منکرم، بزدل و ضعیف هستم. ولی چنان عمل می‌کنم گویی که تأیید کرده‌ام، گویی قوی و شجاع بوده‌ام.

یادداشت‌ها – آلبر کامو

Advertisements

خرچنگ

در تمام داستان‌های دیستوپیایی که من خوانده یا دیده‌ام (مثل کتاب‌های 1984 و فارنهایت ۴۵‍۱ و فیلم برزیل) همیشه شخصیتی هست که علیه نظام توتالیتر حاکم شورش می‌کند. این شخصیت اغلب درون خود نظام به کار مشغول است و اتفاقی او را به فکر می‌اندازد: آیا ارزش‌هایی که تا به امروز داشته‌ام درستند؟ آیا چیزی به جز پروپاگانداهای «برادر بزرگ» هست که درست باشد؟

او فرار می‌کند و با عده‌ای آشنا می‌شود که آرمان‌هایی آزادیخواهانه دارند. آنها عقاید جدید و افق روشن را به قهرمان نشان می‌دهند و در این مسیر، او تطهیر می‌شود، ارزش‌هایی جدید به دست می‌آورد و خود را از چرخه‌ی باطل نظام حاکم می‌رهاند. در اغلب این داستان‌ها نظام همچنان سر جایش باقی می‌ماند و در آخر متوجه می‌شویم آنها قدرتمندتر از چیزی هستند که فکر می‌کردیم و با جنبش یک نفر یا یک گروه چیزی تغییر نمی‌کند. اما در واقع چیزی تغییر کرده است. و عوض شدن عقاید یک نفر هم یعنی نظام کمی ضعیف‌تر شده است. این خود موضوع دیگری است.

فیلم خرچنگ (The Lobster) را دیدم و به نظرم رسید دارد چیز جدیدی تعریف می‌کند. باز تاکید کنم که من چندتایی بیشتر داستان دیستوپیایی نخوانده و ندیده‌ام. در فیلم خرچنگ که باید نشان عجیب و غریب‌ترین فیلم امسال را هم به او بدهم، نظام یا همان برادر بزرگ آن چنان در استخوان آدم‌ها رخنه کرده است که قهرمان فیلم، همان کسی که قرار است بشورد و حرکتی رو به آزادی شروع کند، در آخر همچنان همان عقاید تحمیل‌شده توسط نظام را اجرا می‌کند. او نمی‌تواند مدل جدیدی رو کند. نمی‌تواند چون طور دیگری نمی‌تواند فکر کند. این مهم است. بردبری در همان فارنهایت ۴۵۱ می‌گوید: «برای نابود کردن یک فرهنگ لازم نیست کتابها را بسوزانید. کافی است کاری کنید مردم کتاب نخوانند.»

این جمله به خوبی فضای خرچنگ را توصیف می‌کند. آنها کاری کرده‌اند که دیگر کتاب نخوانید. و این کار را خیلی خوب انجام داده‌اند. حتی شورشی‌های این نظام هم چیز جدیدی ندارند. آنها هم حکومتی توتالیتر با ابعادی کوچکتر ساخته‌اند، همان پروپاگاندای برادر بزرگ را تقلید می‌کنند، لباس‌های یک شکل می‌پوشند، از یک سری قوانین خاص پیروی می‌کنند و حتی با تخطی از آن قوانین مجازات می‌شوند. اما البته مجازات از نوعی دیگر.

قهرمان از هر دوی این گروه‌ها می‌گریزد. اما باز نمی‌تواند مدل فکری خودش را پیاده کند. او کماکان تحت تاثیر «آنها» است. می‌خواهد همشکل جماعت شود. او، گرچه تلاش زیادی می‌کند، باز برمی‌گردد به خانه‌ی اول. جایی که احساس امنیت می‌کند. مساله شاید همین باشد: احساس امنیت. ما توانایی چندانی برای تحمل ناامنی نداریم و هزینه‌ی گزافی در ازای ذره‌ای امنیت می‌پردازیم. هر چند کاذب، و هر چند گاهی آزارنده.

در فیلم‌های واقعاً ترسناک سینما، اغلب عنصر ترسناک را به شما نشان نمی‌دهند. راهرویی خالی و تاریک، دری که آهسته بسته می‌شود، صدای پا و نشانه‌های وجودِ جسمی ناپیدا ما را بیشتر از وقتی که می‌توانیم ببینیم چه چیزی آنجاست می‌ترسانند. در فیلم خرچنگ، به جز یکی دو بار که نیروی پلیس می‌بینیم، خبری از وجود نظام نیست. رهبری عصبانی، نیروهای ضد شورش، مشاورین اعظم و ساختمان‌هایی با درهای بلند وجود ندارند. با این حال همه‌شان آنجا هستند. قوی‌تر از هر نیروی دیگری. و همین است که آن را ترسناک‌تر از هر نظام توتالیتر دیگری در قصه‌های دیستوپیایی می‌کند.

در مظنونین همیشگی جمله‌ای هست که به گمانم از بودلر باشد: «بزرگترین حقه‌ی شیطان این بود که به جهان ثابت کرد وجود ندارد.» نظام حاکم در فیلم خرچنگ هم همین کار را کرده است. عکس هیچ کسی به در و دیوار نیست، زندگی عادی در جریان است، سرکوبی وجود ندارد، اما کماکان، دختر برای ملاقات با والدینش باید شوهری برای خود دست و پا کند. وگرنه پدر هم او را لو خواهد داد.

حاصل جمع

من چه و که هستم؟ جواب: من حاصل جمع همه‌ی چیزهایی هستم که بر من گذشت، همه‌ی آنچه شاهد بودم و همه‌ی آنچه بر سرم آمد. من همه‌ی کسان و چیزهایی هستم که بودنشان در جهان بر من اثر گذاشت و از من اثر گرفت. من همه‌ی چیزهایی هستم که بعد از رفتنم اتفاق می‌افتد و اگر نیامده بودم اتفاق نمی‌افتاد.

از کتاب بچه‌های نیمه‌شب – سلمان رشدی

قله‌ها و دره‌ها

درباره‌ی کتاب حرف زدیم و من ناگهان یاد آن تابستان دو سه سال پیش افتادم که سور بز دستم بود.

کارم تهران بود و خانه‌مان کرج. پیاده می‌آمدم سر خیابان. اتوبوس‌های گازوئیلی قدیمی به مقصد آزادی سوارم می‌کردند. جایی کنار پنجره، اغلب ردیف آخر، انتخاب می‌کردم، می‌نشستم و کتابم را باز می‌کردم. و به دنیای بی‌زمانی می‌رفتم که ماریو وارگاس یوسا برایم ساخته بود. به دومینیکن می‌رفتم. در کودتای نظامی و سوء قصد به جان رافائل تروخیو، دیکتاتور وقت، و اتفاقات خونین بعدش شرکت می‌کردم. هنوز صحنه‌ای از آن را یادم هست: جسد یکی از آنهایی که در سوء قصد شرکت داشتند، روی باربند ماشین ماموران دولتی، بسته شده با طناب. آن را دور شهر می‌چرخاندند تا درس عبرتی باشد. ماشین قرمز بود یا من اینطور خیال می‌کنم؟

تابستان مزخرفی بود. خورشید مثل پدری سختگیر بالای سرمان بود. ترافیک اتوبان کرج به تهران سنگین و راه طولانی بود. اتوبوس مثل پیرمردی مریض سرفه می‌کرد و انگار او سوار ما شده بود. اگر آن کتاب نبود چه می‌شد؟ می‌مردم؟ بله. احتمالش بود.

اما خوشحال و خوشبخت بودم. چون آنجا نبودم. جایی دیگر سر می‌کردم. در دومینیکن. آن سر دنیا. محصور در دریای کارائیب.

درباره‌ی کتاب حرف زدیم و من برای آن روزها که کتاب جانم را نجات داده بود دلتنگ شدم.

خود یوسا جایی از قول پل والریِ شاعر گفته بود: «ما عمیقاً تقاص کتاب خواندن را پس می‌دهیم. چرا که زندگی واقعی هیچ‌گاه نمی‌تواند به بلندی‌ها و اعماقی که ما سوار بر کتاب‌ها کشف‌شان کرده‌ایم راه یابد.»

حالا می‌فهمم منظورش چیست.

رویای خرد

پنج سال پیش، کسی چند تا از کتابهایش را در خانه‌ی من به امانت گذاشت. یکی‌شان را برداشتم و خواندم. چه کتابی از آب درآمد. «رویای خرد» بود. از آنتونی گاتلیب. تاریخ فلسفه‌ی غرب از یونان باستان تا رنسانس.

همان پنج سال پیش بود که با دختری آشنا شده بودم. با هم درباره‌ی فلسفه حرف زدیم و من چیزهایی که از این کتاب خوانده بودم را برایش بلغور کردم. کمی بعدتر برایش گفتم که کتاب را خوانده‌ام و بعد آن را به او هدیه دادم. خب، یارو نیامده بود کتاب‌ها را ببرد. تقصیر من که نبود.

ماه پیش آقای گاتلیب جلد دوم کتاب را منتشر کرد. «رویای روشنگری» که از دکارت شروع می‌شود و تا اوایل انقلاب فرانسه پیش می‌رود. نقد معرکه‌ای ازش خواندم در اینجا. خب، حدس می‌زنید که چی؟ حاضرم برای خواندن دوباره‌ی «رویای خرد» آدم هم بکشم.

رابطه‌ام با آن دختر دیگر مثل سابق نشد. سالی یک بار همدیگر را می‌بینیم و از آب و هوا و چیزهای مهم دیگر حرف می‌زنیم. گاهی هم تلفنی حرف می‌زنیم و بعضی وقت‌ها هم با تلگرام و اینجور چیزها.

خب، چاپ دوم «رویای خرد» را کتابفروشی‌ها می‌فروشند ۲۷هزار تومان. بعد آدم‌ها که می‌پرسند چرا کتاب قرض نمی‌دهی نمی‌دانم چه جوابی بهشان بدهم.

گابو

درست یک سال پیش، میم پیغام داد: «دیدی گابو هم رفت؟» اینطوری بود که از ماجرا خبردار شدم.

آنموقع فقط «زیباترین مغروق جهان» را خوانده بودم و وقتی خبر رسید که «گابو هم رفت» با خودم گفتم خیلی حیف شد. یادم هست که رفتم و یک بار دیگر، برای بار هزارم، داستان کذایی، که درست و حسابی زیر و رویم کرده بود را خواندم و دوباره مثل روز اول، درست انگار هیچوقت قبلاً چشمم به آن جمله‌ها نیفتاده بود، وقتی به آنجایی رسیدم که می‌گفت «می‌خواستند به ساقه‌های پایش لنگر یک کشتی تجاری را ببندند تا بدون این که در اعماق دریا به چیزی بخورد، یک راست به جایی برود که ماهی‌ها کورند و کشتی‌ها از دلتنگی می‌میرند» کتاب را بستم و نتوانستم طاقت بیاورم. همان موقع هم با وجود اینکه فقط همین یک داستان کوتاه را از او خوانده بودم، می‌دانستم که نویسنده‌ای بزرگ از دنیا رفته است.

هجده روز بعد صد سال تنهایی را برای اولین بار شروع کردم و اصلاً نمی‌دانستم دارم چه بلایی سر خودم می‌آورم. ورق به ورق کتاب را با شگفتی، ترس، حیرت و تأثر خواندم. با سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، که آنموقع هنوز کودک بود، برای اولین بار یخ را کشف کردم، همراه با خوزه آرکادیو بوئندیا، وقتی شبح سرگردان پرودنسیو آگیلار را دیدیم فهمیدم که حتی مرده‌ها هم پس از مرگ، پیر می‌شوند و همراه با رمدیوس خوشگله وقتی داشتیم در میان نسیم خفیف نور کورکننده، سوسک‌ها و گل‌ها را ترک می‌کردیم، برای اورسولا که در آن زمان تقریباً نابینا شده بود دست تکان دادم.

بعدتر وقتی «گزارش یک قتل از پیش اعلام شده» و «از عشق و شیاطین دیگر» را هم خواندم مطمئن شدم که جادوی روایت‌های مارکز آنقدر هست که انسانی معمولی در طول عمرش احساس کمبود نکند. حقیقت این است که برای من، مارکز*، تنها نویسنده‌ای است که می‌تواند با کنار هم گذاشتن دو تا کلمه‌ی ساده، کاری کند که احساس کنم روی سطح کره‌ی زمین، جا به اندازه‌ی کافی وجود ندارد. از خودم می‌پرسم آیا اینها را مدیون ترجمه‌های درخشان آثار او هستم، یا خاصیت نثر مارکز این است که در تمام زبان‌های دنیا، به یک اندازه، مسحورکننده می‌شود؟

به هر حال، دیروز وقتی آخرین صفحه‌ی کتاب ناتمام «زنده‌ام که روایت کنم» را خواندم، با دیدن کاریکاتوری از او در فیسبوک، فهمیدم یک سال تمام از آن روز که «گابو هم رفت»، گذشته است. حالا دیگر فکر نمی‌کنم چقدر حیف. فکر می‌کنم او، همانطور که خودش هم اعتقاد داشت، همچون شبحی پیر و مهربان، در اتاق‌های ما، در آن گوشه‌ی خلوت و بسیار شخصی که کتاب‌هایش را کنار هم چیده‌ایم تا هروقت دلمان خواست ورقشان بزنیم و دوباره از شدت کشف و شهود ناب نفس‌مان بند بیاید، آنقدر پرسه می‌زند و زنده می‌ماند «که در صبح‌گاه‌های سال‌های بعد، مسافران کشتی‌ها از بوی باغ‌های دریایی از خواب بیدار شوند و ناخدای کشتی با اونیفورم عرشه‌ای خود بیرون بیاید و با ردیف مدال‌های جنگی روی سینه و دوربین و ستاره‌ی قطبی‌اش گرداب گل‌های سرخ را در افق جزائر کارائیب نشان بدهد و به چهارده زبان بگوید: نگاه کنید، آن جا دهکده‌ی استبان است. جایی که باد چنان آرام است که زیر تخت‌خواب‌ها غنوده است، جایی که خورشید چنان به شدت می‌درخشد که گل‌های آفتابگردان نمی‌دانند به کدام سوی بچرخند.»**

* و یوسا البته.

** از پاراگراف آخر داستان «زیباترین مغروق جهان» ترجمه بهمن فرزانه.

در باب صبر

من خودم عقیده دارم که خواندن یک رمان خیلی بهتر از نگاه کردن به اقتباس سینمایی آن کتاب است. تا الان اگر ازم می‌پرسیدید که چرا، می‌گفتم چون خواندن کتاب بیشتر به من حال می‌دهد و از اینجور حرف‌ها. ولی تا الان به این وضوح تفاوت بین یک کتاب و یک فیلم را به چشم خودم ندیده بودم.

این‌ها اتفاقاتی است که در فیلم ارباب حلقه‌ها می‌افتد (به طور خلاصه) تا چهار هابیت جوان به آراگورن برخورد کنند:

بیلبو بگینز در روز تولدش شایر را ترک می‌کند و حلقه را برای فرودو بگینز به ارث می‌گذارد. گندالف خاکستری شک می‌کند که مبادا این همان حلقه‌ی معروف سائورون باشد. می‌رود دستنوشته‌های قدیمی را مرور می‌کند و می‌بیند که کوه هلاکت (در سرزمین موردور) به جنب و جوش افتاده. به شایر برمی‌گردد و می‌بیند که چند سوار سیاه خانه‌ی بگینز را زیر و رو کرده‌اند اما نتوانسته‌اند حلقه را پیدا کنند. به فرودو و سام می‌سپارد که مخفیانه از شایر بروند و در مهمانخانه‌ی «اسبچه‌ی راهوار» منتظرش باشند. خودش می‌رود تا با سارومان سفید مشورت کند. فرودو و سام در مزرعه‌ای به مری و پی‌پین برخورد می‌کنند و آنها هم همراه آنها راهی می‌شوند. در جنگل یک سوار سیاه جلوی راه آنها را می‌گیرد اما آنها فرار می‌کنند و به مهمانخانه می‌رسند. آنجا می‌بینند که گندالف هنوز نرسیده و با استرایدر (همان آراگورن) آشنا می‌شوند.

من الان صفحه‌ی سیصد و یازده کتاب اول هستم و آنها تازه همین الان پایشان را داخل «بری» جایی که «اسبچه‌ی راهوار» آنجا قرار دارد گذاشته‌اند. و هنوز از آراگورن هم هیچ خبری نیست. و همه‌چیز (تاکید می‌کنم) همه‌چیز در کتاب فرق می‌کند. از سیر حوادث تا شخصیت‌ها و جزئیات. همه‌چیز فرق می‌کند و خیلی بهتر است. مثلاً هیچ می‌دانستید فرودو وقتی از شایر راه می‌افتد پنجاه ساله است؟ یا مثلاً گندالف هفده سال تمام تحقیق می‌کند تا متوجه می‌شود که حلقه، همان حلقه‌ی معروف است؟ مثلاً می‌دانستید که هابیت‌ها در جنگل الف‌ها را می‌بینند و الف‌ها آنها را با خود می‌برند و ازشان پذیرایی می‌کنند؟ می‌دانستید که بعداً با «تام بامبادیل» برخورد می‌کنند؟ اصلاً هیچ می‌دانستید که در کتاب آنها آواز می‌خوانند؟ این یکی از آوازهایی است که الف‌ها می‌خوانند:

سفید برفی! ای بانوی پاک! سفید برفی

شهبانوی آنسوی دریاهای غربی!

ای روشنایی ما آوارگان

در میان جهانی درهم تنیده از درختان!

عالی نیست؟

من وقتی کتاب را می‌خوانم با خودم فکر می‌کنم چرا این اتفاق‌ها و این شخصیت‌ها در فیلم نیستند؟ چرا حذف شده‌اند؟ و با خودم فکر می‌کنم اگر من بودم همه‌چیز را توی فیلم می‌گفتم. ممکن است من از اقتباس سینمایی (که اغلب هم هالیوودی است) چیزی ندانم که نمی‌دانم. اما جواب سوال واضح است: به خاطر بودجه. سینما پرخرج‌ترین مدیای زمانه است و به خاطر همین خیلی چیزها را فدا می‌کند. اینطور نیست؟

دلیل دیگرش شاید این باشد که امروزه همه‌چیز خیلی سریع شده است و دیگر کسی وقت‌اش را ندارد کتاب هشتصد صفحه‌ای بخواند. می‌رود دو ساعت در سالن سینما می‌نشیند و تمام دیگر. هوم؟ درست است؟ مثل فست فود. نیم ساعت بعد از اینکه تصمیم گرفتید شام بخورید، سیر هستید.

من این را قبول می‌کنم. یک ماه زمان زیادی برای وقت گذاشتن روی یک «چیز» است. و این چیز می‌تواند هر چیزی باشد. اما خب چه می‌شود کرد؟ ضرب‌المثل کجایی است که می‌گوید «Good things come to those who wait»؟