بذر رویاها

(به مناسبت تولد هفتاد و نه سالگی ماریو وارگاس یوسا)

خانه‌ی ما در خیابان لادیسلائو کاوررا در کوچاوامبا، جایی که من سال‌های کودکی‌ام را در آنجا گذراندم، سه تا نورگیر داشت. خانه‌ای یک طبقه و بسیار بزرگ بود، حداقل حالا که به یادش می‌آورم اینطور است، که دورانی معصوم و شاد را در آنجا سپری کردم. چیزی که برای بسیاری یک کلیشه است -بهشت کودکی- برای من واقعیت بود، گرچه بدون شک این واقعیت را دوری و نوستالژی زیبا‌تر کرده‌اند.

در مرکز این بهشت، آن خانه با یک در محکم قرار دارد که به راهرویی با سقفی مقعر باز می‌شد و صدای آدم‌ها را منعکس می‌کرد. این راهرو به اولین نورگیر می‌رسید. درختان بلندش برای بازسازی فیلم‌های تارزان مناسب بودند و در اطراف آن اتاق خواب‌ها قرار داشتند. در آخرین سالی که آنجا زندگی می‌کردیم، پدربزرگم به دلایل اقتصادی کنسولگری پرو را از ساختمانی در نزدیکی پلازا د آرماس به یکی از آن اتاق‌ها منتقل کرد. در انتهای آن نورگیر، تراسی ستون‌دار قرار داشت که سایه‌بانی آن را از نور خورشید محافظت می‌کرد و پدربزرگم در آنجا بر روی یک صندلی گهواره‌ای تکان می‌خورد. شنیدن صدای خرخر او، با دهان باز که دعوتنامه‌ای به انواع حشرات بود، دختردایی‌ها و من را از خنده روده‌بر می‌کرد. از آنجا، وارد اتاق پذیرایی می‌شدیم که همیشه یکشنبه‌ها از جماعت زیادی از اعضای خانواده که می‌آمدند تا غذاهای تند و دسر مخصوص مادربزرگ کارمن و مامائه، کدوی سوخاری، که محبوب همه بود را بخورند، شلوغ و پرهیاهو می‌شد.

بعد یک راهرو آنجا بود، با دستشویی در سمت راست، که نورگیر اول را به نورگیر دوم، که آشپزخانه، پستو و اتاق مستخدم‌ها در آنجا قرار داشت، وصل می‌کرد. در انتهای آن، نرده‌های چوبی با در کوچک جیغ‌جیغویی وجود داشت که می‌توانستیم از لای آن نورگیر سوم، که باید روزگاری یک باغ پر از سبزیجات و میوه بوده باشد، را ببینیم. اما زمینی خالی بود: از آن به عنوان آغل و گاهی به عنوان باغ‌وحش استفاده شده بود، زیرا یک بز و یک میمون به صورت جداگانه در آن زندگی کرده بودند. هر دو جانور را پدربزرگم از زمین‌های ییلاقی سایپینا، اطراف سانتا کروز، وقتی از طرف خانواده‌ی سعید برای کشت پنبه به آنجا رفته بود، آورده بود. یک طوطی سخنگو هم آنجا زندگی می‌کرد که ادای من را درمی‌آورد و تمام روز جیغ می‌کشید «مادربزررررررگ». اتاق رختشویی هم آنجا بود و ردیف طناب‌ها به چشم می‌خورد که روی آن‌ها ملافه‌ها، رومیزی‌ها و لباس‌ها که خانم رختشوی هر هفته آن‌ها را می‌شست و اتو می‌کشید، در نسیم تکان می‌خوردند. باغبان ما، ساتورنینو، سرخپوستی بسیار پیر بود که من را روی شانه‌هایش می‌گذاشت. روزی که خانواده‌ی یوسا به پرو بازگشت، او به ایستگاه قطار آمد تا ما را بدرقه کند. او را به خاطر می‌آورم که مادربزرگ کارمن را در آغوش کشید و گریه کرد.

آدم‌های زیادی آنجا زندگی می‌کردند. پدربزرگ پدرو و مادربزرگ کارمن، مامائه، مادرم و من، دایی خوان و خاله لورا و دو دخترشان، نانسی و گلادیس، دایی لوچو و خاله اولگا. دختر اول آنها، وندا، در بعدازظهری به یادماندنی، درحالیکه من هیجان‌زده از یکی از درخت‌های نورگیر اول بالا رفته بودم تا ببینم چه خبر است، به دنیا آمد. نمی‌توانستم چیز زیادی فهمیده باشم، چرا که بعدها در پیورا و در سال ۱۹۴۶ یاد گرفتم که بچه‌ها چطور به دنیا می‌آیند و چطور پدرهایشان آن‌ها را به وجود می‌آورند. دایی خورخه هم تا وقتی با خاله گابی ازدواج نکرده بود آنجا زندگی می‌کرد. دایی پدرو هم که در شیلی پزشکی می‌خواند، برای تعطیلات به کوچاوامبا می‌آمد. در نورگیر دوم حداقل سه مستخدم زندگی می‌کردند، به همراه دو نفر دیگر که وضعیت‌شان مشخص نبود. خواکین، پسر یتیمی که پدربزرگ در سایپینا پیدا کرده بود و اورلاندو، پسری که توسط یک آشپز، کسی که یک روز بدون به جا گذاشتن هیچ رد پایی ناپدید شد، رها شده بود. مادربزرگ کارمن بعدها آن‌ها را هم عضوی از خانواده دانست.

دختردایی نانسی یک سال کوچکتر و دختردایی گلادیس دو سال بزرگ‌تر از من بودند. آن‌ها همبازی‌های فوق‌العاده‌ای بودند که در تمام ماجراجویی‌ها شرکت می‌کردند. ماجراجویی‌هایی که من معمولا‌ً با الهام از فیلم‌هایی که یک‌شنبه بعدازظهر یا شنبه صبح در سینما روکسی و تماشاخانه‌ی آچا می‌دیدیم، اختراع می‌کردم. سریال‌ها شگفت‌انگیز بودند -سه فصل در هر اجرا، و هر سریال چندین هفته طول می‌کشید- اما فیلمی که احساسات‌مان را برانگیخت، به گریه‌مان انداخت، خنداندمان، و بالاتر از همه، ما را در رؤیا فروبرد، و ما چندین بار آن را دیدیم (من را قانع کرده بود که می‌خواهم گاوباز شوم)، خون و شن با بازی تایرون پاور، لیندا دارنل و ریتا هیورث بود.

راه‌های زیادی برای تفریح کردن در کوچاوامبا وجود داشت. پیک‌نیک در کالا-کالا و توپورایا که خانواده‌ی خاله گابی در آنجا خانه‌ای داشتند، کنسرت‌ها در فضای باز در پلازا در روزهای یک‌شنبه بعد از مراسم عشاء ربانی ساعت یازده و پاستاهای گوشت قرمز که در رستورانی در گذرگاه طاقدار سرو می‌شد. سیرک‌ها در جشن‌های سالگرد استقلال به شهر می‌آمدند و با خودشان طناب‌بازها، آکروبات‌بازها، حیوانات دست‌آموزی که قلبمان را از جا می‌کندند و دلقک فوق‌العاده‌ای که از خنده روده‌برمان می‌کرد می‌آوردند (اولین عشق افلاطونی من آکروبات‌بازی بود که لباس ژیمناستیک صورتی رنگی به تن داشت). کارناوال‌های هیجان‌انگیز و بسیار خیسی هم وجود داشت -دختردایی‌ها و من بادکنک‌های پر از آب را از بالای پشت‌بام روی سر رهگذران می‌انداختیم- در طول روز خاله‌ها، دایی‌ها و دوستانشان با صدف، بادکنک، سطل‌های بزرگ و شلنگ با هم جنگ آبی راه می‌انداختند و شب‌ که می‌شد با لباس‌های زیبا و ماسک جشن می‌گرفتند. هفته‌ی مقدس هم بود، با رژه‌ی جادویی و بازدید از کلیساهای مختلف برای دعا در مسیر صلیب. و از همه بالاتر، کریسمس بود. آمدن عسیای نوزاد (پدر کریسمس هنوز وجود نداشت) به همراه کادوها، در شب ۲۴ دسامبر. آماده شدن برای شب سال نو، طولانی و با مقدمات فراوان بود و تخیلات ما را برمی‌انگیخت. مادربزرگ و مامائه درحالیکه ما پایین پای آن‌ها نشسته بودیم دانه‌های گندم را در ظرف‌های کوچک می‌کاشتند تا گهواره را تزئین کنند. شخصیت‌های درون گهواره، چوپان‌ها، مردان فرزانه، سربازان رومی، حواریون، بره مقدس، الاغ‌ها، مریم باکره، یوسف و مسیح نوزاد، در صندوقچه‌ای فلزی و منبت‌کاری‌شده قرار داشتند که تنها سالی یک بار باز می‌شد. مهم‌ترین چیز برای من و بچه‌ها نوشتن نامه برای پسر خدا و درخواست کادوهایی بود که در شب سال نو او پایین تخت‌هایمان می‌گذاشت. پیش از آنکه نوشتن را یاد بگیریم، نامه‌هایمان را به دایی پدرو دیکته می‌کردیم و زیرش به عنوان امضا یک صلیب می‌کشیدیم. روزها که می‌گذشت نگرانی، کنجکاوی و انتظارمان به طرز غیرقابل وصفی زیاد می‌شد. در شب ۲۴ دسامبر، هیچ‌کس، حتی پدربزرگ و مادربزرگ و مادرم، یا دایی خوان و لالا لازم نبود بهمان بگویند که بعد از شام مستقیم به رختخواب‌هایمان برویم. آیا می‌آید؟ آیا نامه‌هایمان به دستش رسیده است؟ آیا تمام چیزهایی که ازش خواسته بودیم را با خودش می‌آورد؟
به یاد می‌آورم که من یک عینک خلبانی، شبیه آنچه که بیلی بارنز به چشم می‌زد، چند جفت چکمه دقیقاً شبیه قهرمان سریالی راجع به جویندگان، اسکیتلز و قطعات مکانو درخواست کرده بودم. اما به محض آنکه خواندن را یاد گرفتم، همیشه کتاب درخواست می‌کردم. لیست بلندبالایی از کتاب‌ها که پیش‌تر بعد از مدرسه در کتابفروشیی در خیابان جنرال آچا آن‌ها را انتخاب کرده بودم. از آن کتابفروشی هر هفته برای تمام اعضای خانواده مجله می‌خریدیم: پارا تی و لئوپلان برای مادربزرگ، مامائه، مادرم و خاله‌ها و برای من و بچه‌ها، ال پنکا و بیخیکان (اولی شیلیایی بود و دومی آرژانتینی).
وقتی پنج ساله بودم -باید سال ۱۹۴۱ بوده باشد- در اولین سال ورودم به مدرسه ابتدایی کولخیو دلا سایه خواندن را یاد گرفتم. همشاگردی‌هایم یک سال از من بزرگ‌تر بودند، اما مادرم از اینکه من را در مدرسه ثبت‌نام می‌کرد نگران بود چون با شیطنت‌بازی‌هایم او را دیوانه کرده بودم. معلم‌مان برادر خوستینیانو، مردی لاغر و فرشته‌وار با موهایی از ته کوتاه‌شده و سفید بود. ما را مجبور می‌کرد حروف را یکی بعد از دیگری با آواز بخوانیم، بعد درحالیکه در دایره‌ای دست همدیگر را گرفته بودیم، باید سیلاب‌های هر کلمه را هجی و حفظ می‌کردیم. از کتاب‌های رنگی آموزش هجی کردن با تصاویری از حیوانات کوچک، به کتاب کوچک تاریخ مقدس و بالاخره به کارتون‌ها، شعرها و قصه‌ها پیشرفت کردیم. مطمئن هستم که در آن کریسمس سال ۱۹۴۱، مسیح نوزاد پایین تختم را از کتاب‌های ماجراجویانه پر کرده بود. از پینوکیو تا شنل قرمزی، از جادوگر شهر از تا سفید برفی، از زیبای خفته تا مندریک شعبده‌باز.
گرچه در اولین روز مدرسه گریه کردم -مادرم مجبور شد دستم را بگیرد و تا دم در کلاس ببرد- کم کم به لا سایه خو گرفتم و دوستان زیادی پیدا کردم. مادربزرگ و مامائه آنقدر نازم را می‌کشیدند (من بچه‌ای بی‌پدر بودم و همین من را لوس‌ترین نوه و خواهرزاده کرده بود) که یک روز بیست تا همشاگردی‌هایم –کوئه‌جار، تخادا، رومن، اروزکو، بالیویان، گوموسیو، زاپاتا– را برای چای به خانه دعوت کردم. می‌خواستیم در سه تا نورگیر خانه ادای چند فیلم حماسی را در بیاوریم. مادربزرگ و مامائه برای همه قهوه با شیر، نان تست و کره آماده کردند.
از خانه‌ی ما در لادیسلائو کاوررا تا لاسایه دقیقاً ده بلوک راه بود و فکر می‌کنم از سال دوم دیگر مادر می‌گذاشت خودم تنها به مدرسه بروم. گرچه معمولاً با بچه‌ای دیگر در همسایگی همراه می‌شدم. ما از پیاده‌روی طاقدار پلازا می‌گذشتیم، از آتلیه عکاسی آقای زاپاتا رد می‌شدیم، که پدر دوست صمیمی‌ام ماریو زاپاتا بود و با هم سر یک میز می‌نشستیم. خبرنگاری که بیست یا سی سال بعد در کالا-کالا به قتل رسید. این سفر ده بلوکه، که چهار بار در روز تکرار می‌شد -بچه‌ها آن زمان ناهار را در خانه می‌خوردند- سفری پر از اکتشاف بود. البته، واجب بود که در راه حتماً ویترین کتابفروشی‌ها و پوسترهای بیرون سینماها را تماشا کنیم. شگفت‌انگیزترین اتفاق برای ما برخورد کردن به اسقف در وسط خیابان بود. او در نظر ما همچون نیمه‌خدایی المپ‌نشین، پیچیده در ردای بنفش، با ریش سفید و حلقه‌ای درخشان بود. با احترامی مذهبی و کمی ترس، پیش پای او زانو می‌زدیم و دستش را می‌بوسیدیم و او با لهجه‌ی غلیظ ایتالیایی جملاتی محبت‌آمیز به ما ارزانی می‌داشت.
همین اسقف بود که اولین مراسم عشاء ربانی من و تعدادی از همشاگردی‌ها را وقتی کلاس سوم یا چهارم بودیم انجام داد. روزی به یاد ماندنی بود، از هفته‌ها قبل هر روز بعدازظهر ما را در نمازخانه‌ی مدرسه آموزش می‌دادند. کلاس‌های فوق‌برنامه‌ی دینی توسط شخص مدیر مدرسه، برادر آگوستین، که کچل بود و فک مربع شکلی داشت، برگزار می‌شد. کلاس‌های باشکوهی بودند. برایمان داستان‌هایی برگرفته از انجیل و زندگی قدیسین می‌خواندند. داستان‌هایی معجزه‌آسا، قهرمانانه، مرموز و غافلگیر کننده، که در آن‌ها با پاک‌دامنی و ایمان می‌شد بر هرچیزی غلبه کرد. داستان‌هایی با پایان‌های خوش، وقتی درهای بهشت باز می‌شدند و فرشتگان آوازخوان به استقبال مسیحیان شهیدی می‌آمدند که در جنگ با دیوهای وحشی کافر کشته شده یا درحال ممانعت از خیانت به پروردگاه اعدام شده بودند و گناهکاران توبه‌کار را که مانند دوک نورماندی، یا رابرت شیطان، برای طلب بخشایش از مریم باکره مانند سگان روی چهار دست و پا راه می‌رفتند بلند می‌کردند و به بهشت می‌بردند. برادر آگوستین با فصاحت و شوق و اشتیاق، درحالی‌که دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد، راویی تمام و کمال بود. آن داستان‌ها در حافظه‌هایمان ماندند و مانند جرقه‌های آتش‌بازی درخشیدند. وقتی روز مراسم رسید، آئین زیادی را باید اجرا می‌کردیم: برو و لباس را بپوش، کفش‌های سفید را بخر، در آتلیه‌ی آقای زاپاتا عکس بگیر. مراسم را در نمازخانه‌ای پر از گل‌های تازه، همراه با خانواده‌ی بچه‌ها برگزار کردند. بعد صبحانه‌ای شامل شکلات داغ و کیک در نورگیر مدرسه سرو شد و بعد جشنی دیگر، این بار خانوادگی، در لادیسلائو کاوررا با کوهی از کادوها برای قهرمان روز برگزار کردند.
بزرگترین ماجراجویی آن زمان سفری بود که با مادر، مادربزرگ و مامائه در سال ۱۹۴۰ برای شرکت در کنگره‌ی عشاء ربانی در آرکیپا، زادگاهی که در داستان‌های بیشمار و خاطرات دوردست خانواده زنده باقی مانده بود، شرکت کردم. ما در خانه‌ی دایی ادواردو، که قاضی و مجرد بود ماندیم. آشپز او، اینوسنسیا، سوپ داغ تندی پر از خرچنگ‌های غول‌پیکر برایمان آورد که پوسته‌ی سخت و پنجه‌های متحرک‌شان مجذوبم کرده بود. جزئیات آن سفر فوق‌العاده را به خاطر می‌آورم: قطار از کوچاوامبا به لاپاز، خیابان‌های شیب‌دار پایتخت بولیوی، قایق کوچکی که شبانه از دریاچه‌ی تیتیکاکا عبور کرد و سپیده‌دم به پونو رسید. و بعد دوباره سوار قطار شدیم تا به شهر سفید رسیدیم. آنجا چیزهای زیادی بود که من درباره‌شان شایعه‌های زیادی شنیده بودم: خانه‌های سنگی مربع‌شکل، کوهستان میستی و آتش‌فشان‌هایش، خانه‌ای که در آن به دنیا آمده بودم، که در بلوار پارا آن را نشانم دادند، پنیر یخ‌زده و پاستاهای ایبریکا. زائران و مناجات‌کنندگان در کنگره‌ی عشاء ربانی من را به وحشت می‌انداخت اما چیزی که بیش از همه ترسناک بود صدای خطیب بود. مردی بسیار مهم که پاپیون زده بود و هوا را با انگشتانش می‌شکافت: ویکتور آندرس بلائونده. وقتی به کوچاوامبا بازمی‌گشتیم، احساس می‌کردم دیگر بزرگ شده‌ام.
ده سال اول زندگی من پر از اتفاقات هیجان‌انگیز، دوستان عالی و بزرگترهای مهربان بود که همیشه درحال خندیدن و حرف زدن بودند. بزرگترین آرزویم این بود که بزرگترین و محبوب‌ترین دایی‌ام -دایی لوچو، که شبیه بازیگران سینِما بود و تمام زنها پشت سرش غش می‌کردند- من را به یکی از دو استخر شنا –بورلی و آریوسته– در کوچاوامبا، که شنا را در آنجا یاد گرفتم (تقریباً همزمان با موقعی که یاد گرفته بودم بخوانم)، ببرد. شنا ورزشی بود که در بچگی بیشترین لذت را از آن می‌بردم و کمتر از بقیه‌ی ورزش‌ها در آن بد بودم. برای اینکه شناگر ماهری شبیه تارزان شوم، گاهی با این آرزو که گاوباز شوم می‌جنگیدم (گرچه بعد از نگاه کردن ماجراجویی‌های بیل بارنز، عهدم را شکستم و تصمیم گرفتم خلبان شوم). اولین گاوبازیی که در عمرم دیدم همان موقع‌ها بود، وقتی که بعدازظهر یکشنبه‌ای با دایی‌ام به میدان گاوبازی کوچکی در بالای شهر رفتیم. اولین نمایش را هم در کوچاوامبا رفتم. نه نمایشی که در مدرسه اجرا شود، یک درام با حضور بزرگسال‌ها. پدربزرگ و مادربزرگ و مادرم من را یک روز غروب به آنجا، در تماشاخانه‌ی آچا بردند. تنها چیزی که به یاد دارم این است که در میان بهت و حیرت همگان یک مرد سیلی محکمی به یک زن زد.
با وجود اینکه من در آن سال‌ها در بولیوی اوقات خوبی را در دنیای واقعی می‌گذراندم، اوقات بهتری را در دنیای دیگر که اختراع خودم بود داشتم. دنیایی که در قصه‌های ال پنکا و بیخیکان و داستان‌های ماجراجویانه با حرص و ولع می‌خواندم. در آن زمان، ما بچه‌ها قصه‌ها را بیشتر از آنکه ببینیم، می‌خواندیم. نقاشی‌ها هنوز در کمیک‌ها وجود نداشتند. دانلد داک و میکی موس و دوستانشان هنوز آنقدر معروف نشده بودند، یا حداقل برای من، یا فکر می‌کنم برای تمام دوستانم در کوچاوامبا. ال پنکا و بیخیکان قصه‌هایی داشتند که ما باید از روی متن نوشته شده، آن‌ها را تخیل می‌کردیم. این قصه‌ها و رمان‌های کوتاه ما را به خواننده تبدیل کرد. درحالی که کارتون‌ها، با چند کلمه‌ای که در ابرهای سفید بالای سر شخصیت‌ها، مثل آلیو لاغرمردنی و پاپای عضلانی یا گربه‌ی چکمه‌پوش، می‌نوشتند و تصورات را برایمان نقاشی می‌کردند، ما را از تلاش ذهنی بازمی‌داشتند و به جای خواننده، از ما تماشاچی می‌ساختند. مصرف‌کنندگان منفعل دنیای تخیلات. احتمالاً ما آخرین نسل از کودکان کتابخوانی بودیم که شوق به داشتن دنیایی افسانه‌ای را از طریق خواندن کتاب‌ها آرام می‌کردیم. نسل‌های بعدی این عطش را به جای کلمات با تصایر برطرف می‌کردند. تصاویر کارتون‌ها، بعد تصاویر سینما و در آخر تصاویر تلویزیون. من از چیزی ایراد نمی‌گیرم. تنها به این موضوع اشاره می‌کنم تا لذت به دنیا آمدن در زمان مناسب و چشیدن گناه خواندن را ثبت کنم. خواندن گناهی است که بدون مجازات باقی نمی‌ماند. همانطور که والری می‌گوید: «ما عمیقاً تقاصش را پس می‌دهیم. با احساساتی که زندگی واقعی ارضا نشده باقی می‌گذارد و آن‌ها را نسبت به خود بی‌اعتماد می‌کند. چرا که هیچ‌گاه نمی‌تواند به بلندی‌ها و اعماقی که ما سوار بر آرزوهایمان آن‌ها را کشف کرده‌ایم راه یابد.»
در هرحال، رؤیاهای کودکی‌ام در بولیوی واضح‌تر از انسان‌ها در خاطرم مانده‌اند. گرچه خاطراتم از دوستان و ماجراجویی‌هایمان در ذهنم زنده‌اند، مناظر و شخصیت‌های موجود در توهم ادبیات بیشتر از آن‌ها می‌درخشند و زندگی می‌کنند. جنگل‌ها در افسانه‌ی جنیفیف برابانتی و آن‌هایی که در آیوانهو بودند، پر از شوالیه‌ها با نیزه‌ها و زره‌ها، سوار بر اسب‌های سفید باشکوه با یال‌های مواج در باد. آن جنگل آفریقایی که در آنجا تارزان با جین ملاقات می‌کرد (که با او به تمام زبان‌های خیالی حرف می‌زد، بدون اینکه تارزان چیزی بفهمد)، او را به چیتا معرفی می‌کرد، به وسیله‌ی شاخه‌های بلند درختان از میان بوته‌ها تاب می‌خورد و او را از کروکودیل‌ها و آدم‌خوارها نجات می‌داد. کوه‌های سوزان در اطراف ایوان سن خوان دکاپیسترانو که صدای تازیانه‌ی انتقامجوی زورو در آنجا طنین می‌افکند. دریاهای ساندوکان و شریکش یانز، و دزدان دریایی هولناک که با شمشیرهای هلالی و خنجرهای عجیب و غریب، مثل خنجری با تیغ موج‌دار، می‌جنگیدند و در اعماق آن ناتیلوس، زیردریایی کاپیتان نمو به آرامی و با شکوه می‌خزید. جریان هوایی که بالون فیلیاس فاگ را درست سر ساعت از سفر دور دنیایش بازگرداند تا شرط را ببرد. و استپ‌های سرد و سخت که در آن قاصد شجاع و نابینای تزار سوار بر اسب می‌تازید.
البته بعدها در پیورا اولین اشتیاق ادبی‌ام را کشف کردم: الکساندر دوما. سه تفنگدار جاودان، که چهار نفر بودند -دارتانیان، آتوس، پورتوس و آرامیس- من را تا ابد مجذوب کردند. آخرین سال‌های حضور من در مدرسه‌ی ابتدایی و اولین سال‌های ورودم به دوران راهنمایی را در سایه‌ی دوما زندگی کردم. کسی که رمان‌هایش –کنت مونته کریستو، گردنبند ملکه، خاطرات یک طبیب، کتاب سه تفنگدار، بیست سال بعد، ویکونت دوبراژلون و بسیاری دیگر- آن سال‌ها را غرق در رنگی روشن و درخشان و پر از ژست‌های قهرمانانه و لطافت‌های رمانتیک کرد. اما در کوچاوامبا دو تا کتاب از میشل زواکو بسیار مورد علاقه‌ام بودند. نوستراداموس و پسر نوستراداموس که من از یکی از دوستان جوان مادرم به نام خولیا آرکوئیدی قرض گرفته بودم. کسی که -یکی از شگفتی‌های زندگی!- ده سال بعد با او ازدواج کردم. البته اگر مجبور شوم یکی از این شخصیت‌ها را از بقیه جدا کنم که نسبت به بقیه در کتابخوانی‌های اخیرم بیشتر یادم مانده است باید از ویلیام نام ببرم. پسری ساخته‌ی ریچمال کرامپتون. کتاب‌«فقط ویلیام» جلدهای قرمز رنگی داشتند و هرکدام داستانی متفاوت از پسری را تعریف می‌کردند که همسن و سال من بود و مثل من عطشی سیری‌ناپذیر برای ماجراجویی داشت و همچنین پدربزرگی داشت که با وجود تفاوت سنی، شریک جرم و دوستش بود.
پدربزرگ پدرو شعرهایی می‌نوشت که گاهی اوقات در دورهمی خانوادگی آن‌ها را می‌خواند. چندین جلد کتاب شعر در کتابخانه‌ای با در شیشه‌ای داشت. به پدرش، دون بلیساریو یوسا ریورا، که شاعر و نویسنده بود بسیار افتخار می‌کرد و یکی از رمان‌هایش (سور ماریا، که در مسابقه‌ای در سال ۱۸۸۶ که آتنئو در لیما برگزار کرده بود جایزه برد) را که نگه داشته بود به من داد. سور ماریا در جابجایی‌ها و سفرهای خانواده‌ی مادری‌ام (در واقع، تنها خانواده‌ای که داشتم) در سال ۱۹۴۵ بعد از آنکه یکی از فامیل‌هایمان به نام خوزه لوئیس د بوستامانته به ریاست جمهوری پرو رسید و پدربزرگم را استاندار پیورا کرد، ناپدید شد. مادرم و پدربزرگ و مادربزرگم از اینکه می‌دیدند که کتابخوانی جدی هستم خوشحال بودند و بسیار تشویقم می‌کردند که شعر گفتن را یاد بگیرم و جلوی خانواده آن‌ها را بخوانم. مادربزرگ و مامائه شعرهایی از خوزه سانتوس چوکانو و خوان د دیوس پزا و رمان‌هایی از خاویر د مونتپینپزشک زنان دیوانه و پاریس-لیون-مدیرانه‌ای– و یک رمان از وارگاس ویلا به نام آئورا یا بنفشه‌ها -آنها آن را تنها رمان به درد بخور او می‌دانستند- می‌خواندند. کتابی که پر از پیچیدگی بود و من را درگیر خودش کرد. مادرم روی میز کنار تختش نسخه‌ای با جلد آبی‌رنگ و ستاره‌های طلایی کوچک از بیست شعر عاشقانه و یک نغمه‌ی ناامیدی از پابلو نرودا داشت که من را از خواندنش منع می‌کرد. این اولین کتاب ممنوعه‌ای بود که با ترس و لرز و مخفیانه و با لذتی که خطر به آدم می‌بخشد خواندم. دو خط از شعر اول (پیکر کارگر سرسخت من در اندام تو رخنه می‌کند / و کودک را از اعماق زمین به بالا می‌کشاند) من را شیفته‌ی خودش کرد، اما می‌دانستم نباید از بزرگترها بخواهم معنی آن‌ را برایم فاش کنند.
شکی نیست که شغل نویسندگی از همان زمان در من بارور شد. در آن خانه در لادیسلائو کاوررا، در پناه این خواندن‌ها و در نتیجه‌ی شادی حیرت‌آوری که زندگی در میان ماجراجویی قصه‌ها به من می‌داد. آن زندگی شبیه زندگی در مدرسه، در میان دوستانم، خانواده‌ام و کوچاوامبا نبود اما، با وجود اینکه نمی‌شد آن را لمس کرد، کمتر از واقعیت هم نبود و کمتر از آن شادی و رنج به همراه نداشت. حتی بیشتر از زندگی روزمره سفت و محکم بود و تنوع بیشتری داشت. با تمرکز بر روی حروف یک کتاب می‌توانستم سفر کنم، به اعماق اقیانوس‌ها، به استراتوسفر، به آفریقا، انگلیس، بلژیک یا به دریاهای مالزی. می‌توانستم از قرن بیستم به فرانسه‌ی ریشلیو و مازارین بروم و با هر شخصیت، پوستم، صورتم، نامم، عشقم و سرنوشتم را تغییر دهم. بودن در کالبد تمام این مردم درحالیکه خودم بودم، معجزه‌ای بود که زندگی‌ام را متحول کرد و من را با جادوی ادبیات مسحور ساخت. هرگز از تکرار این جادو خسته نمی‌شوم. هنوز با همان اشتیاق سال‌های کودکی تکرارش می‌کنم تا اینکه بالاخره تمام وجودم را در بربگیرد.
هر نویسنده‌ای در ابتدا یک خواننده است و نویسنده شدن در‌واقع ادامه دادن راه خواندن است. من در آن سالها رابطه‌ای تنگاتنگ میان نوشتن و خواندن کشف کردم. زیرا -و از این بابت مطمئن هستم- اولین چیزی که نوشتم، یا بهتر بگویم، با خط بد و با عجله رونویسی کردم، اضافات یا تغییراتی بود که در قصه‌هایی که می‌خواندم می‌دادم. چون یا از اینکه آن‌ها تمام شده بودند ناراحت بودم یا می‌خواستم آن‌ها را آنطور که نویسندگانشان واقعاً منظورشان بود تغییر دهم. این اصلاحات و ویرایش‌ها، آنطور که من متوجه شدم، نشانه‌های ظهور شغلی بود که بعدها پیدا کردم. تمام داستان‌ها، رمان‌ها، مقاله‌ها و نمایشنامه‌هایی که نوشته‌ام. به هیچ عنوان احساس ناراحتی نمی‌کنم، اتفاقاً برعکس، وقتی درمی‌یابم در شغلم و در داستان‌هایم انگلی هستم که از دیگران تغذیه می‌کند.
هر چیزی که تا به امروز نوشته‌ام در واقعیت ریشه داشته است. چیزی بوده که دیده‌ام، شنیده‌ام، یا خوانده‌ام که حافظه‌ام با سرسختی اعجازانگیزی آن‌ها را حفظ کرده است. چیزهایی که به دلایلی که از بیانشان عاجزم، دیر یا زود به محرکی برای رؤیاپردازی بدل شده‌اند. به نقطه‌ی شروعی برای بازسازی کامل خیال. من نمی‌توانستم عصر قهرمان را بنویسم بدون آنکه دو سال به عنوان دانشجوی افسری در آکادمی نظامی لئونسیو پرادو، جایی که اتفاق‌های رمان در آنجا شکل می‌گیرند، سپری کنم. یا نمی‌توانستم داستان‌هایی درباره‌ی فوشیا و آکوئیلینو، لالیتا و زن جنگلی، راهبه‌های مبلغ مذهبی در سانتا ماریا دنیوا و جوم، رئیس قبیله‌ی بدبخت آگوارونا، بسازم بدون آنکه در سال ۱۹۵۸ با همراهی انسان‌شناس مکزیکی خوان کوماس و توسط دانشگاه سان مارکوس و مؤسسه‌ی زبان‌شناسی سامر، به مارانیون علیا سفر کنم. آن سفر به همراه فاحشه‌خانه‌ای دورافتاده در میان شن‌های پیورا، که فانتزی‌ها و آرزوهای همکلاسی‌هایم در کالج سالسیان، جایی که پس از ترک کوچاوامبا و استقرار در آن شهر شمالی پرو در آنجا ثبت‌نام کرده بودم، را برآورده می‌کرد، مواد خام رمان خانه‌ی سبز را در اختیارم گذاشتند.
در پیورا هم اتفاقاتی برایم افتاد که به خاطرات و مواد خام برای بیشتر داستان‌ها در اولین کتابم یعنی توله‌ها تبدیل شدند. دعوا در مدرسه، مشت‌زنی در ساحل خشک رودخانه، سوءاستفاده‌ی زمین‌دارها از دارایی‌هایشان که هنوز ظالمانه بر آن‌ها حکومت می‌کردند. دنیای جوانی و خاطرات دوردست پدربزرگ و مادربزرگ و مامائه که پس از گذراندن عمرهای طولانی نزدیک به قرن به یادشان می‌آمد و تعریف می‌کردند، پیرنگ و شخصیت‌های «زن جوان اهل تاکنا» را به من بخشیدند. داستان پیچولیتا کوئیار را برعکس، در روزنامه‌ای در لیما کشف کردم. سوار بر اتوبوسی بودم که از میرافلورس به مرکز شهر می‌رفت. منشیی که در کتی و اسب آبی اختراع کردم، زنی که خاطرات سفرش را از روی کتاب شرق زرد و آفریقای سیاه نوشته‌ی زنی از لیما که شغل نویسندگی‌اش را کمی دیر یافته بود، اغراق می‌کرد، از زندگی شخصی خودم نشأت می‌گیرد. از آن زمانی که در اتاقی زیرشیروانی در پاریس کارهای نوشتنی زنی با تخیلی خلاق و دستور زبانی افتضاح را انجام می‌دادم.
اما به همان میزان که تجربیات زندگی‌ام به من الهام بخشیده‌اند، چیزهایی که خوانده‌ام -که روشی دیگر، حتی گاهی اصیل‌تر و عالی‌تر، از زندگی کردن است- هم تأثیری غیرقابل انکار در باروری تمام داستان‌هایم داشته‌اند. گرچه در این مورد، نمی‌توانم به درستی نام نویسنده یا عنوانی را به زبان بیاورم. اطمینان دارم که ایده‌های سارتر در تعهد به نوشتن، که در دهه پنجاه و شصت عمرم بدون چون و چرا قبول داشتم، تأثیر به سزایی در دیدگاه انتقادی و دلمشغولی‌های اخلاقی در اولین رمان‌هایم داشته است. علاوه بر این سبک حماسی و اسطوره‌های رمانتیک آثار آندره مالرو، که در سال‌هایی که دانشگاه می‌رفتم آن‌ها را با اشتیاق می‌خواندم، و همچنین نویسندگان آمریکایی مانند همینگوی، دوس پاسوس، کالدول، اشتاین‌بک، اسکات فیتزجرالد و نویسندگان جوان‌تر مانند ترومن کاپوتی و پل بولز که آن سال‌ها می‌پرستیدمشان، ردپاهای خودشان را در اولین داستان‌هایم برجا گذاشته‌اند. اما بیشترین تأثیر را باید از آموزگار اعظم اکثر نویسنده‌های نسل من (و همچنین نسلی که بلافاصله بعد از ما آمدند) پذیرفته باشم: ویلیام فاکنر. بدون احساس کردن آن شگفتی عظیم کشف غنای طیف‌ها، اشاره‌ها، زوایای دید، هارمونی‌ها و جاه‌طلبی‌های نثر او و راه بدیعی که او در آن داستان‌هایش را کنار هم می‌چید، هرگز جرأت نمی‌کردم ترتیب زمانی روایت قصه را در کارهای خودم در هم بشکنم یا بخشی را از زاویه‌ی دیدی دیگر و سطحی دیگر از واقعیت در داستان بگنجانم، همانطور که در عصر قهرمان، گفتگو در کاتدرال و دیگر رمان‌هایم به کار برده‌ام. و یا بتوانم کتابی مانند خانه‌ی سبز بنویسم. کتابی که در آن کلمات به اندازه‌ی شخصیت‌ها، و گاهی بیشتر، حضور دارند -دورنمایی برای داستان- و ساخت -دورنما، جریان زمان و تغییر راوی‌ها- پیچیدگی‌های تو در توی زیادی به همراه دارد.
تأثیر، کلمه‌ی خطرناکی است و وقتی درباره‌ی نوشتن و ادبیات به کار می‌رود، اصطلاحی مناقض است. تأثیراتی وجود دارند که همان ابتدا خاموش می‌شوند و تأثیراتی هستند که به نویسنده کمک می‌کنند صدای خودش را کشف کند. در هر صورت، ممکن است بیشترین تأثیرات ادبی آن‌هایی باشند که زیاد به چشممان نمی‌آیند و نسبت به آن‌ها آگاه نیستیم. به همین دلیل، با وجود اینکه می‌دانم کدام نویسنده‌ها گرفتارم کرده‌اند و درهای دنیایی از رؤیاها را به رویم گشوده‌اند و می‌دانم کدام نویسنده‌ها به من آموخته‌اند چگونه بنویسم و چگونه ساختار قصه را رعایت کنم، جرأت نمی‌کنم بگویم این نویسنده‌ها -و البته به آن لیست فلوبر، ملویل، دیکنز، بالزاک، تولستوی، تیرانت لوبلان اثر مارتورل، توماس مان و بسیاری دیگر را هم اضافه کنید- همانهایی هستند که من به آن‌ها مدیونم. فارغ از اینکه این دین دقیقاً چه چیز می‌تواند باشد.
تنها چیزی که از آن کاملاً مطمئن هستم این است که در آن سالهای کودکی، در آن خانه‌ی بزرگ در خیابان لادیسلائو کاوررا در کوچاوامبا، در قلب خانواده‌ی وسیع و نیمه‌مذهبی‌ام که توسط پدربزرگ و مادربزرگ اداره می‌شد، هنگامی که شروع کردم به خواندن داستان‌ها در کتاب‌ها و مجله‌های کودکانی که مسیح نوزاد برایم در روز کریسمس می‌آورد یا خودم با پول توجیبی می‌خریدم، اولین بار به نوشتن علاقمند شدم. چیزی که زندگی‌ام را از آن موقع تا اکنون شکل داده است و می‌توانم بگویم همان قصه‌ها هستند که از آن راه دور، فروتنانه هنوز هم رؤیاهایم را برمی‌افروزند.

لندن، ۲۵ ژوئن ۱۹۹۷

(ترجمه شده از کتاب  Touchstones: Essays on Literature, Art, and Politics نوشته‌ی ماریو وارگاس یوسا)

Advertisements