پنجم مرداد نود و شش

از شیخ‌بهایی توی خیابان ملاصدرا تا پارک آب و آتش را پیاده گز کردم. مسیر تاکسی‌خوری نیست و حال و حوصله تاکسی را هم نداشتم. تمام راه از دم در شرکت تا دم در مغازه‌ی کفش‌فروشی، پشه‌های ریز سفید، در تعداد بالا توی هوا وول می‌خوردند و خودشان را به سر و صورتم می‌مالیدند. وارد کفش‌فروشی که شدم به سرفه افتاده بودم. به فروشنده گفتم دیگر نمی‌شود توی تهران نفس کشید. یارو با انرژی خاص فروشنده‌ها گفت دقیقاً. انگار بخشی از کارش این بود که با مشتری‌ها موافقت کند.

کفش‌ها را نگاه کردم و یک جفت خریدم. کفش‌های قبلی کلافه‌ام کرده بودند. دو سال و خورده‌ای پیش از یک مغازه‌ی استوک‌فروشی خریده بودم‌شان. کفش‌های خوبی بودند ولی بعد کف ابری‌شان خم شد و کفی داخل‌شان وا رفت و مجبور شدم عوض‌شان کنم. پول زیادی پای کفش‌های جدید داده بودم ولی عین خیالم نبود. چند وقت قبل‌ترش پا درد شدیدی گرفته بودم و آن روز هم می‌فهمیدم که در آستانه‌ی پا درد جدید دیگری هستم. کفش‌ها لازم بودند وگرنه که داشتم پول جمع می‌کردم.

کفش‌ها را خریدم و فروشنده آنها را در جعبه‌ای مقوایی گذاشت و جعبه را در کیسه‌ای خیلی بزرگ جا داد. جمع کردم و رفتم و سر راه، روی پله‌های ورودی یک بانک نشستم و عوض‌شان کردم. کفش‌های جدید سنگین بودند ولی راحت بودند و مچ پایم را می‌گرفتند و انگشت‌هایم در کفش رها و راحت تکان می‌خوردند. مشغول عوض کردن‌شان بودم که مردی کنارم ایستاد و گفت که مدت‌هاست بدون کفش سر می‌کند. نگاهش کردم. کثیف و ریشو و سیاه بود و مثل تمام کارتن‌خواب‌های تهران یک گونی کوچک به دوشش انداخته بود و دمپایی‌های لاستیکی آبی رنگی به پا داشت. گفتم: «بیا. کفش‌ها مال تو.» پوشیدشان و از پایش بزرگ‌تر بودند ولی گفت اندازه‌اند و داشت تشکر و دعا می‌کرد که فلنگ را بستم چون نمی‌خواستم ازم تشکر کند و فکر کند دارم لطفی در حقش می‌کنم. می‌خواستم کفش‌ها را نگه دارم برای مسافرت و اینجور کارها ولی بدون دلیل خاصی دادم‌شان به یارو و بعدش حس عجیبی داشتم که حالا کسی در شهر هست که کفش‌های من را به پا دارد و معلوم نیست با آنها کجاها را سیر می‌کند. رفتم جلوتر و جلوی یک گل‌فروشی سیگار کشیدم و می‌خواستم برگردم تا یارو را پیدا کنم و بهش بگویم این کفش‌ها جاهای زیادی رفته‌اند ولی نگفتم و به این فکر کردم که کاش به حرف گرفته بودمش تا می‌نشست و برایم داستان زندگی‌اش را می‌گفت.

رفتم سراغ ص. و جلوی ورودی ساختمان نیمه‌کاره‌ای ایستادیم و سیگار کشیدیم و حرف زدیم. بعد رفتم تا به س. بپیوندم که ماشین داشت و می‌توانست من را تا کرج برساند. ولی او تازه رفته بود و من هم سوار مترو شدم تا او را در میدان آزادی ببینم. بعد از مدت‌ها سوار مترو شده بودم. خلوت بود و خنک و روشن. و توانستم بنشینم و کتابم را باز کردم و رفتم توی «در راه» و کیف کردم از این همه دیوانه‌بازی و انگشت وسط نشان دادن به زندگی. بعد کنارم پیرمردی نشست که مدام خودش را به من می‌چسباند و نگاهش که کردم دیدم کنارش زنی نشسته است و پیرمرد دارد سعی می‌کند فاصله شرعی را بین خودش و او حفظ کند. بعد سوار متروی دیگری شدم و کنار پسری نشستم که آرایش رقیقی کرده بود و پارک شهر پیاده شد. بعد بلافاصله مردی کنارم نشست که یک شعر از توی یک کانال تلگرامی پیدا کرده بود و داشت آن را بلند بلند می‌خواند و هی آه می‌کشید. بعد نگاه کردم و زن قدبلندی را دیدم که لباس ارتشی پوشیده بود با یک کلاه ارتشی و انواع ادوات جنگی از بازو و مچ دست‌ها و جیب‌هایش آویزان بود. کوله‌پشتی بزرگی روی دوشش بود و با قیافه‌ای جدی به همه‌مان نگاه می‌کرد. یکراست از داخل فیلم‌های جنگی هالیوودی بیرون پریده بود. پباده که شدم پسر جوانی از روبرویم رد شد که شمشیری خیالی دست گرفته بود و به من که رسید دستش را تکان داد و صدایی از دهانش درآورد و من را با آن شمشیر کشت. همان موقع بود که به سرم زد که باید همین‌ها را بنویسم، همه‌شان را بنویسم تا از یادم نروند. همین آدم‌ها و تمام آن پنجاه هزار پشه‌ی سفیدی که آن روز توی ریه‌هایم رفته بودند و توی کفش‌فروشی سرفه‌شان کردم روی کفش‌ها.

رسیدم به میدان آزادی و سوار ماشین س. شدم و با این که گواهینامه نداشتم خودم پشت فرمان نشستم. س. خسته بود و می‌خواست بخوابد. ولی من انرژی‌ام زده بود بالا و سرخوش بودم و یکریز حرف زدم و بعد که فهمیدم خوابیده است، زیر لبی با خودم حرف زدم و جمله‌ی اول یک داستان جدید به ذهنم رسیدم و آن را با صدای بلند و زیرلب برای خودم تکرار کردم. سر کوچه ماشین را تحویل س. دادم و عین دیوانه‌ها چهار طبقه پله را بالا دویدم و لپتاپم را روشن کردم تا همه‌ی ماجراهای امروز را بنویسم. و همه را نوشتم و آب‌جوش و نبات خوردم تا معده‌ام آرام بگیرد. بعد دیگر پلک‌هایم می‌سوختند و با این که دلم نمی‌خواست، خوابیدم تا فردا، با کفش‌های جدید، با بینهایت پشه‌ی ریز سفید در سینه، آدم‌های جدیدی ببینم و چیزهای جدید از داخل این زندگی کسالت‌بار بیخود بیرون بکشم.

Advertisements