خرچنگ

در تمام داستان‌های دیستوپیایی که من خوانده یا دیده‌ام (مثل کتاب‌های 1984 و فارنهایت ۴۵‍۱ و فیلم برزیل) همیشه شخصیتی هست که علیه نظام توتالیتر حاکم شورش می‌کند. این شخصیت اغلب درون خود نظام به کار مشغول است و اتفاقی او را به فکر می‌اندازد: آیا ارزش‌هایی که تا به امروز داشته‌ام درستند؟ آیا چیزی به جز پروپاگانداهای «برادر بزرگ» هست که درست باشد؟

او فرار می‌کند و با عده‌ای آشنا می‌شود که آرمان‌هایی آزادیخواهانه دارند. آنها عقاید جدید و افق روشن را به قهرمان نشان می‌دهند و در این مسیر، او تطهیر می‌شود، ارزش‌هایی جدید به دست می‌آورد و خود را از چرخه‌ی باطل نظام حاکم می‌رهاند. در اغلب این داستان‌ها نظام همچنان سر جایش باقی می‌ماند و در آخر متوجه می‌شویم آنها قدرتمندتر از چیزی هستند که فکر می‌کردیم و با جنبش یک نفر یا یک گروه چیزی تغییر نمی‌کند. اما در واقع چیزی تغییر کرده است. و عوض شدن عقاید یک نفر هم یعنی نظام کمی ضعیف‌تر شده است. این خود موضوع دیگری است.

فیلم خرچنگ (The Lobster) را دیدم و به نظرم رسید دارد چیز جدیدی تعریف می‌کند. باز تاکید کنم که من چندتایی بیشتر داستان دیستوپیایی نخوانده و ندیده‌ام. در فیلم خرچنگ که باید نشان عجیب و غریب‌ترین فیلم امسال را هم به او بدهم، نظام یا همان برادر بزرگ آن چنان در استخوان آدم‌ها رخنه کرده است که قهرمان فیلم، همان کسی که قرار است بشورد و حرکتی رو به آزادی شروع کند، در آخر همچنان همان عقاید تحمیل‌شده توسط نظام را اجرا می‌کند. او نمی‌تواند مدل جدیدی رو کند. نمی‌تواند چون طور دیگری نمی‌تواند فکر کند. این مهم است. بردبری در همان فارنهایت ۴۵۱ می‌گوید: «برای نابود کردن یک فرهنگ لازم نیست کتابها را بسوزانید. کافی است کاری کنید مردم کتاب نخوانند.»

این جمله به خوبی فضای خرچنگ را توصیف می‌کند. آنها کاری کرده‌اند که دیگر کتاب نخوانید. و این کار را خیلی خوب انجام داده‌اند. حتی شورشی‌های این نظام هم چیز جدیدی ندارند. آنها هم حکومتی توتالیتر با ابعادی کوچکتر ساخته‌اند، همان پروپاگاندای برادر بزرگ را تقلید می‌کنند، لباس‌های یک شکل می‌پوشند، از یک سری قوانین خاص پیروی می‌کنند و حتی با تخطی از آن قوانین مجازات می‌شوند. اما البته مجازات از نوعی دیگر.

قهرمان از هر دوی این گروه‌ها می‌گریزد. اما باز نمی‌تواند مدل فکری خودش را پیاده کند. او کماکان تحت تاثیر «آنها» است. می‌خواهد همشکل جماعت شود. او، گرچه تلاش زیادی می‌کند، باز برمی‌گردد به خانه‌ی اول. جایی که احساس امنیت می‌کند. مساله شاید همین باشد: احساس امنیت. ما توانایی چندانی برای تحمل ناامنی نداریم و هزینه‌ی گزافی در ازای ذره‌ای امنیت می‌پردازیم. هر چند کاذب، و هر چند گاهی آزارنده.

در فیلم‌های واقعاً ترسناک سینما، اغلب عنصر ترسناک را به شما نشان نمی‌دهند. راهرویی خالی و تاریک، دری که آهسته بسته می‌شود، صدای پا و نشانه‌های وجودِ جسمی ناپیدا ما را بیشتر از وقتی که می‌توانیم ببینیم چه چیزی آنجاست می‌ترسانند. در فیلم خرچنگ، به جز یکی دو بار که نیروی پلیس می‌بینیم، خبری از وجود نظام نیست. رهبری عصبانی، نیروهای ضد شورش، مشاورین اعظم و ساختمان‌هایی با درهای بلند وجود ندارند. با این حال همه‌شان آنجا هستند. قوی‌تر از هر نیروی دیگری. و همین است که آن را ترسناک‌تر از هر نظام توتالیتر دیگری در قصه‌های دیستوپیایی می‌کند.

در مظنونین همیشگی جمله‌ای هست که به گمانم از بودلر باشد: «بزرگترین حقه‌ی شیطان این بود که به جهان ثابت کرد وجود ندارد.» نظام حاکم در فیلم خرچنگ هم همین کار را کرده است. عکس هیچ کسی به در و دیوار نیست، زندگی عادی در جریان است، سرکوبی وجود ندارد، اما کماکان، دختر برای ملاقات با والدینش باید شوهری برای خود دست و پا کند. وگرنه پدر هم او را لو خواهد داد.

Only Lovers Left Alive

زندگی شبیه نقشه‌ی بازی‌های استراتژیک است. فقط جایی که ایستاده‌ای روشن است، بقیه‌اش تاریک است و نادیدنی. بعد که جلو می‌روی، چیزها نمایان می‌شوند. شاید مکانی جدید بیابی، شاید با هیولایی مواجه شوی یا شاید یاری ببینی تا کمکت کند.

راستش آن نقشه است که شبیه زندگی است. اما ما همیشه برای فهمیدن فهمیدنی‌ترین چیزها به مثالی دیگر نیاز داریم. بنابراین زندگی شبیه نقشه‌ی بازی‌های استراتژیک است.

ممکن است آدمی، صدایی، تصویری، حتی موجود بی‌جانی ببینی و مسیر زندگی‌ات تغییر کند. ممکن است همین فردا صبح که بیدار شدی بخواهی هیپی باشی، یا کارمند ثبت احوال، یا جادوگر. ممکن است بخواهی خودت را حلق‌آویز کنی تا موضوعی برای نوشتن بیابی. یا حتی ممکن است از زیر خاک جواهری بیرون بکشی که تو را جاودانی کند.

دیشب فیلم «تنها عاشقان زنده می‌مانند» را دیدم. جیم جارموش آدم غمگینی است و بلد است کاری کند تو هم غمگین شوی. برای همین دوستش دارم. موسیقی فیلم خیلی خوب است. ساده، آرام و غم‌انگیز. اسم فیلم هم جادویی بود. به نظرم حتی انگلیسی‌اش جادویی‌تر است: Only Lovers Left Alive. معادل فارسی‌اش بد نیست، اما نه آنقدر. دیگر این که فهمیدم ایده‌اش چند سال قبل به سر خودم زده بود و قصه‌ای هم نوشته بودم. جور دیگری بود، اما درون‌مایه‌ی یکسانی داشت. باید ببینم توانش را دارم دوباره فیلم را ببینم یا نه. شاید تنها. تا بتوانم کمی بغضم را بترکانم.

چیز عجیبی است. وقتی چیز زیبایی تو را لمس کند. چیز عجیبی است بچه‌ها. بیایید با خودمان روراست باشیم و اقرار کنیم که چیز عجیبی است. لمس چیزهای زیبا. و این که گلودرد می‌آورند و چشم‌هایت را می‌لرزانند. بیایید هر کجا که دلمان خواست بزنیم زیر گریه. حتی اگر بی‌دلیلی موجه باشد. بیایید وقتی حواس پنجگانه‌مان درک جدیدی از جهان به درون‌مان می‌فرستد مثل بچه‌های خردسال بزنیم زیر گریه. چرا که فقط همین ابزار را برای تحمل دنیا داریم. بعید می‌دانم چیز دیگری باشد.

بعد از فیلم درباره‌اش حرف نزدیم. من رفتم بادمجان و سیب‌زمینی و گوجه و فلفل دلمه خریدم برای شام. اما در راه فهمیدم عقیده دارم خون‌آشام‌ها در جهان ما حضور دارند. و فهمیدم اگر یکی پیدا کنم از او می‌خواهم من را هم «تبدیل» کند. به خاطر عمر جاودانی؟ شاید. بله. وسوسه‌کننده است. اما شاید به خاطر چیزی دیگر: چون می‌خواهم هر چیزی که در جهان هست را ببینم. می‌خواهم لمس چیزهای زیبا بر پوست بدنم را حس کنم. می‌خواهم هر چیزی که هست را یاد بگیرم. بفهمم خواندن کتاب‌های خوب چه تاثیری بر رنگ چشم نوزادان نسل‌های بعد دارد. می‌خواهم روزی را ببینم که سایه‌ی چیزها انقلاب کرده‌اند و دوست دارم به رویای تمام آدم‌های جهان سرک بکشم.

به خاطر همین می‌خواهم خون‌آشامی بیابم تا من را تبدیل کند. و به خاطر همین «تنها عاشقان زنده می‌مانند» را چندین هزار بار دیگر خواهم دید.

در باب صبر

من خودم عقیده دارم که خواندن یک رمان خیلی بهتر از نگاه کردن به اقتباس سینمایی آن کتاب است. تا الان اگر ازم می‌پرسیدید که چرا، می‌گفتم چون خواندن کتاب بیشتر به من حال می‌دهد و از اینجور حرف‌ها. ولی تا الان به این وضوح تفاوت بین یک کتاب و یک فیلم را به چشم خودم ندیده بودم.

این‌ها اتفاقاتی است که در فیلم ارباب حلقه‌ها می‌افتد (به طور خلاصه) تا چهار هابیت جوان به آراگورن برخورد کنند:

بیلبو بگینز در روز تولدش شایر را ترک می‌کند و حلقه را برای فرودو بگینز به ارث می‌گذارد. گندالف خاکستری شک می‌کند که مبادا این همان حلقه‌ی معروف سائورون باشد. می‌رود دستنوشته‌های قدیمی را مرور می‌کند و می‌بیند که کوه هلاکت (در سرزمین موردور) به جنب و جوش افتاده. به شایر برمی‌گردد و می‌بیند که چند سوار سیاه خانه‌ی بگینز را زیر و رو کرده‌اند اما نتوانسته‌اند حلقه را پیدا کنند. به فرودو و سام می‌سپارد که مخفیانه از شایر بروند و در مهمانخانه‌ی «اسبچه‌ی راهوار» منتظرش باشند. خودش می‌رود تا با سارومان سفید مشورت کند. فرودو و سام در مزرعه‌ای به مری و پی‌پین برخورد می‌کنند و آنها هم همراه آنها راهی می‌شوند. در جنگل یک سوار سیاه جلوی راه آنها را می‌گیرد اما آنها فرار می‌کنند و به مهمانخانه می‌رسند. آنجا می‌بینند که گندالف هنوز نرسیده و با استرایدر (همان آراگورن) آشنا می‌شوند.

من الان صفحه‌ی سیصد و یازده کتاب اول هستم و آنها تازه همین الان پایشان را داخل «بری» جایی که «اسبچه‌ی راهوار» آنجا قرار دارد گذاشته‌اند. و هنوز از آراگورن هم هیچ خبری نیست. و همه‌چیز (تاکید می‌کنم) همه‌چیز در کتاب فرق می‌کند. از سیر حوادث تا شخصیت‌ها و جزئیات. همه‌چیز فرق می‌کند و خیلی بهتر است. مثلاً هیچ می‌دانستید فرودو وقتی از شایر راه می‌افتد پنجاه ساله است؟ یا مثلاً گندالف هفده سال تمام تحقیق می‌کند تا متوجه می‌شود که حلقه، همان حلقه‌ی معروف است؟ مثلاً می‌دانستید که هابیت‌ها در جنگل الف‌ها را می‌بینند و الف‌ها آنها را با خود می‌برند و ازشان پذیرایی می‌کنند؟ می‌دانستید که بعداً با «تام بامبادیل» برخورد می‌کنند؟ اصلاً هیچ می‌دانستید که در کتاب آنها آواز می‌خوانند؟ این یکی از آوازهایی است که الف‌ها می‌خوانند:

سفید برفی! ای بانوی پاک! سفید برفی

شهبانوی آنسوی دریاهای غربی!

ای روشنایی ما آوارگان

در میان جهانی درهم تنیده از درختان!

عالی نیست؟

من وقتی کتاب را می‌خوانم با خودم فکر می‌کنم چرا این اتفاق‌ها و این شخصیت‌ها در فیلم نیستند؟ چرا حذف شده‌اند؟ و با خودم فکر می‌کنم اگر من بودم همه‌چیز را توی فیلم می‌گفتم. ممکن است من از اقتباس سینمایی (که اغلب هم هالیوودی است) چیزی ندانم که نمی‌دانم. اما جواب سوال واضح است: به خاطر بودجه. سینما پرخرج‌ترین مدیای زمانه است و به خاطر همین خیلی چیزها را فدا می‌کند. اینطور نیست؟

دلیل دیگرش شاید این باشد که امروزه همه‌چیز خیلی سریع شده است و دیگر کسی وقت‌اش را ندارد کتاب هشتصد صفحه‌ای بخواند. می‌رود دو ساعت در سالن سینما می‌نشیند و تمام دیگر. هوم؟ درست است؟ مثل فست فود. نیم ساعت بعد از اینکه تصمیم گرفتید شام بخورید، سیر هستید.

من این را قبول می‌کنم. یک ماه زمان زیادی برای وقت گذاشتن روی یک «چیز» است. و این چیز می‌تواند هر چیزی باشد. اما خب چه می‌شود کرد؟ ضرب‌المثل کجایی است که می‌گوید «Good things come to those who wait»؟