ششم اردیبهشت نود و شش

تمام روز ابرها در آسمان بودند و همه چیز خاکستری بود و باران مدتی می‌بارید و مدتی قطع می‌شد. از خانه که رفتم بیرون باران ریزی می‌بارید و قطره‌های آب، سبک توی هوا چرخ می‌زدند و روی صورتم می‌نشستند. رفتم تا دفتر چاپ پرگار و چهار صفحه طرح‌هایم را چاپ کردم و برگشتم و آنها را بریدم و توی دستگاه پیکسل گذاشتم. تلفنم زنگ خورد و زنی پشت خط بود و به من گفت که مقاله‌ام جزو بیست اثر برگزیده‌ی مسابقه‌شان شده است و قرار است امروز آن را در وبسایت‌شان منتشر کنند. خوشحال شدم و امیدوار بودم جایزه‌ی نفر اول را ببرم چون فقط جایزه‌ی نفر اول خوب بود و جایزه‌ی بقیه چیزهای بی‌ارزشی بودند که به درد من نمی‌خوردند و باید یک ماه دیگر صبر می‌کردم تا داورها تصمیم‌شان را بگیرند. بعد دو تا مسابقه‌ی داستان‌نویسی دیگر پیدا کردم و تصمیم گرفتم برای هر دو چیزی بنویسم و تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که شخصیتی را از سر تا پا توصیف می‌کند و بعد آن شخصیت را بکشم. از سر شروع کردم و موها و پیشانی و چشم‌ها و گونه‌ها و گوش‌هایش را نوشتم و اجزای صورتش را نوشتم و به گردن و کتف و شانه‌ها رسیدم و شغلش را گفتم و بازوهایش را وصف کردم و می‌خواستم کف دست‌هایی بزرگ داشته باشد اما نمی‌دانستم آنها را به چه چیز تشبیه کنم و تصمیم گرفتم بروم بیرون و چیزها را نگاه کنم تا تشبیهی برای دست‌هایش بیابم. لباس پوشیدم و بیرون رفتم و باران نبود و هوا سرد و گرفته بود و ابرها در آسمان بودند و من جلوی هر مغازه مدتی می‌ایستادم و به ویترینش با دقت نگاه می‌کردم تا چیزی برای دست‌ها پیدا کنم. ابزارفروشی‌ها و مغازه‌های اسباب‌بازی و نانوایی‌ها و همه رقم بنگاه املاک را نگاه کردم و چیزی نیافتم که به دست‌ها شبیه باشند و کمی بعد از فکرش بیرون آمدم و فقط راه رفتم. از میدان توشیبا گذشتم و دانشجوها را دیدم که می‌دویدند تا به آخرین اتوبوس دانشگاه برسند و ساختمان بلند و عریض نیمه‌کاره‌ای دیدم که مدت‌ها بود دیگر کسی روی آن کار نمی‌کرد اما واحدها را برای پیش‌فروش گذاشته بودند. از کنار دیوار طولانی محوطه‌ی نیروی دریایی گذشتم که سیم‌خاردار و دوربین مداربسته داشت و روی برج‌های دیده‌بانی سبزرنگش سربازهایی ایستاده بودند و دست‌شان به ماشه‌ی تفنگ‌هایشان بود و راه می‌رفتند و پاس می‌دادند. همه چیز را فراموش کرده بودم و توی ذهنم آهنگی من‌درآوردی با ریتم راه رفتنم می‌نواختم و وارد کوچه‌ای شدم که انتهایش دیوار کوتاهی بود و پشت دیوار جنگل بود. بن‌بست ساکتی بود با خانه‌های ویلایی زیبا و آپارتمان‌های بلند و ماشین‌های مدل‌بالا. در بن‌بست راه رفتم و به سکوتش گوش دادم و پشت دیوار را نگاه کردم که درخت‌های بلند سبز بودند و بوته‌های کوتاه تمشک و زیر همه‌ی آنها رودی به رنگ شیر و چای جریان داشت. به خیابان اصلی برگشتم و مسیرم را ادامه دادم و به میدانی دیگر رسیدم و باز هم مستقیم رفتم تا این که وارد کوچه‌ای شدم که گِلی بود و مغازه‌هایش کوچک و تنگ بودند و از آنها بوی گاز شهری بیرون می‌آمد و بدون این که بدانم کجا هستم کوچه‌ها را پشت سر گذاشتم تا به آن میدان رسیدم. راه زیادی رفته بودم و خسته بودم و پاشنه‌ی پایم درد می‌کردم و حرکاتم کند شده بود. با اینحال سوار تاکسی نشدم و همه‌ی راه را پیاده برگشتم و هیچ کجا نایستادم تا بنشینم یا چای بخورم.

به خانه که رسیدم روی زمین دراز کشیدم و پاهایم را حس نمی‌کردم و کمرم را روی زمین سفت فشار دادم تا دردش بیرون برود و گرسنه بودم. بعد بلند شدم و پای کامپیوتر نشستم و یاد دست‌ها افتادم که چیزی برایشان پیدا نکرده بودم و فهمیدم نباید منتظر معجزه باشم و باید بنویسم و تشبیه دست‌ها را درز گرفتم و باقی تن او را شرح دادم و او را کشتم و روی زمین خوابانیدم و ترتیبی دادم تا چند هفته بعد همسایه‌ها جنازه‌اش را پیدا کنند و دست‌هایش را ببینند که به هیچ چیز شبیه نبود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s