راه

از نوشتن می‌ترسیدم. مدت زمان زیادی. حالا هم می‌ترسم ولی می‌نویسم به‌هرحال.

هدفم، قبل‌ترها، نوبل ادبیات بود. طوری می‌خواستمش که استرس می‌گرفتم. حالا هنوز قلقلکم می‌دهد. شهرت، پول، نوبل ادبیات، تبدیل شدن به چهره‌ای فرهنگی، رفتن در بخشی از ادبیات عامه. ولی دیگر درگیرش نیستم. نه چندان. می‌خواهم بنویسم و فقط همین.

دیروز ازم پرسیدند از یک تا ده چقدر خوشحالم. گفتم هشت تا. ولی عدد واقعی‌اش نصف این است. سه و چهار شاید. بعد پرسیدند از یک تا ده چقدر راضی‌ام. می‌دانم که رضایت و خوشحالی دو چیز مختلف‌اند. می‌شود خوشحال بود و راضی نه؟ نمی‌دانم. ولی می‌شود راضی بود و خوشحال نه.

گفتم هفت تا. ولی میزان رضایتم ده تاست و بلکه بیشتر. از این که کامپیوتر را گذاشته‌ام کنار راضی‌ام و از این که می‌نویسم تا گذران زندگی کنم راضی‌تر.

راه مهم‌تر است بچه‌ها. مقصد چیز دوری است و پشت شیب جاده گم است. پس فراموشش کنید. باید برویم. رفتن مهم‌تر است.

تیک تاک

۱. خوابم نبرد. نشستم و فکر کردم. دم ظهر بود، برف دیشب هنوز می‌بارید که خبر دادند مرده است. ده بار اعلان مرگ او را نگاه کردم و باورم نشد. هنوز هم نشده. ولی کم کم دارم می‌فهمم هر چقدر شقیقه‌هایم را فشار دهم او دیگر برنمی‌گردد.

۲. چیست آن نشئگی لذت‌بخشی که زندگی در رگ‌هایمان تزریق می‌کند؟ هر بار که کسی می‌میرد از خود می‌پرسیم همه‌اش همینقدر بی‌معنی است؟ این که همین جاست. از رگ گردن نزدیک‌تر. ولی بعد یادمان می‌رود. مرگ دور و دورتر می‌شود. زندگی نزدیک و نزدیک‌تر. دوباره نفس‌مان را حبس می‌کنیم و سر فرو می‌بریم داخل مشغولیات هر روزه. ترافیک و مناسبات کاری و خیالبافی. زندگی خلاصه. چطور می‌شود مرگ را نزدیک نگه داشت؟ این را دانست که همین حالا، همینقدر بی‌معنی، تو، من می‌توانیم بمیریم.

۳. خوابم نبرد. پا شدم و سرچ کردم: چطور می‌شود زندگی کرد؟ فکر کردم راهش همین است. این که بدانی این دم که فرو می‌بری برمی‌آید یا نه، باعث می‌شود زندگی را به تمامی بخواهی. اما چطور می‌شود مستی زندگی را از سر پراند؟ چطور می‌شود تیک تاک ساعت‌های دیواری را شنید؟ سرچ کردم: چطور می‌شود زندگی کرد؟  ۱۵۷ میلیون نتیجه می‌آورد بی‌پدر.

۴. داشتم تحلیلی از اودیسه را می‌خواندم. تلماک خسته از خواستگاران بسیار که خانه و زندگی‌اش را تباه کرده‌اند، به دنبال نشانی از پدرْ ایتاکا را ترک می‌کند. او غمگین و افسرده است. کاری از دستش ساخته نیست. می‌رود پیش این و آن که در جنگ تروا همراه پدرش بوده‌اند. ماجرای خانه و خواستگاران را تعریف می‌کند. شنوندگان از این همه گستاخی خواستگاران عصبانی می‌شوند. تحلیل می‌گفت تلماک در این سفر یاد می‌گیرد احساساتش باید چگونه باشند. نه غم، نه افسردگی و نه چیز دیگر. که خشم. خشم است که او را از این وضع در می‌آورد.

۵. نگاه کردم و دیدم از دم ظهر کاری نکرده‌ام جز انکار. جز بافتن این خیال که حالا زنگ می‌زند و می‌گوید بیا در را باز کن. می‌خواستیم سورپرایزت کنیم. اما دیگر بس است. حالا وقت چیز دیگری است: سوگ.

آودن شعری دارد:

ساعت‌ها را خاموش کنید، تلفن را قطع کنید،
سگ را با تکه استخوانی ساکت کنید،
بگویید پیانو دیگر ننوازد. آنگاه با نوای خفه‌ی طبل‌ها،
تابوت را بیاورید، بگذارید عزاداران بیایند.

حالا باید بنشینم و برایش اشک بریزم. بفهمم که جهان بی او چیزی کم دارد. اما بعد؟ باید زندگی کنم. حتی شده به خاطر او که اکسیر جوانی جاودانی را سر کشیده است. رازی در کار نیست. نه مرگ را می‌شود رام کرد نه زندگی را. ولی گوش کن. می‌شنوی؟تیک… تاک…

اشارت‌های جهان گذران

امروز تا ساعت ۱۲ ظهر خواب بودم و حالا که ساعت ۹ و ۲۶ دقیقه‌ی شب است می‌خواهم دوباره بگیرم بخوابم. شاید قبلش بگذارم فیلمی پخش شود و چای دیگری بخورم.

چیزی در ذهنم برای نوشتن نیست. سه روز اخیر را به تنبلی گذرانده‌ام. خوابیده‌ام و وقت گذرانده‌ام. فقط در اتوبوس دو سه ساعتی کتاب خواندم. دیگر هیچ. کنسرت کیهان کلهر هم رفتم که بلیتش را دو هفته پیش خریده بودم.

گاهی هم از این اتفاق‌ها می‌افتد. نگرانش نیستم. به این نتیجه رسیده‌ام که زندگی کردن همان کار کردن نیست. نباید خودم را با انجام دادن «کار» گول بزنم. منظورم از کار شغل است و تمام چیزهای دیگر. تفریح، کتاب خواندن، فیلم دیدن، به موسیقی گوش دادن، حتی (این از همه مهم‌تر است) فکر کردن به آینده، به آرزوها و به علاقه‌مندی‌ها. دارم یاد می‌گیرم می‌شود هیچکدام از این «کارها» را انجام نداد و کماکان زندگی کرد و زنده بود.

این شاید چیزی باشد که از همان اول در گوش‌مان خوانده‌اند. این که دائم باید مشغول به کاری باشیم. جامعه سفت و سخت پشت تعالیم «برو کار می‌کن مگو چیست کار / که سرمایه‌ی جاودانی است کار» ایستاده است و به تعالیم «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس» می‌خندد و آن را مایه‌ی ناامیدی می‌داند. اولی حتی در کتاب درسی‌مان بود و دومی را فقط پیرمردها زیر لب زمزمه می‌کردند.

در حالی که گاهی هم باید همینطور بنشینیم، دراز بکشیم، حتی بگیریم بخوابیم و اشارت‌های جهان گذران را ببینیم.

میان‌وعده‌ی صبحگاهی

فهمیدم که بیش از حد دارم خودسانسوری می‌کنم. چرایش را نمی‌دانم. دیشب خوابم نمی‌برد. گفتم بیایم همین را بنویسم. که فهمیده‌ام بیش از حد دارم خودسانسوری می‌کنم. منتها الف در اتاق بغلی خواب بود و با خودم فکر کردم حالا صدای چلق چلق کیبرد کنجکاوش می‌کند و می‌خواهد ببیند دارم چه کار می‌کنم. بعد دیدم حوصله‌ی توضیح دادن ندارم. همین دیشب گفت: «خب، تو فیلد کاری قبلیت نیستی. پس تو چه فیلد کاری‌ای هستی؟» باید جوابش را می‌دادم. ولی نتوانستم. گفتم یک شرکتی هست که توی کار راه‌اندازی کسب و کارهای اینترنتی است. و آنها می‌خواهند مشتریانی جذب کنند که… و برای همین به محتوایی نیاز دارند که… و من بخشی از این محتوا را… باید می‌گفتم نویسنده شده‌ام. نویسنده آقاجان. دلم می‌خواهد بنویسم. دوست دارم چند تا کلمه بگذارم کنار هم که از قضا شاید خیلی هم شاعرانه باشند.

منتها ابراز احساسات و اینها یک ابزار لاکچری بوده در خانواده‌ی ما. یادم باشد یک بار از این تعریف کنم که چطور «برو بابا» جواب بیش از هشتاد درصد درددل‌های ما بوده است. به‌هرحال. یک دلیلش همین است. و دلیل دیگرش شاید این باشد:

من یک خود غیرواقعی از خودم دارم. یعنی شما شاید این خود غیرواقعی را نداشته باشید. خود غیرواقعی یعنی تصویر درونی من از خودم یک آدم دیگری است. جلوی آینه که بایستم یک نفر را می‌بینم و جلوی آینه که نایستم یک نفر دیگر را می‌بینم. بعد وقتی می‌نویسم، آن خود غیرواقعی درواقع دارد می‌نویسد. همانی که خیلی هم برایش مهم نیست این خود واقعی چطور و به چه چیز فکر می‌کند. حالا آن خود غیرواقعی خواب است. وگرنه که اینها را نمی‌نوشتم.

یک دلیل دیگر هم شاید:

فیلم زلیگ را می‌دیدم. مال آقای وودی آلن است. دیدم یارو آقای زلیگ خیلی شبیه من است. من هم در جمع آدم‌ها سعی می‌کردم/می‌کنم خودم را تطبیق دهم. شبیه‌شان شوم تا یکطورهایی از این چیزهای عجیب و غریب تو در تو خلاص شوم. منتها خب رویه‌ی اشتباهی است و این را هنوز هم نفهمیده‌ام. به‌هرحال منظورم این است که اگر چهار تا وبلاگ بخوانم که همه چسناله باشند من هم شروع می‌کنم چسناله نوشتن. اگر آدم‌های دور و برم همه هیچهایکر باشند، شروع می‌کنم کوله‌پشتی بستن. و اگر تنها باشم، مخلوطی از همه‌شان. یک ذره حالم از خودم به هم می‌خورد و گفتنش باعث می‌شود حالم از خودم به هم نخورد.

خلاصه این که دیدم دارم زیادی خودسانسوری می‌کنم.

برای همین می‌خواستم وبلاگ را به جایی دیگر نقل‌مکان دهم. یک جایی که دست کم اسم خودم در آدرسش نباشد. من از این کارها زیاد کرده‌ام. هنوز اسمم را توی گوگل سرچ کنید آن وبلاگ ده سال پیش را برایتان می‌آورد که یک بار یک نفر بهش لینک داد. خلاصه که وردپرس و بلاگر هر دو از دست من کفری‌اند. البته خیلی محترمانه هر بار برایم وبلاگ جدیدی می‌سازند و خیلی هم خودشان را خوشحال نشان می‌دهند. ولی می‌دانم که بعد از ساعت کاری توی باری جایی دور هم که جمع می‌شوند غر می‌زنند که: «باز این یارو یه اسم گهی انتخاب کرد.» هی هم به ریش من می‌خندند. مهم نیست.

علاوه بر این وبلاگ ناشناس که آدم داشته باشد خیلی خفن است. آدم احساس می‌کند بتمن است. وقتی پنل وبلاگ را باز می‌کنی انگار داری کاستوم بتمن را می‌پوشی. بعد می‌توانی پرواز کنی و از اینجور کارها. خیلی خفن است. منتها من نمی‌توانم چندان دوام بیاورم. ده تا وبلاگ ناشناسم لو رفته‌اند. جاسوس‌های خوبی تربیت نخواهم کرد.

حتی رفتم الان یک اسم دیگر به اسم خودم در سرویس محترم وردپرس رزرو کردم. ولی نمی‌روم آنطرف. همینجا نان و ماستم را می‌خورم و کاری ندارم چه اتفاقی قرار است بیفتد. شتر را که نمی‌شود کجکی سوار شد. همین است که هست. اینجا یک وبلاگ دارم. و دارم هر شب چیزی در آن می‌نویسم. قبلترها فکر می‌کردم آدم‌ها شبیه هم هستند که یک ویژگی‌هایی آنها را متمایز می‌کند. الان فکر می‌کنم آدم‌ها استثنائاتی هستند که یک ویژگی‌هایی آنها را به هم شبیه می‌کند. حالا چرا این را گفتم؟ نمی‌دانم.

ولی خلاصه فهمیدم که بیش از حد دارم خودسانسوری می‌کنم.