. پول درآوردن چیز مهمی است و من همیشه آن را پشت گوش می‌اندازم. ولی امروز راحت کار کردم و با آب مرغ و برنجِ دو روز پیش ناهار مختصری درست کردم. وقتی کارم تمام شده بود و داشتم دنبال شماره‌ی سولیات در تلفن همراه موقتم می‌گشتم، دیدم که خودش پیغام داده و پرسیده کجایم و چرا خبری ازم نیست. با هم قرار گذاشتیم و او گفت که تلفنش خراب شده و قرار شد ساعت شش و نیم زیر ساعت میدان شهرداری همدیگر را ببینیم. دلم برایش تنگ شده بود و فکر کردم چه خوب که امروز همدیگر را می‌بینیم و قصه‌ی سفر گرجستانش را می‌شنوم و کادوی تولدش را می‌دهم.

ناهار خوردم و کمی ویولن زدم و کمی دیگر کار کردم و از سر بیکاری کندی کراش نصب کردم و متالیکا گوش دادم و ساعت ده دقیقه به پنج راه افتادم سمت میدان. هوا ابری بود و باد خنکی می‌وزید. لباس بهاره‌ای پوشیده بودم و سعی کردم بتوانم از توی تلفن همراهم آهنگ پخش کنم اما موفق نشدم چون برای پخش کردن آهنگ‌ها پول می‌خواستند و من پولی نداشتم به آنها بدهم. از روبروی بیمارستان الزهرا سوار تاکسی شدم و سبزه‌میدان پیاده شدم و خیابان سنگفرش بین سبزه‌میدان و شهرداری را پیاده رفتم و این فکر به سرم زد که بروم توی یکی از این کتابفروشی‌ها و بپرسم آیا کسی را می‌خواهند که علاقه‌مند به کتاب خواندن است و یک چیزهایی از کتاب‌ها سر در می‌آورد؟ اما نرفتم و کتابفروشی‌ها و دکه‌ها و کفش‌فروشی‌ها و ورودی بازار بزرگ را رد کردم و رسیدم به ساعت. سولیات نیامده بود و ده دقیقه‌ای آنجا ماندم و به این فکر کردم که چه اشکالی دارد اگر وقتی همدیگر را می‌بینیم او را بغل کنم. به این نتیجه رسیده بودم که اشکالی ندارد ولی او با شال قرمز و مانتوی سیاه و کفش‌های آل‌استار قرمز رسید و دست دادیم و از زیر ساعت و ساختمان قدیمی شهرداری گذشتیم و رفتیم تا به مغازه‌ی فروش لوازم کوهنوردی رسیدیم. او می‌خواست دستمال سری برای تولد اوره‌ئولوآ بخرد و من هم با او رفتم و سر راه ماجراهای این یک هفته‌ای که بر من گذشت را برایش تعریف کردم و او هم گفت که چطور تلفنش خراب شده بود و از دورهمی به مناسبت تولدش گفت که چند هفته قبل برگزار شده بود. رفتیم توی مغازه و دستمال سرها را گشتیم و یکی انتخاب کردیم که طرح چهارخانه‌ی رنگی داشت و با صاحب مغازه درباره‌ی دوست مشترک‌مان حرف زدیم که رفته بود سربازی و او خاطرات سربازی‌اش را تعریف کرد که کسالت‌بار بودند و آمدیم بیرون و رفتیم در کافه‌ای روبروی ساختمان شهرداری، بالای یک نان‌فروشی، دور میزی کنار پنجره نشستیم. سولیات صندلی‌اش را چرخاند و رو به پنجره نشست و من صندلی‌ام را چرخاندم و کنارش نشستم و او چشم‌هایش برق زدند و قصه‌ی گرجستانش را برایم تعریف کرد. از رد شدن از مرز گفت و از پسری هندی که میزبان‌شان در گرجستان بود و از مردی ایرانی حرف زد که داشت به علتی نامعلوم چرخ بزرگی را از آلمان تا ایران هل می‌داد و عکس یک سرخپوست کلمبیایی را نشانم داد که با موتورسیکلت آبی غول‌پیکری جهان را می‌گشت و بعد از این گفت که چطور تقریباً همه‌ی پسرها سعی کرده بودند یک طوری لای پاهای او را باز کنند. از پسرهای سیاهپوست اهل نیجریه گفت و از کلاب شبانه و پابی که با آنها رفته بود و از سبک زندگی و طرز حرف زدن سیاه‌ها گفت و از این که آنها روی او و اوره‌ئولوآ اسم‌های نیجریه‌ای گذاشته بودند. به او سولیات گفته بودند یعنی دختر سرکش و به دوستش اوره‌ئولوآ گفته بودند یعنی هدیه‌ی خداوند و آنها هم اسم ایرانی روی یکی از نیجریه‌ای‌ها گذاشته بودند و به او گفته بودند زانیار، یعنی مرد دانا. و بیشتر از همه از غذاها و آبجوها و قیمت‌های ارزان گفت و من در حرف‌هایش آن احتیاط آکنده به شک که مختص ما ایرانی‌هاست را حس کردم، آن والد محتاطی که همیشه همراه ماست و مدام توی گوش‌مان می‌خواند: حواست را جمع کن، اینها همه خطرناک است، همه‌ی غریبه‌ها گرگ هستند. سفر خوبی رفته بود و خوشحال بودم که اهل سفر است و حدس زدم از کتاب خوشش بیاید. اول کتاب نوشته بودم: برای سولیات، که خوره‌ی زندگی است و زیرش اسمم و عدد سال را نوشته بودم و می‌دانستم که یادبود خوبی برایش نوشته‌ام.

دو ساعت تمام حرف زد و در حین حرف زدنش هوا تاریک شد و باران ریزی گرفت و وقتی از کافه بیرون آمدیم بادْ باران را به صورت‌مان می‌زد و او سردش شده بود. دم درگاه کافهْ کتاب را به او دادم. وقتی آن را گرفتْ پرسید یادبودی اولش نوشته‌ام یا نه و من هم گفتم که نوشته‌ام و او اول کتاب را باز کرد و یادبود من را دید اما سریع کتاب را بست و آن را نخواند. پیاده رفتیم تا ایستگاه تاکسی‌ها و خداحافظی کردیم و من از دکه‌ای در آن نزدیکی دو نخ سیگار خریدم و یکی را همان موقع روشن کردم و پیاده، زیر باران راه رفتم و سیگار کشیدم. عینکم خیس شد و چیزها را درست نمی‌دیدم و پایم توی چاله‌های کوچک آب می‌افتاد و فقط نور مغازه‌ها و ماشین‌ها را می‌دیدم و شبح آدم‌ها را که بی‌عجله زیر باران از کنارم رد می‌شدند. باران ریزی بود اما آدم را خیس می‌کرد و تو اگر خیس شدن خودت و آدم‌های دیگر را نمی‌دیدی نمی‌توانستی باران را روی پوستت حس کنی. می‌خواستم سوار تاکسی شوم اما تاکسی نبود و پیاده راه رفتم و بلوار لاکانی را پیچیدم توی کوچه‌ی قلمستان ۲ که کافه‌ی دنجی آنجا بود و از کنار کافه که گرم و شلوغ بود رد شدم و قطره‌های ریز آب روی شیشه‌های عینکم به هم می‌پیوستند و قطره‌های درشت تشکیل می‌دادند و دیگر فقط می‌توانستم خودم را از جلوی راه ماشین‌ها کنار بکشم و دیگر چیزها را نمی‌دیدم و فقط درکی نامفهوم از مکان داشتم. از کنار پارک شهر گذشتم و از کنار کافه‌ها و بیمارستان کودکان و ورزشگاه گذشتم و سیگار دومم را روشن کردم. وقتی در خیابان منظریه قدم می‌زدم باران قطع شد اما بعد که پیچیدم توی بلوار بهشتی دوباره باران گرفت و عینکم را در آوردم و توی کیفم گذاشتم و چیزها تار شدند. انگار از پشت شیشه‌ای کثیف به چیزها نگاه می‌کردم اما سرم را بالا گرفتم تا آب توی چشم‌هایم برود و خشکی چشم‌هایم را برطرف کند و به این فکر کردم که حاضرم به جهان بگویم که شغلم نویسندگی است و نوشتن را دوست دارم و دلم می‌خواهد روزی هشت ساعت قوزکرده پشت میزم بنشینم و بنویسم و بنویسم و بنویسم و فکر کردم می‌خواهم بنویسم تا زندگی‌ام مثل قطره‌های بارانْ توی درز و سوراخ‌های آسفالت محو نشود و گوشه‌ای آنها را ثبت کنم تا روزی، سال‌های سال بعد، بدانم که زنده بوده‌ام و روی زمین راه رفته‌ام و چیزها را دیده‌ام و خوشحال بوده‌ام و غمگین و سرشکسته بوده‌ام.

درِ خانه‌ام را باز کردم و جوراب‌های خیسم را با جوراب پشمی مخصوص کوهنوردی عوض کردم و بافت کلفتی پوشیدم تا جلوی لرزیدن بدنم را بگیرم و بعد باقی‌مانده‌ی غذای ظهر را گرم کردم و شام خوردم و خوابیدم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s