هشتم اردیبهشت نود و شش

بیدار که شدم جنازه‌ی سوسک کوچکی جلوی در اتاق روی زمین افتاده بود. به باقی خانه نگاه کردم که اوضاع خوبی نداشت و شلوغ و به هم ریخته و کثیف بود. تمام روز و شب قبل داشتم فکر می‌کردم باید خانه را تمیز کنم اما این کار را نکرده بودم و امروز می‌خواستم هر طور که شده خانه‌ام را تمیز و مرتب کنم. آهنگ گذاشتم و همینطور که آهنگ پخش می‌شد زباله‌ها را از روی زمین جمع کردم و توی کیسه‌ی بزرگی ریختم و تلویزیون را از وسط اتاق پذیرایی جمع کردم و آن را گوشه‌ی اتاق گذاشتم و کیف‌هایم را به دیوار کنار میزم تکیه دادم و صندلی‌ها را دور میز درون آشپزخانه چیدم و یخچال را از مواد تاریخ گذشته و فاسد و نان‌های بیات خالی کردم و بعد با دقت زمین را جارو کشیدم. خرده‌نان‌ها و تکه‌های کاغذ و چیزهای ریز دیگر توی لوله‌ی جاروبرقی بالا رفتند و صدای برخوردشان را به لوله‌ی جاروبرقی شنیدم و بعد به دم در اتاق رسیدم و قبل از این که جنازه‌ی خشک‌شده‌ی سوسک را جارو کنم خوب آن را نگاه کردم. دلم می‌خواست میکروسکوپ ارزانی که خریده بودم اینجا بود تا آن را زیر میکروسکوپ ببینم و پرزهای پاها و شاخک‌هایش را ببینم اما آن را جارو کردم و سوسک از لوله‌ی جاروبرقی بالا رفت و توی کیسه کنار باقی چیزهایی که زور مکش جارو رسیده بود آرام گرفت. آخرین بسته‌ی مرغ را از توی فریزر درآوردم و بعد ظرف‌ها را شستم و آخر سر سطل آشغال را خالی کردم که از همه سخت‌تر بود. آن وقت گرسنه شدم و یاد مرغ‌ها افتادم. آنها را از کیسه‌ی فریزرشان در آوردم و زیر شیر آب سرد شستم و با چاقوی کندی بافت گوشت مرغ را بریدم و آنهایی را که نتوانستم از استخوان جدا کنم توی فریزر برگرداندم و تمام مدت به این فکر کردم که مثله کردن یک مرغ هیچ احساسی در من بر نمی‌انگیزاند و می‌توانم یک مرغ را با دست‌هایم بگیرم و قصابی کنم. مرغ‌ها را توی ماهیتابه سرخ کردم و با رب گوجه و زردچوبه و نمک تفت دادم و بعد برنج درست کردم و خوراک مرغ را با آن مخلوط کردم و برای شام خوردم.

زندگی‌ام داشت درگیر یکنواختی و کسالت می‌شد و فکر می‌کردم تمیز کردن خانه و درست کردن غذا می‌تواند تغییری در آن ایجاد کند. اما تغییری ایجاد نکرد و مثل قبل بی‌حوصله و بی‌انگیزه بودم و به جز وقتی که رفتم سیگار خریدم با هیچکس حرف نزده بودم و دیدم که دستنوشته‌های روزانه‌ام کوچک و کوچک‌تر می‌شوند و دلیلش این است که اتفاق خاصی برایم نمی‌افتد و تجربه‌ی جدیدی کسب نمی‌کنم. تصمیم گرفتم روز بعد بیشتر بیرون بروم و آدم‌های بیشتری ببینم و بدون فکر کردن وارد چند تا کتابفروشی بشوم تا کاری پیدا کنم. فکر می‌کردم همه‌ی این‌ها می‌توانند نیرویی باشند که من را به زندگی هل دهند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s