نهم اردیبهشت نود و شش

زنگ زدم به دفتر نمایندگی ال جی ولی کسی جواب نداد. یک ساعت بعد خودشان زنگ زدند و گفتند تلفنم آماده‌ی تحویل است. ساعت هنوز چهار نشده بود و من لباس پوشیدم و بیرون رفتم. تا سبزه‌میدان پیاده رفتم و همان مسیر همیشگی را پیاده طی کردم. از خیابان مجیدیه به بلوار منظریه رسیدم و از روبروی سوپرمارکت بزرگ دلفین به چپ پیچیدم و بلوار نامجو را تا بیمارستان الزهرا رفتم و به پارک شهر رسیدم و در فکرم بود سر راه به کافه‌ی دنج توی خیابان قلمستان ۲ سری بزنم و جریان پیکسل‌ها را برایشان تعریف کنم. صاحب کافه دوست برادرم بود و بعد دوست من هم شد و موهای بلندی داشت و آنها را شبیه باب مارلی بافته بود و ادعا می‌کرد اولین کافه‌ی رشت را او افتتاح کرده است. دور و بر کافه‌اش پر از گربه‌هایی بود که به او سپرده بودند تا به صورت موقت یا دائم ازشان نگهداری کند و گربه‌های توی خیابان می‌پلکیدند و خودشان را به مشتری‌هایی می‌چسباندند که دور میزهای بیرون کافه می‌نشستند. از کنار کافه رد شدم و داخل نرفتم و وارد بلوار لاکانی شدم و آن را به طرف سبزه‌میدان پیاده رفتم تا به پاساژ علاءالدین رسیدم و سوار آسانسور شدم و به طبقه‌ی سوم رفتم. تلفنم را گرفتم و همان مسیر را برگشتم تا دوباره به کافه رسیدم و آنجا ایستادم و تصمیم گرفتم بروم داخل. صاحب کافه نبود و هیچکس جز من و کافه‌چی و یک دختر دیگر آنجا نبودند. آمریکانویی سفارش دادم و بیرون نشستم و با تلفنم ور رفتم تا اطلاعاتش را به حالت اول درآورم. هوا نیمه‌ابری بود و آبی آسمان در افق و از لای ابرها پیدا بود و هوا سرد نبود. آدم‌ها از خیابان می‌گذشتند و ماشین‌ها می‌گذشتند و روبرویم پارک کوچکی بود که میان درختانش پسرها و دخترها نشسته بودند و سیگار می‌کشیدند. قهوه‌ام را خوردم و احساس کردم چیزی به پایم برخورد کرد و دیدم که گربه‌ای خودش را به من چسبانده است. پشت گوش‌ها و بین کتف‌ها و کمرش را نوازش کردم و موهای نرم و خاکستری و طلایی‌اش به دستم چسبیدند و مشغول تلفنم شدم و قهوه‌ام را با دو تا شکلات در زرورق‌های طلایی خوردم. کمی بعد صاحب کافه سر رسید و ماشین را در چند قدمی من پارک کرد و همراه دختری از ماشین پیاده شدند و یک کیک در دست صاحب کافه بود. احوالپرسی کردیم و گربه‌ی بسیار کوچکی را دیدم که پایین پای دختر نشسته بود و دختر به او دست می‌کشید و نوازشش می‌کرد و گربه به زحمت یک ماه سن داشت و آنها او را که در میان سپر ماشین گیر کرده بود نجات داده بودند. قهوه‌ام را تمام کردم و پول قهوه را دادم و از گفتن ماجرای پیکسل‌ها پشیمان شده بودم و می‌خواستم طور دیگری آنها را بفروشم. مسیر همیشگی را بازگشتم و از کنار پارک گذشتم و از پلی که از روی گوهررود رد می‌شد عبور کردم و گوهررود وضع خوبی نداشت و کم‌عمق بود و بوی ماندگی می‌داد. به خانه رسیدم و خوابم گرفت و روی فرش و بدون روانداز خوابیدم و سردم شد و از خواب بیدار شدم و خواب‌هایی دیده بودم که از یاد برده بودم.

باقی روز را کار کردم و چون نزدیک انتخابات بود چند تا مصاحبه‌ی سیاسی نگاه کردم و وقتی ساعت یازده و نیم شب شد نمی‌دانستم روز چطور اینقدر سریع گذشته است. فوتبال نگاه کردم و باران گرفت و صدای باران را از پنجره‌ی باز شنیدم و هوا بوی خنکی به خود گرفت و رفتم زیر باران ایستادم و سیگار کشیدم و به این فکر کردم که باید خودم را آنطور که هستم بپذیرم و با خودم کنار بیایم و بپذیرم که خوبی‌ها و بدی‌هایی دارم و فهمیدم زندگی همین است و همین و فقط همین و زندگی هیچ چیز دیگری نیست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s