پنجم اردیبهشت نود و شش

زندگی جریان داشت و من سعی می‌کردم کسالت حاکم بر آن را تحمل کنم و بر آن فائق شوم. چندین و چند تا طرح برای پیکسل زدم و یک ساعتی کار کردم تا پول در آورم و قبل از ظهر به پدر زنگ زدم و با او حرف زدم و او گفت که شاید هفته‌ی آینده یک سر به من بزند. بعد رفتم تا طرح‌ها را چاپ کنم و از این سمت خیابان دیدم که مغازه تعطیل بود و یادم آمد که آن روز تعطیلی رسمی بود. جلویم یک کتاب‌فروشی بود که چند ماه قبل یک مجموعه شعر از نرودا در آن دیده بودم و به دلیل این که خیلی گران می‌فروخت نتوانسته بودم آن را بخرم. حالا جلوی در و روی تمام پنجره‌های مغازه علامت تخفیف به چشم می‌خورد. رفتم داخل و مغازه به طرز فاجعه‌آمیزی به فلاکت خورده بود. به جز یکی دو قفسه بقیه‌ی قفسه‌ها را جمع کرده بودند و کتاب‌ها روی زمین و توی کارتون‌ها روی هم چیده شده بودند. روی پیشخوان شاگرد مغازه داشت رادیو ضبط بزرگی را تعمیر می‌کرد و هر از گاه صدایش را زیاد می‌کرد و آهنگ فرانسوی دلنشینی از آن پخش می‌شد و بعد صدایش را کم می‌کرد و با پیچ‌گوشتی بلندی تویش را می‌کاوید و کسی، گویا صاحب رادیو، کنار او ایستاده بود و راهنمایی‌اش می‌کرد. صاحب کتابفروشی که پیرمرد اتوکشیده‌ای بود پشت میز روی صندلی نشسته بود و داشت با کسی حرف می‌زد. کتاب‌ها را نگاه کردم که دیگر ترتیبی نداشتند و دو تا کتاب پیدا کردم و در دست گرفتم تا بقیه‌ی کتاب‌ها را نگاه کنم. پشت پیرمرد هم یک قفسه کتاب بود و وقتی نزدیکش شدم تا آنها را هم ببینم شنیدم که پیرمرد از سفرش به لایبزیگ می‌گفت و از کسی حرف می‌زد که تاجر نخ بود و از عشق حرف زد و از فواره‌های شهر گفت و من کتاب‌ها را نگاه کردم که همه مربوط به جامعه‌شناسی بودند. کتاب‌هایی را که در دست داشتم به پیرمرد دادم تا قیمت‌شان را به من بگوید و او پشت جلدشان را نگاه کرد و قیمت آنها را با هم جمع زد. کتاب‌ها قدیمی بودند و فکر نمی‌کردم قیمت پشت جلدشان را حساب کند اما با همان قیمت حساب کرد و حتی آن کتابی را که گران‌تر بود با بیست درصد تخفیف به من داد و من هر دویشان را خریدم و توی کیفم گذاشتم. بعد آمدم بیرون و دیدم که مغازه‌ی کناری هم یک کتابفروشی است و وارد آن شدم و کتاب‌هایش را نگاه کردم که هیچ چیز ارزشمندی در آنها نبود. از کتابفروشی بیرون آمدم و عینک آفتابی‌ام را به چشم گذاشتم و رنگ بنفش با رنگ‌های دنیا مخلوط شد و در راه نمی‌توانستم تند راه بروم و باد خنکی می‌وزید و احساس می‌کردم گلویم و توی گوش‌هایم درد می‌کنند. به خانه رسیدم و کمی پشت کامپیوتر نشستم و بعد چشم‌هایم سنگین شدند و من مقاومت کردم تا نخوابم اما خوابم گرفت و رفتم توی تخت و رختخواب سرد بود و سرما را روی پوستم حس کردم و زیر پتو خزیدم و مدتی بعد گرم شد و خوابم برد. خواب دیدم و در خواب سر کوچه‌ای ایستاده بودم که انتهایش به جنگلی می‌رسید و آسفالتش خراب بود و چاله‌های آب و بوته‌های علف هرز سراسرش را پوشانده بودند و سر آن کوچه ایستادم و می‌ترسیدم واردش شوم. بعد بیدار شدم و دوباره خوابیدم و یک ساعت بعد بیدار شدم. لباس پوشیدم و دوباره رفتم تا طرح‌ها را چاپ کنم و دوباره دیدم که مغازه بسته بود. گرسنه بودم و دلم می‌خواست غذای گرمی بخورم و بنابراین بلوار نامجو را تا انتها رفتم و پیچیدم سمت راست و بی‌هدف همه‌جا را می‌گشتم و به خیابان‌ها و کوچه‌هایی می‌رسیدم که هیچ نمی‌شناختم و غذافروشی‌ها را رد می‌کردم چون دلم نمی‌خواست بایستم و رفتم و باز هم رفتم تا به یک میدان رسیدم که برایم آشنا بود و از آنجا به سمت میدان توشیبا حرکت کردم و تمام راه مرد میانسالی پشت سرم راه می‌رفت که دمپایی پوشیده بود و صدای کشیده شدن کاهلانه‌ی دمپایی‌هایش روی آسفالت توی گوشم بود. بعد از رستوران محرم به یک بستنی‌فروشی رسیدم و بستنی وانیلی سفارش دادم و توی راه آن را خوردم و بستنی سرد بود اما شیرین بود و دیگر احساس گرسنگی نمی‌کردم. وقتی بستنی تمام شد به محله‌ی شلوغ خودم رسیده بودم و از دکه‌ی سر خیابان چای گرفتم و آدم‌ها درباره‌ی فوتبال و درباره‌ی شرط‌بندی‌هایی که باخته بودند حرف می‌زدند. چای که تمام شد راه افتادم و جلویم مرد لنگی راه می‌رفت و وقتی می‌خواستم از کنارش رد شوم پایش پیچ خورد و روی زمین افتاد و من کمی خم شدم تا کمکش کنم اما صاف ایستادم و به راه رفتنم ادامه دادم و رهایش کردم تا خودش بلند شود چون نمی‌خواستم از من تشکر کند و احساس می‌کردم کسی نیستم که بتواند به کسی کمک کند. راه رفتم و به مردی که افتاده بود فکر کردم و به مردی که دمپایی پوشیده بود فکر کردم و به پیرمرد کتابفروش فکر کردم و به همه‌ی آنهایی که امروز دیده بودم و دوست داشتم با کسی درباره‌ی همه‌ی اینها حرف بزنم. اما کسی نبود و دیدم که بی‌فایده است و چراغ‌ها را خاموش کردم و لباس‌هایم را کندم و توی تختم فرو رفتم که مثل یک جنازه سرد بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s