دهم اردیبهشت نود و شش

بعد از مدت‌ها دوباره کار برنامه‌نویسی کرده بودم و از این بابت احساس سرخوشانه‌ای داشتم. دور بودن از کار کامپیوتر و رسیدن به کاری که دوست داشتم خوشایند بود و آرزو می‌کردم می‌توانستم با استفاده از شغل مورد علاقه‌ام درآمد خوبی داشته باشم اما نمی‌شد و من که می‌خواستم ظرف مدت چهار ماه خانه‌ام را عوض کنم بازگشت به برنامه‌نویسی اجتناب‌ناپذیر می‌نمود. پنج ساعت کار کردم و چیزهایی را که یادم رفته بود یاد گرفتم و چیزهای زیادی هم بود که فراموش نکرده بودم و این من را متعجب کرد. برنامه‌نویسی را دوست داشتم اما تحمل فشارها و استرس کارهای سنگینش را نداشتم و همین باعث شده بود از آن کار دل بکنم. وقتی کاری مال آدم نباشد تلاش کردن بیهوده است و دست آخر جرقه‌ای باعث می‌شود کار را رها کنی و برنامه‌نویسی مال من نبود و گرچه دوستش داشتم هیچوقت نتوانسته بودم قبول کنم که برنامه‌نویس خوبی هستم.

بعد از تمام شدن کار انرژی خوبی داشتم و در خانه راه رفتم و آهنگ گوش دادم و بیرون رفتم تا هوایی بخورم و سیگار بکشم. ابرها در آسمان بودند و گاهی مثل یک لامپ مهتابی خراب برق می‌زدند و هوا را روشن می‌کردند. بعد باران گرفت و باران شدیدی بود و همه جا را خیس کرد و چند دقیقه بیشتر دوام نداشت و قطع شد اما هوا تازه و خنک شد و آسفالت پررنگ‌تر شد و چاله‌های خیابان پر از آب شدند. بهرام از راه رسید و مصاحبه‌ای کاری داشت و شب اینجا ماند و گفت که نمی‌داند این کار را قبول کند یا کار دیگری را که در تهران به او پیشنهاد شده بود. حرف زدیم و سرمان را کردیم توی تلفن‌هایمان و دیگر حرف نزدیم و مدتی بعد من رفتم خوابیدم و او بیدار ماند و صدای لپتاپش بلند بود.

بعدازظهر آن روز با تراپیستم حرف زده بودم و فکر کرده بودم چهار سالی می‌شود که او را می‌بینم و هیچ چیز بی‌نظیر دیگری در زندگی‌ام سراغ نداشتم. حرف زده بودیم و از چیزهای ساده و کوچک به مسائل بزرگ و مهم رسیده بودیم. حرف زدن‌مان که تمام شده بود سبک و توخالی بودم و چیزی برایم مهم نبود و تمام این چهار سال بعد از تمام شدن حرف‌هایمان کم و بیش همین حس را داشتم. خوشحال بودم که چیزی در زندگی‌ام دارم و حسی که به او و حلسه‌هایمان داشتم آمیخته‌ای از عشق بود و از چیزهای دیگر.