چهارم اردیبهشت نود و شش

ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شدم و یک ساعتی توی تخت ماندم. بعد بلند شدم و بدون شستن دست و صورت نشستم پای لپتاپ. ساعت سه بود که ماکارونی دیشب را گرم کردم و خوردم. بعد سیگار کشیدم و توی اسپاتیفای چند تا آهنگ به لیست علاقه‌مندی‌هایم اضافه کردم. می‌خواستم خانه را جمع و جور کنم اما بچه‌ها گفتند جلسه‌ی شاهنامه‌خوانی امروز را نمی‌توانند بیایند و جلسه را انداختیم هفته‌ی بعد و من خانه را جمع و جور نکردم و گذاشتم وسایل همین طور روی قالی پهن باشند. از شور و حال آهنگ شب قبل دور شده بودم و دلم می‌خواست هیچ کاری نکنم و فقط بنشینم و به در و دیوار نگاه کنم. حالم خوب نبود. صبح زود با دل‌درد از خواب بیدار شده بودم و رفته بودم دستشویی و فکر کرده بودم همه‌ی اینها به خاطر کم‌خوابی است و برای همین گذاشتم تا هر وقت که می‌خواهم بخوابم. بعد با سردرد و حال خراب‌تر از خواب بیدار شدم و ساعت چهار صالح دعوتم کرد به فیلم‌بینی و ساعت یک ربع به پنج باران گرفت و زمین را خیس کرد و زیر ماشین‌های پارک‌شده رد مستطیل‌شکلی به جا گذاشت. خانه سرد بود، آنقدر که می‌لرزیدم و لباس زیادی پوشیدم و ساعت پنج از خانه زدم بیرون. باران بند آمده بود و آفتاب بیرون آمده بود و هوا گرم و تازه بود. سر جماران، از دکه‌ی چای‌فروشی یک استکان کوچک چای گرفتم و خوردم و به پیرمردها نگاه کردم که نگاهم می‌کردند و به زبان محلی می‌خندیدند و چای را توی نعلبکی می‌ریختند و می‌خوردند. یکی از پیرمردها کت و شلوار و جلیقه‌ی اتوکشیده‌ی خاکستری از مد افتاده‌ای پوشیده بود با پیراهن آبی راه‌راه و گوش‌های بزرگ و پوست زبری داشت. برایش سر تکان دادم و او رفت کنار یک رفتگر ایستاد و با هم خندیدند و چای خوردند. یک پاکت بهمن کوچک خریدم و رفتم میدان گاز تا روی کاغذ گلاسه‌ی سبک طرح پیکسل‌ها را چاپ کنم. توی راه از گرما کلافه شدم و گرمکنم را درآوردم اما روی تیشرتم لباس آستین بلندی پوشیده بودم و گرمم بود. میدان را پیچیدم سمت راست تا به قهوه‌فروشی چارلی رسیدم و یک اسپرسوی عربیکای کلمبیایی سفارش دادم و رفتم تا دفتر فنی پرگار و فایل را به آنها دادم تا چاپ کنند و در همان حال قهوه‌ی تلخ را خوردم و کم‌کم اعتماد به نفسم را بازیافتم و یادم آمد که چطور باید با آدم‌ها معاشرت کنم. راجع به انواع کاغذها و وزن و جنس‌شان از فروشنده سوال پرسیدم و کاغذ را برداشتم که روغنی و سبک بود و طرح‌های چاپ‌شده‌ی رویش برجسته بودند و احساس کردم اگر کاغذ را محکم تکان دهم طرح‌ها می‌افتند زمین و جوهر سیاه‌شان روی پیاده‌رو پخش می‌شود. کاغذ را با احتیاط تا کردم و توی کیفم گذاشتم و برگشتم تا میدان گاز و از زیر پل رفتم آنطرف خیابان و پیچیدم سمت راست تا بلوار بهشتی را به سمت یخسازی بروم. راه کمی نبود اما پیاده رفتم و از کنار مغازه‌های چوب و آهن و آلومینیوم‌فروشی و بشکه‌های دویست لیتری آب رد شدم و دلم می‌خواست بروم توی یک نجاری و ازشان بخواهم من را استخدام کنند تا کار نجاری یاد بگیرم. اما این کار را نکردم چون از زندگی می‌ترسم و از شکست خوردن می‌ترسم و از آدم‌ها و از خیلی چیزهای دیگر می‌ترسم. رفتم تا کوچه‌ی فلاحی و از آنجا وارد کوچه‌ی باریکی شدم که اسمش کوچه‌ی اول بود و از بلوار بزرگی رد شدم و به صالح زنگ زدم تا در را باز کند.

خانه‌شان را برای اولین بار بود که می‌دیدم و خانه‌ی ویلایی خوبی بود که سقف چوبی بلندی داشت و اتاق‌های خواب و حمام پنج پله بالاتر از اتاق پذیرایی بودند و روی پله‌ها فرش باریکی پهن کرده بودند که با بست‌هایی طلایی به پله چفت شده بود تا لیز نخورد. لپتاپش را روی میز بین مبل‌ها باز کرد و تصمیم گرفتیم نیمه‌شب در پاریس از وودی آلن را ببینیم که جفت‌مان قبلاً آن را دیده بودیم اما من جزئیات فیلم یادم رفته بود و او هم دوست داشت آن را دوباره ببیند. چراغ‌ها را خاموش کردیم و فیلم را دیدیم که موسیقی متن و قصه‌ی خوبی داشت. بعد رفتیم توی حیاط تا من سیگار بکشم و صالح دو نوع درخت انجیر و درخت آلوچه و درخت انگور سیاه و درخت انبه‌ی توی حیاط‌شان را نشانم داد و راجع به شهرهای بزرگ و روستاهای کوچک و راجع به کار کردن و قیمت خانه حرف زدیم و من گفتم که تا تابستان اینجا می‌مانم و هنوز به برنامه‌های بعد از تابستانم فکر نکرده‌ام و نمی‌دانم می‌خواهم چه کار کنم. حرف که می‌زدیم رعدوبرق زد و باران گرفت و صدای برخورد قطره‌های باران را روی سقف فلزی خانه و برگ درخت‌ها شنیدیم. بعد برگشتیم توی اتاق پذیرایی و زندگی برایان از گروه مونتی پایتون را دیدیم. بعد صالح لباس پوشید و رفتیم بیرون. سوار تاکسی شدیم و برگشتیم تا میدان گاز و ابتدای بلوار نامجو فلافل خوردیم و درباره‌ی سیاست حرف زدیم و به آهنگ‌های پاپ عامیانه‌ای که مغازه‌دار گذاشته بود گوش دادیم. باران بند آمد و هوا بوی خاک گرفت و خنک شد و من سیگار کشیدم و بعد از هم خداحافظی کردیم و من با قدم‌های تند به خانه برگشتم چون باید مثانه‌ام را خالی می‌کردم و می‌خواستم زودتر طرح‌ها را روی پیکسل پیاده کنم. توی راه تصمیم گرفتم خانه را جمع و جور کنم اما وقتی رسیدم بالاخره توانستم دو تا پیکسلِ درست بزنم و از خوشی یادم رفت چه قولی به خودم داده بودم. چند ساعتی بیدار ماندم و روی دفترچه یادداشت کنار لپتاپم نوشتم: فردا به بابا زنگ بزن. گفته بود خسته شده است و می‌خواهد چند روزی بیاید اینجا و می‌خواستم بدانم کی راه می‌افتد و نمی‌دانستم از چه چیز خسته شده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s