هفتم اردیبهشت نود و شش

صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد و بلند شدم و صبحانه خوردم و هیچ کار دیگری نکردم تا ساعت یازده. می‌خواستم بروم بیرون و پیکسل‌ها را بدهم به یکی دو تا کافه تا آنها را بفروشند ولی بیرون نرفتم و در خانه ماندم و ناهار خوردم و بعد از مدت‌ها یک قسمت از یک سریال را دیدم. حوالی ساعت شش عزمم را جزم کردم و پیکسل‌ها را توی کوله‌ام انداختم و دو صفحه از طرح‌هایی را که قبلاً خراب کرده بودم روی فلش ریختم و رفتم تا دفتر چاپ پرگار و آنها را چاپ کردم و از کنار بیمارستان الزهرا پیچیدم سمت چپ تا به کافه‌ای که صاحبش را می‌شناختم برسم. اما دم ورودی پارک ایستادم و از دکه‌ای که آنجا بود چای خریدم و چای را خوردم که داغ بود و معده‌ام گرم شد و رفتم کنار سکوی مشرف به رودخانه ایستادم و به گوهررود نگاه کردم که پر از آشغال بود و سبزرنگ بود و کلاغ‌ها گوشه‌اش نشسته بودند. برگشتم و از روی پل عابر به آنطرف خیابان رفتم و پله‌های پل را هنگام بالا آمدن شمردم و هنگام پایین آمدن تعدادشان را فراموش کرده بودم و وقتی به خانه رسیدم پاهایم سنگین بودند و چشم‌هایم سنگین بودند و دو ساعت خوابیدم و بیدار شدم و چند تا پیکسل ساختم و بعد نشستم و مصاحبه‌های سیاسی نگاه کردم و هیچ کاری نداشتم بکنم. شام درست کردم و خوردم و بعد از لابلای فایل‌های قدیمی یک داستان پیدا کردم که مربوط به جنگ بود و می‌خواستم آن را برای مسابقه‌ای با همین موضوع بفرستم. داستان را خواندم و قلبم گرفت و نمی‌توانستم بدون توقف همه‌اش را بخوانم. آن را با سرعت کم و زیرلب خواندم و داستانی که چند سال قبل نوشته بودم من را منقلب کرده بود و فهمیدم چیزهایی در آن داستان بود که ریشه در ناخودآگاهم داشت و نمی‌دانستم کسی دیگر هم این قدر مغلوب داستان می‌شود یا نه. تصمیم گرفتم روز بعد داستان را برای دوستم که نویسنده‌ی خوبی است بفرستم تا او هم نظرش را به من بگوید و فهمیدم از هیچ کدام از قوانین داستان‌نویسی نباید تبعیت کنم و فقط باید بنویسم و بگذارم ناخودآگاهم و همه‌ی آن چیزهایی که در زندگی بر من گذشته است راهشان را باز کنند و روی کاغذ بیایند تا شاید چیز به درد بخوری نصیبم شود. همینگوی گفته بود توصیه‌ام به نویسنده‌های جوان این است که بروند خودشان را دار بزنند تا دست کم چیزی برای نوشتن داشته باشند و من هم می‌خواستم خودم را در زندگی خفه کنم تا چیزی برای نوشتن داشته باشم و نمی‌دانستم راهش چیست. سخت تمرین می‌کردم و هر شب می‌نوشتم و به ناخودآگاهم اجازه نمی‌دادم در نوشتنم دخالت کند و دوست داشتم نوشته‌هایم لحنی داشته باشند که فقط با تمرین و انضباط به دست می‌آید. فهمیدم که باید هر دوی اینها را با هم مخلوط کنم و تجربه‌های جدید کسب کنم و بگذارم چیزهای فراموش‌شده‌ی ذهنم بالا بیایند. داستان را تمام کردم و چراغ‌ها را خاموش کردم و خوابیدم و دفترچه یادداشت و خودکاری کنار تختم گذاشته بودم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s