دوستان

نشسته‌ایم فرندز می‌بینیم. فرندز بخشی از فرهنگ عده‌ای از ما شده است. اسمش را بگذارید تهاجم فرهنگی یا هر چیز دیگر. به‌هرحال این اتفاق افتاده است. ما همه‌جا درباره‌اش حرف می‌زنیم. برای اتفاقات روزمره مثالی از درون ۲۴۰ اپیزودش پیدا می‌کنیم. و می‌توانم بگویم که بله. هر کدام از آن شش نفر شخصیت اصلی (و گاهی هم بعضی از فرعی‌هایشان) روی شخصیت فعلی ما تاثیر گذاشتند. تاثیری دائمی.

خیلی‌ها را می‌شناسم که بیشتر از پنج دور تمام اپیزودهایش را دیده‌اند. خیلی‌ها را دیده‌ام که مثل موسیقی میگذارند اپیزودی تصادفی از فرندز پخش شود و به کارهای دیگرشان می‌رسند. خودم از آخر به اول هم آن را دیده‌ام. زمان به عقب برمی‌گردد. ازدواج‌ها به هم می‌خورد و آدم‌های مطلقه دوباره ازدواج می‌کنند. بچه‌های به دنیا آمده به شکم مادرهایشان برمی‌گردند. بوسه‌ها فراموش می‌شوند و مادربزرگ‌های فوت شده زنده می‌شوند، آن هم دو بار.

فرندز همان چیزی بود که می‌خواستیم. ما که در زمان گذار به سر می‌بریم. که نه سنتی داریم و نه مدرن شده‌ایم. ما که اولین کسانی بودیم که باید می‌فهمیدیم در محیط جدیدی که پدرهایمان به ما داده بودند چطور باید دوام بیاوریم. آنها چیزی به ما نگفتند. یادمان ندادند باید چه کار کنیم. شاید خودشان هم نمی‌دانستند. این موضوع دیگری است. اما به‌هرحال باید از جایی یاد می‌گرفتیم. و فرندز سخاوتمندانه راه را نشان‌مان داد.

فهمیدیم دوست چیست و چطور باید با او رفتار کرد. فهمیدیم می‌شود آدم‌ها را بدون در نظر گرفتن جنسیت‌شان شناخت و دوست داشت. فهمیدیم کمک کردن یعنی چی و چطور باید در شرایط سخت کنار دوست‌ها باقی ماند. فرند لبخند را به ما یاد داد و البته چیزی بسیار مهم‌تر را.

عشق را. اما شاید نه آن طور که قرار بود. نه آن طور که باید می‌بود. نسخه‌ی بی‌شکلی از عشق که هنوز خام بود. چیزی که به انسانی دیگر (و نه مجموعه‌ای تلویزیونی) نیاز داشت تا شکل‌دارش کند. آن را ورز دهد و چیزی بدیع از آن بسازد.

اما. مشکل‌مان همین بود. اما کسی نبود. ما دیده بودیم جهان چه طور جایی است. خب. اعتراف می‌کنم. فرندز یا هر چیز دیگری که رسانه برایمان پخش کند واقعیت ماجرا نیست. اما این یکی عجیب به ما چسبیده بود. تقصیر ما نبود. آنها زیادی خبره بودند. و کسی باید می‌بود تا آن را برایمان «ترجمه» کند.

و کسی نبود. آن آدم از جنس گوشت و استخوان را نداشتیم که دست‌مان را بگیرد، فارغ از تعصب، تمامیت‌طلبی، نگرانی‌های بی‌مورد تاریخ‌گذشته، عاری از ترس، و راهنمایمان باشد. برای درک کردن چیزی که دیده بودیم. برای تطبیق دادنش با شرق، خاورمیانه، اینجا، سرزمین عجایب مذهبی.

نمی‌دانم حرف حسابم چیست. نمی‌دانم این چیزها درست هستند یا نه. می‌دانم که داشتیم فرندز می‌دیدیم. حتی نمی‌دانم دفعه‌ی چندم است.