سوم اردیبهشت

لباس‌هایم را که پوشیدم فهمیدم از باران دیشب هنوز خیس هستند. خیسی گرمکنم را روی بازوهایم حس کردم و خیسی کفش‌هایم را روی نوک انگشت‌هام. رفتم بیرون تا طرح کوچکی را که برای پیکسل‌ها زده بودم پرینت بگیرم. دستگاه پیکسل را هدی برایم آورده بود و می‌خواستم ببینم می‌توانم با استفاده از آن کاری راه بیندازم یا نه. رفتم و از آن سمت خیابان راه رفتم که آفتاب بود. از جلوی مغازه‌ی ساندویچ‌فروشی مهران رد شدم که وقتی موبایلم خراب شده بود کمکم کرده بود به سپ زنگ بزنم و راهنمایی بگیرم. نمی‌خواستم بایستم و برایش توضیح بدهم که بعدش چه کارهایی کردم و چه اتفاق‌هایی برایم افتاد و بنابراین بی‌اعتنا از جلویش رد شدم و نمی‌دانستم که من را دیده است یا نه. رفتم تا میدان گاز و یک تیزبر و یک قیچی و دو برگ طلق بزرگِ شفاف خریدم و از سه تا مغازه بالاتر پرینتم را گرفتم و برگشتم و هیجان این را داشتم که اولین پیکسلم را بزنم. با زحمت زیاد نقش‌های دایره‌ای را بریدم و رویشان طلق گذاشتم و آنها را در دستگاه پیکسل‌زنی گذاشتم و اهرمش را فشار دادم اما همه‌شان خراب شد و یک بار پیکسل توی دستگاه گیر کرد و مجبور شدم با دم‌باریک آن را در بیاورم. فکر کردم دستگاه را خراب کرده‌ام و ناامید شدم. اگر قرار بود برای هر پیکسل این همه زحمت بکشم ارزش وقت گذاشتن نداشت. ولی کم کم یاد گرفتم و فهمیدم کاغذی که استفاده می‌کنم نباید بیشتر از ۱۳۵ گرم وزن داشته باشد و فهمیدم اصلاً نباید طلق می‌خریدم و توی جعبه‌ی پیکسل‌های خام طلق‌های مخصوص گذاشته‌اند. اینها را هدی بهم گفت و چند نمونه از کارهایی که قبلاً کرده بود را برایم فرستاد تا نگاه کنم و گفت هر پیکسلی که خراب کنم هزار تومان ضرر می‌کنیم. با اینحال چند تای دیگر خراب کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم فعلاً دست از سرش بردارم. نشستم پای کار و دو ساعتی کار کردم و بعد چند تا طرح دیگر زدم تا سر فرصت ببرم یک جای حرفه‌ای که برایم روی کاغذ سبک پرینت بگیرند.

از ظهر تا آخر شب فقط یک آهنگ گوش کردم: آهنگ Du hast از رامشتاین. سبکش متال است و به کسی توصیه‌اش نمی‌کنم مگر این که از اینجور چیزها خوشش بیاید. آهنگ تکرار می‌شد و تکرار می‌شد و من احساس می‌کردم چیزی درونم بالا می‌آید. بلند شدم و دیگر نتوانستم بنشینم و با ریتم آهنگ خودم را تکان دادم و نمی‌فهمیدم خواننده چه چیزی می‌خواند چون زبانش آلمانی بود. اما چیزی می‌گفت و من ریتم آهنگ را می‌فهمیدم و برایم آشنا بود.

چند تکه مرغ از توی فریز درآوردم تا یخ‌شان باز شود و غذا درست کنم. اما آنها را یادم رفت و نشستم پای طراحی جدیدی برای پیکسل‌ها و طرح‌های خوبی درآوردم و در تمام مدت سیگار کشیدم و آن آهنگ را گوش دادم که خودش را بر من تحمیل کرده بود و نمی‌توانستم جلویش بایستم. آخر شب وقتی بالاخره خاموشش کردم، شعرش را در اینترنت خواندم: تو. تو مالکی. تو مالک منی و من زیر بار نمی‌روم. نه. هرگز.

با همین آهنگ ظرف‌ها را شستم و مرغ‌های پر از خون را زیر آب سرد شستم و آنها را در قابلمه ریختم تا بپزند و بعد پیاز خرد کردم و مرغ‌ها را ریش‌ریش کردم و با پیاز سرخ کردم و سس مخصوصی را که با رب گوجه و آب مرغ و ادویه درست کرده بودم روی آنها ریختم. بعد رفتم بیرون و ماکارونی پیچ‌دار خریدم و هوا ابری و خنک شده بود و آفتاب رفته بود. ماکارونی‌ها را توی آب جوش پختم و همه چیز را با هم قاطی کردم تا ساعت نه و نیم شب شد و شام خوردم. بعد فوتبال نگاه کردم که مدام قطع می‌شد ولی بازی خوبی بود و بارسلونا سه تا گل زد و دوباره مثل همیشه موقع تماشای بازی بدنم از هیجان می‌لرزید. یکی از گل‌ها را وقتی زدند که داور سوتش را بالا برده بود تا بازی را تمام کند و یاد مسابقه‌ی بارسلونا با پاری‌سن‌ژرمن افتادم که همین موقع‌ها گل ششم را زده بودند و من از هجوم احساسات درهم‌آمیخته بغضم ترکید و نتوانستم روی صندلی بنشینم. اگر در جهان جادویی هنوز باشد، از فوتبال است. بعد از آن گل معروف که مارادونا با دست زده بود، گزارشگر آرژانتینی داد زده بود خدایا شکرت برای فوتبال، برای مارادونا.

امروز زیاد نشستم و زیاد سیگار کشیدم و زیاد به آن آهنگ گوش دادم و آخر شب خسته شده بودم و توی خانه راه می‌رفتم و به همه‌ی وسایلی که روی زمین ریخته بودم نگاه می‌کردم. به این فکر کردم که باید روال روزانه‌ای برای خودم داشته باشم، صبح‌ها زود از خواب بیدار شوم و میزم را مرتب نگه دارم و هر روز بنویسم. اما با وجود این که خسته بودم خوابم نبرد و بیدار ماندم و به این فکر کردم که اردیبهشت را باید بدون پول و با قرض سپری کنم. به این فکر کردم که باید پول در بیاورم تا تابستان خانه‌ام را عوض کنم و مسافرت طولانی‌مدت ماجراجویانه‌ای بروم. آخر سر ساعت از ۳ گذشته بود که چشم‌هایم سنگین شدند و خوابیدم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s