And I’m not leaving

امروز سه مستند دیگر از مایکل مور دیدم. «Michael Moore in Trumpland» و «Where to Invade Next» و «Capitalism: A Love Story».

حالا می‌خواهم اعتراف کنم که با هر سه تا بغضم ترکید و گریه کردم.

باید سعی کنم توضیحی برای این مساله بیابم، ولی فعلاً نمی‌خواهم این کار را بکنم. شاید یکشنبه‌ی هفته‌ی بعد.

آخرهای فیلم «کاپیتالیسم: یک قصه‌ی عاشقانه» مایکل مور روی تصویری سیاه این جمله را به زبان مادری‌اش درباره‌ی کشور خودش می‌گوید:

I refuse to live in a country like this.

من خیلی آدم می‌شناسم که همین فکر را درباره‌ی اینجا، ایران، می‌کنند. آنها هم نمی‌خواهند در کشوری مثل اینجا زندگی کنند (هر کس به دلیلی). راستش من هم نمی‌خواهم و می‌توانم چندین و چند دلیل قانع‌کننده برایتان بیاورم.

اما روی همان تصویر سیاه، آقای مور ادامه می‌دهد:

And I’m not leaving.

همین جا بود. یکی از همان جاهایی که بغضم ترکید و گریه کردم.

در ادامه، مایکل مور را می‌بینیم که دور تا دور ساختمان مرکزی یک بانک، نوار زرد رنگی می‌کشد که رویش نوشته: «صحنه‌ی جرم، لطفا عبور نکنید». بعد بلندگوی دستی‌اش را برمی‌دارد و می‌گوید: «اینجا جرمی به وقوع پیوسته. من آمده‌ام تا شما را دستگیر کنم. نترسید. نگران نباشید. زندان آنقدرها هم جای بدی نیست.»

همان موقع بود که فکر کردم بله. من هم نمی‌خواهم از اینجا بروم. می‌خواهم اگر مشکلی هست بایستم و رفع و رجوعش کنم.

نمی‌دانم چطوری، نمی‌دانم از پسش برمی‌آیم یا نه، نمی‌دانم نتیجه‌اش را در طول حیات شخصی‌ام می‌بینم یا نه، نمی‌دانم اصلاً دلم می‌خواهد این کار را بکنم یا نه. اما یک چیز می‌دانم. این:

And I’m not leaving.

Advertisements

مایکل و ارنست

به نظرم جای دو نفر در مملکت ما خالی است. یعنی دلم می‌خواست این دو نفر به جای این که امریکایی باشند، ایرانی می‌بودند.

یکی همینگوی و آن دیگری مایکل مور.

همینگوی به خاطر توصیفاتش از جنگ. ما هم جنگی بزرگ از سر گذراندیم. خوب یا بد، درست یا غلط، آن را از سر گذراندیم. من چند ساعتی بیشتر در آن حضور نداشتم، اما این دلیل خوبی نیست که فراموشش کنم.

ما هم کسانی داشتیم که در جنگ کشته شدند. شجاع بودند یا میهن‌پرست؟ می‌دانستند برای چه می‌جنگند یا نه؟ به خدا و ارزش‌های دینی پشت جنگ معتقد بودند یا فقط می‌خواستند جهان‌مان از چیزی که هست کوچکتر نشود؟

همینگوی نشان‌مان می‌داد که آدم‌هایی که در جنگ کشته شدند، نام‌هایی نیستند که به درد اتوبان و بلوار و خیابان، و به درد پول درآوردن بخورد. آنها هم مثل ما بودند. درس می‌خواندند. کاری داشتند. در عروسی اقوام و دوستان‌شان شرکت کرده بودند. فحش‌های کاف‌دار بلد بودند. بلد بودند چطور می‌شود دختری را بوسید و می‌دانستند اگر به جنگ نمی‌رفتند، حالا چهل، پنجاه، شصت ساله بودند.

مایکل مور هم به خاطر توانایی‌اش در کنار هم چیدن وقایع. تا نشان‌مان بدهد که تا چه اندازه در کثافتی که خودمان ساخته‌ایم فرو رفته‌ایم. او می‌توانست در فضای مه‌آلود اجتماعی‌مان سرنخ‌هایی پیدا کند. سرنخ‌هایی که نیازشان داریم تا بتوانیم راه‌حل درست مشکلات‌مان را بیابیم. بفهمیم کجا قدم اشتباهی برداشته‌ایم تا به اینجا رسیده‌ایم.

دوست داشتم مایکل مور هم مال ما بود، چون فارنهایت ۹/۱۱ او را همین حالا دیدم. غم‌انگیز، تکان‌دهنده، منزجرکننده، و حسرت‌برانگیز.