سوم اردیبهشت

لباس‌هایم را که پوشیدم فهمیدم از باران دیشب هنوز خیس هستند. خیسی گرمکنم را روی بازوهایم حس کردم و خیسی کفش‌هایم را روی نوک انگشت‌هام. رفتم بیرون تا طرح کوچکی را که برای پیکسل‌ها زده بودم پرینت بگیرم. دستگاه پیکسل را هدی برایم آورده بود و می‌خواستم ببینم می‌توانم با استفاده از آن کاری راه بیندازم یا نه. رفتم و از آن سمت خیابان راه رفتم که آفتاب بود. از جلوی مغازه‌ی ساندویچ‌فروشی مهران رد شدم که وقتی موبایلم خراب شده بود کمکم کرده بود به سپ زنگ بزنم و راهنمایی بگیرم. نمی‌خواستم بایستم و برایش توضیح بدهم که بعدش چه کارهایی کردم و چه اتفاق‌هایی برایم افتاد و بنابراین بی‌اعتنا از جلویش رد شدم و نمی‌دانستم که من را دیده است یا نه. رفتم تا میدان گاز و یک تیزبر و یک قیچی و دو برگ طلق بزرگِ شفاف خریدم و از سه تا مغازه بالاتر پرینتم را گرفتم و برگشتم و هیجان این را داشتم که اولین پیکسلم را بزنم. با زحمت زیاد نقش‌های دایره‌ای را بریدم و رویشان طلق گذاشتم و آنها را در دستگاه پیکسل‌زنی گذاشتم و اهرمش را فشار دادم اما همه‌شان خراب شد و یک بار پیکسل توی دستگاه گیر کرد و مجبور شدم با دم‌باریک آن را در بیاورم. فکر کردم دستگاه را خراب کرده‌ام و ناامید شدم. اگر قرار بود برای هر پیکسل این همه زحمت بکشم ارزش وقت گذاشتن نداشت. ولی کم کم یاد گرفتم و فهمیدم کاغذی که استفاده می‌کنم نباید بیشتر از ۱۳۵ گرم وزن داشته باشد و فهمیدم اصلاً نباید طلق می‌خریدم و توی جعبه‌ی پیکسل‌های خام طلق‌های مخصوص گذاشته‌اند. اینها را هدی بهم گفت و چند نمونه از کارهایی که قبلاً کرده بود را برایم فرستاد تا نگاه کنم و گفت هر پیکسلی که خراب کنم هزار تومان ضرر می‌کنیم. با اینحال چند تای دیگر خراب کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم فعلاً دست از سرش بردارم. نشستم پای کار و دو ساعتی کار کردم و بعد چند تا طرح دیگر زدم تا سر فرصت ببرم یک جای حرفه‌ای که برایم روی کاغذ سبک پرینت بگیرند.

از ظهر تا آخر شب فقط یک آهنگ گوش کردم: آهنگ Du hast از رامشتاین. سبکش متال است و به کسی توصیه‌اش نمی‌کنم مگر این که از اینجور چیزها خوشش بیاید. آهنگ تکرار می‌شد و تکرار می‌شد و من احساس می‌کردم چیزی درونم بالا می‌آید. بلند شدم و دیگر نتوانستم بنشینم و با ریتم آهنگ خودم را تکان دادم و نمی‌فهمیدم خواننده چه چیزی می‌خواند چون زبانش آلمانی بود. اما چیزی می‌گفت و من ریتم آهنگ را می‌فهمیدم و برایم آشنا بود.

چند تکه مرغ از توی فریز درآوردم تا یخ‌شان باز شود و غذا درست کنم. اما آنها را یادم رفت و نشستم پای طراحی جدیدی برای پیکسل‌ها و طرح‌های خوبی درآوردم و در تمام مدت سیگار کشیدم و آن آهنگ را گوش دادم که خودش را بر من تحمیل کرده بود و نمی‌توانستم جلویش بایستم. آخر شب وقتی بالاخره خاموشش کردم، شعرش را در اینترنت خواندم: تو. تو مالکی. تو مالک منی و من زیر بار نمی‌روم. نه. هرگز.

با همین آهنگ ظرف‌ها را شستم و مرغ‌های پر از خون را زیر آب سرد شستم و آنها را در قابلمه ریختم تا بپزند و بعد پیاز خرد کردم و مرغ‌ها را ریش‌ریش کردم و با پیاز سرخ کردم و سس مخصوصی را که با رب گوجه و آب مرغ و ادویه درست کرده بودم روی آنها ریختم. بعد رفتم بیرون و ماکارونی پیچ‌دار خریدم و هوا ابری و خنک شده بود و آفتاب رفته بود. ماکارونی‌ها را توی آب جوش پختم و همه چیز را با هم قاطی کردم تا ساعت نه و نیم شب شد و شام خوردم. بعد فوتبال نگاه کردم که مدام قطع می‌شد ولی بازی خوبی بود و بارسلونا سه تا گل زد و دوباره مثل همیشه موقع تماشای بازی بدنم از هیجان می‌لرزید. یکی از گل‌ها را وقتی زدند که داور سوتش را بالا برده بود تا بازی را تمام کند و یاد مسابقه‌ی بارسلونا با پاری‌سن‌ژرمن افتادم که همین موقع‌ها گل ششم را زده بودند و من از هجوم احساسات درهم‌آمیخته بغضم ترکید و نتوانستم روی صندلی بنشینم. اگر در جهان جادویی هنوز باشد، از فوتبال است. بعد از آن گل معروف که مارادونا با دست زده بود، گزارشگر آرژانتینی داد زده بود خدایا شکرت برای فوتبال، برای مارادونا.

امروز زیاد نشستم و زیاد سیگار کشیدم و زیاد به آن آهنگ گوش دادم و آخر شب خسته شده بودم و توی خانه راه می‌رفتم و به همه‌ی وسایلی که روی زمین ریخته بودم نگاه می‌کردم. به این فکر کردم که باید روال روزانه‌ای برای خودم داشته باشم، صبح‌ها زود از خواب بیدار شوم و میزم را مرتب نگه دارم و هر روز بنویسم. اما با وجود این که خسته بودم خوابم نبرد و بیدار ماندم و به این فکر کردم که اردیبهشت را باید بدون پول و با قرض سپری کنم. به این فکر کردم که باید پول در بیاورم تا تابستان خانه‌ام را عوض کنم و مسافرت طولانی‌مدت ماجراجویانه‌ای بروم. آخر سر ساعت از ۳ گذشته بود که چشم‌هایم سنگین شدند و خوابیدم.

دوم اردیبهشت

امروز صبح هدی زنگ زد و گفت سر کوچه است. ساعت نزدیک ۶ بود. رفتم دم در و دیدمش که توی کوچه شلنگ تخته می‌انداخت و راه می‌رفت. مثل آنهایی که می‌خواهند بروند دعوا. ولی عصبانی نبود. از خوشحالی‌اش بود. رقص‌کنان آمد توی خانه. وسایلش را گذاشت زمین و بغلم کرد. خانه را نگاه کرد و داد زد: «وای اینجا چقدر خوشگله. اینجا چقدر خوبه.» و در تمام مدت خنده‌اش باز باز بود. با دهانش آهنگ زد و خندید و داشت از خوشی می‌مرد و من به این همه انرژی و خوشحالی‌اش حسودی کردم. خواب از سرم پریده بود و فکر نمی‌کردم بخواهد بخوابد. کتری را پر کردم و گذاشتم روی گاز ولی گفت می‌خواهد بخوابد و من هم بهتر است بروم بخوابم. گفتم: «آخه فکر کردم با این همه انرژی خوابت نمی‌بره الان.» گفت: «الان خوشحالم. می‌خوابم و خوشحال بیدار میشم.» خوابید و من رفتم حمام کردم چون در طول روز فشار آب ضعیف است و فقط وقتی همسایه‌ها خوابند می‌شود یک دوش آب گرم راحت گرفت. از حمام برگشتم و خودم را خشک کردم و درِ حیاط خلوت کوچک را باز کردم و نشستم لبه‌ی در و سیگار کشیدم. بعد من هم خوابیدم و ساعت ۹ بیدار شدیم.

رفتم دستشویی و شکم‌روش بدی داشتم چون دیشب حال و حوصله‌ی شام درست کردن نداشتم و الویه‌ی آماده خریدم که آشغال خوشمزه‌ای است. بعد هدی گفت که دوستش دارد می‌آید دنبالش و من هم گفتم باید بروم سبزه‌میدان تا موبایلم را بدهم تعمیر کنند. لباس پوشیدیم و خیابان جماران را پیاده رفتیم و مهدی ما را سر راه دید و سوار کرد.

من سبزه‌میدان پیاده شدم و خداحافظی کردیم و آنها رفتند دنبال دوست دیگرشان تا بروند زیپ‌لاین و تولد سی سالگی مهدی را جشن بگیرند که پسر آرامی بود و مثل همه‌ی رشتی‌ها بد رانندگی می‌کرد. سوار آسانسورِ پاساژ شدم و رفتم طبقه‌ی سوم و از زیر چراغ LG وارد نمایندگی شدم. موبایلم را دادم و آن را صورت‌جلسه کردند و گفتند دو هفته بعد زنگ بزنم و پیگیری کنم. بیرون آمدم و کمی در پاساژ چرخیدم که پر از موبایل‌فروشی بود. بعد آمدم بیرون و میدان را دور زدم تا به خیابان طالقانی رسیدم. می‌خواستم کتاب‌های آن دستفروشی را ببینم که چند روز پیش آن را از توی تاکسی دیده بودم. کتاب‌ها را نگاه کردم که چیز دندان‌گیری نبودند و توی ذهنم بود که شب به سولیات زنگ بزنم و احوالش را بپرسم و احتمالاً همدیگر را ببینیم تا کادوی تولدش را بدهم. برایش کتاب در راه جک کرواک را خریده بودم که کتاب مقدس خوره‌های سفر و زندگی است. سولیات همین پیش از عید رفته بود گرجستان و ده روزی آنجا مانده بود و به من گفته بود که هدفش در زندگی این است که کسب و کار راحت و پردرآمدی راه بیندازد و یک کمپر بخرد و بزند به جاده. برود جهان را ببیند. من هم دوست دارم این کار را بکنم ولی توی فکر راه انداختن کسب و کار نیستم چون سخت است و زمان می‌برد. دوست دارم همینطوری مفت‌سواری کنم و بزنم به جاده و بروم شهرها و آدم‌ها و درخت‌ها و آسمان کشورهای دوردست را ببینم. شاید هم یک روزی من و سولیات با هم برویم و جهان را ببینیم.

سوار تاکسی شدم تا سر خیابان منظریه و در پیاده‌روِ پت و پهن خیابان راه رفتم و برگشتم خانه. خسته نبودم و انرژی هدی هنوز با من بود. نشستم پای کار و بار و دو ساعتی کار کردم و فهمیدم کار کردن برایم آسان‌تر شده است. پول درآوردن چیز مهمی است و من همیشه آن را پشت گوش می‌اندازم. ولی امروز راحت کار کردم و با آب مرغ و برنجِ دو روز پیش ناهار مختصری درست کردم. وقتی کارم تمام شده بود و داشتم دنبال شماره‌ی سولیات در تلفن همراه موقتم می‌گشتم، دیدم که خودش پیغام داده و پرسیده کجایم و چرا خبری ازم نیست. با هم قرار گذاشتیم و او گفت که تلفنش خراب شده و قرار شد ساعت شش و نیم زیر ساعت میدان شهرداری همدیگر را ببینیم. دلم برایش تنگ شده بود و فکر کردم چه خوب که امروز همدیگر را می‌بینیم و قصه‌ی سفر گرجستانش را می‌شنوم و کادوی تولدش را می‌دهم.

ناهار خوردم و کمی ویولن زدم و کمی دیگر کار کردم و از سر بیکاری کندی کراش نصب کردم و متالیکا گوش دادم و ساعت ده دقیقه به پنج راه افتادم سمت میدان. هوا ابری بود و باد خنکی می‌وزید. لباس بهاره‌ای پوشیده بودم و سعی کردم بتوانم از توی تلفن همراهم آهنگ پخش کنم اما موفق نشدم چون برای پخش کردن آهنگ‌ها پول می‌خواستند و من پولی نداشتم به آنها بدهم. از روبروی بیمارستان الزهرا سوار تاکسی شدم و سبزه‌میدان پیاده شدم و خیابان سنگفرش بین سبزه‌میدان و شهرداری را پیاده رفتم و این فکر به سرم زد که بروم توی یکی از این کتابفروشی‌ها و بپرسم آیا کسی را می‌خواهند که علاقه‌مند به کتاب خواندن است و یک چیزهایی از کتاب‌ها سر در می‌آورد؟ اما نرفتم و کتابفروشی‌ها و دکه‌ها و کفش‌فروشی‌ها و ورودی بازار بزرگ را رد کردم و رسیدم به ساعت. سولیات نیامده بود و ده دقیقه‌ای آنجا ماندم و به این فکر کردم که چه اشکالی دارد اگر وقتی همدیگر را می‌بینیم او را بغل کنم. به این نتیجه رسیده بودم که اشکالی ندارد ولی او با شال قرمز و مانتوی سیاه و کفش‌های آل‌استار قرمز رسید و دست دادیم و از زیر ساعت و ساختمان قدیمی شهرداری گذشتیم و رفتیم تا به مغازه‌ی فروش لوازم کوهنوردی رسیدیم. او می‌خواست دستمال سری برای تولد اوره‌ئولوآ بخرد و من هم با او رفتم و سر راه ماجراهای این یک هفته‌ای که بر من گذشت را برایش تعریف کردم و او هم گفت که چطور تلفنش خراب شده بود و از دورهمی به مناسبت تولدش گفت که چند هفته قبل برگزار شده بود. رفتیم توی مغازه و دستمال سرها را گشتیم و یکی انتخاب کردیم که طرح چهارخانه‌ی رنگی داشت و با صاحب مغازه درباره‌ی دوست مشترک‌مان حرف زدیم که رفته بود سربازی و او خاطرات سربازی‌اش را تعریف کرد که کسالت‌بار بودند و آمدیم بیرون و رفتیم در کافه‌ای روبروی ساختمان شهرداری، بالای یک نان‌فروشی، دور میزی کنار پنجره نشستیم. سولیات صندلی‌اش را چرخاند و رو به پنجره نشست و من صندلی‌ام را چرخاندم و کنارش نشستم و او چشم‌هایش برق زدند و قصه‌ی گرجستانش را برایم تعریف کرد. از رد شدن از مرز گفت و از پسری هندی که میزبان‌شان در گرجستان بود و از مردی ایرانی حرف زد که داشت به علتی نامعلوم چرخ بزرگی را از آلمان تا ایران هل می‌داد و عکس یک سرخپوست کلمبیایی را نشانم داد که با موتورسیکلت آبی غول‌پیکری جهان را می‌گشت و بعد از این گفت که چطور تقریباً همه‌ی پسرها سعی کرده بودند یک طوری لای پاهای او را باز کنند. از پسرهای سیاهپوست اهل نیجریه گفت و از کلاب شبانه و پابی که با آنها رفته بود و از سبک زندگی و طرز حرف زدن سیاه‌ها گفت و از این که آنها روی او و اوره‌ئولوآ اسم‌های نیجریه‌ای گذاشته بودند. به او سولیات گفته بودند یعنی دختر سرکش و به دوستش اوره‌ئولوآ گفته بودند یعنی هدیه‌ی خداوند و آنها هم اسم ایرانی روی یکی از نیجریه‌ای‌ها گذاشته بودند و به او گفته بودند زانیار، یعنی مرد دانا. و بیشتر از همه از غذاها و آبجوها و قیمت‌های ارزان گفت و من در حرف‌هایش آن احتیاط آکنده به شک که مختص ما ایرانی‌هاست را حس کردم، آن والد محتاطی که همیشه همراه ماست و مدام توی گوش‌مان می‌خواند: حواست را جمع کن، اینها همه خطرناک است، همه‌ی غریبه‌ها گرگ هستند. سفر خوبی رفته بود و خوشحال بودم که اهل سفر است و حدس زدم از کتاب خوشش بیاید. اول کتاب نوشته بودم: برای سولیات، که خوره‌ی زندگی است و زیرش اسمم و عدد سال را نوشته بودم و می‌دانستم که یادبود خوبی برایش نوشته‌ام.

دو ساعت تمام حرف زد و در حین حرف زدنش هوا تاریک شد و باران ریزی گرفت و وقتی از کافه بیرون آمدیم بادْ باران را به صورت‌مان می‌زد و او سردش شده بود. دم درگاه کافهْ کتاب را به او دادم. وقتی آن را گرفتْ پرسید یادبودی اولش نوشته‌ام یا نه و من هم گفتم که نوشته‌ام و او اول کتاب را باز کرد و یادبود من را دید اما سریع کتاب را بست و آن را نخواند. پیاده رفتیم تا ایستگاه تاکسی‌ها و خداحافظی کردیم و من از دکه‌ای در آن نزدیکی دو نخ سیگار خریدم و یکی را همان موقع روشن کردم و پیاده، زیر باران راه رفتم و سیگار کشیدم. عینکم خیس شد و چیزها را درست نمی‌دیدم و پایم توی چاله‌های کوچک آب می‌افتاد و فقط نور مغازه‌ها و ماشین‌ها را می‌دیدم و شبح آدم‌ها را که بی‌عجله زیر باران از کنارم رد می‌شدند. باران ریزی بود اما آدم را خیس می‌کرد و تو اگر خیس شدن خودت و آدم‌های دیگر را نمی‌دیدی نمی‌توانستی باران را روی پوستت حس کنی. می‌خواستم سوار تاکسی شوم اما تاکسی نبود و پیاده راه رفتم و بلوار لاکانی را پیچیدم توی کوچه‌ی قلمستان ۲ که کافه‌ی دنجی آنجا بود و از کنار کافه که گرم و شلوغ بود رد شدم و قطره‌های ریز آب روی شیشه‌های عینکم به هم می‌پیوستند و قطره‌های درشت تشکیل می‌دادند و دیگر فقط می‌توانستم خودم را از جلوی راه ماشین‌ها کنار بکشم و دیگر چیزها را نمی‌دیدم و فقط درکی نامفهوم از مکان داشتم. از کنار پارک شهر گذشتم و از کنار کافه‌ها و بیمارستان کودکان و ورزشگاه گذشتم و سیگار دومم را روشن کردم. وقتی در خیابان منظریه قدم می‌زدم باران قطع شد اما بعد که پیچیدم توی بلوار بهشتی دوباره باران گرفت و عینکم را در آوردم و توی کیفم گذاشتم و چیزها تار شدند. انگار از پشت شیشه‌ای کثیف به چیزها نگاه می‌کردم اما سرم را بالا گرفتم تا آب توی چشم‌هایم برود و خشکی چشم‌هایم را برطرف کند و به این فکر کردم که حاضرم به جهان بگویم که شغلم نویسندگی است و نوشتن را دوست دارم و دلم می‌خواهد روزی هشت ساعت قوزکرده پشت میزم بنشینم و بنویسم و بنویسم و بنویسم و فکر کردم می‌خواهم بنویسم تا زندگی‌ام مثل قطره‌های بارانْ توی درز و سوراخ‌های آسفالت محو نشود و گوشه‌ای آنها را ثبت کنم تا روزی، سال‌های سال بعد، بدانم که زنده بوده‌ام و روی زمین راه رفته‌ام و چیزها را دیده‌ام و خوشحال بوده‌ام و غمگین و سرشکسته بوده‌ام.

درِ خانه‌ام را باز کردم و جوراب‌های خیسم را با جوراب پشمی مخصوص کوهنوردی عوض کردم و بافت کلفتی پوشیدم تا جلوی لرزیدن بدنم را بگیرم و بعد باقی‌مانده‌ی غذای ظهر را گرم کردم و شام خوردم و خوابیدم.

بائوباب‌ها

یک هفته‌ای بود که می‌خواستم چیزی بنویسم برای خودم. نمی‌نوشتم تا امروز رفتم یک دفتر پاپکو خریدم که اگر اشتباه نکنم صد تا برگ دارد. از این قر و فرها، متاسفانه، من هم دارم. البته معلوم است که مشکل نوشتن نداشتن دفتر و دستک و خودکار نیست. فکر کنم در مستند سیاوش کسرایی بود که دخترش می‌گفت او روی پوست آدامس هم شعر می‌نوشت.

دلیلش به تعویق انداختن کار اصلی است. حالا به جای نوشتنْ هر چیز دیگری بگذارید. رفتن سراغ کار اصلی ترسناک است، به هزار و یک دلیل که شاید بدانید و شاید هم نه.

باید مثل بچه‌ها با ضمیر ناخودآگاه‌مان برخورد کنیم. یک جاهایی باید با بهانه‌هایش بسازیم و با او راه بیاییم. دفتر می‌خواهد؟ برایش بخریم. قبل از کار باید یک ساعتی برود بیرون بچرخد؟ ببریمش. ولی یک جایی باید سفت بایستیم و بگوییم: بشین پای کار. شیطنت باشه برای بعد. و البته که باید ته و توی قضیه را هم دربیاوریم. چرا آن کار اصلی را هی به تعویق می‌اندازیم؟ جریانش چیست؟ چه چیزی ما را می‌ترساند؟

گفتم ترس و می‌خواهم بگویم فکر می‌کنم ریشه‌ی بیشترش ترس است، به خصوص ترس از شکست. از کجا آمده‌اند و این انتظارات ماورائی از خودمان چطور به جان‌مان افتاده‌اند؟ یک چیزهای مشترکی در نسل‌ها هست ولی خیلی جدی‌اش نگیرید. هر کس خودش باید پیدایشان کند. چطوری؟ این هم با خودتان است.

به گمانم آدم تا با آن کودک درون یا ضمیر ناخودآگاه یا هر اسم دیگری که رویش می‌گذارید کنار نیامده، نتوانسته افسارش را دست بگیرد، به گمانم نباید بچه‌ای بزرگ کند. تا خودمان بالغ نشده‌ایم، نمی‌توانیم به دیگری بیاموزیم بالغ شدن، بالغ بودن، معنی‌اش چیست.

توپ‌ها را فرشته‌ها گل می‌کنند

ده یا دوازده ساله بودم که گل روبرتو کارلوس به فرانسه را با پسرعمویم دیدیم. کارلوس توپ را در فاصله‌ی ۳۵ متری از دروازه کاشت (نصف زمین فوتبال ۵۰ متر است). بعد رفت عقب. خیلی عقب‌تر از بقیه‌ی آنهایی که ضربه آزاد می‌زنند. آنوقت با آن سبک خاص خودش، با قدم‌های ریز به توپ نزدیک شد و آن را شوت کرد. فابیان بارتز که دروازه‌بان فرانسه بود به همراه آن بیست و یک نفر بازیکن دیگر فقط ایستادند و نگاه کردند. توپ قوس عجیبی برداشت، سابید به تیر دروازه و گل شد. دهانم باز مانده بود. به پسرعمویم نگاه کردم و او با خونسردی گفت: «مگه نمی‌دونی؟ توپ‌ها رو فرشته‌ها گل می‌کنن.»

فوتبال یک زمانی جادویی بود. ماجرای آندرس اسکوبار را هیچوقت یادم نمی‌رود (گرچه یادم نیست کی آن را شنیده‌ام). در جام جهانی ۱۹۹۴ در بازی بین امریکا و کلمبیا، او گلی به خودشان زد که باعث شد بازی را ۲ به ۱ ببازند و حذف شوند. اسکوبار به کلمبیا برگشت. به دوستانش زنگ زد. با هم سری به چند بار زدند و بعد رفتند به کلاب شبانه‌ی «ال ایندیو». ساعت ۳ صبح بود که از هم جدا شدند. اسکوبار در پارکینگ کلاب تنها بود که سه مرد سر رسیدند. بین آنها و فوتبالیست جوان (بیست و هفت سالش بود) درگیری لفظی پیش آمد. آنوقت یکی از مردها یک تفنگ کالیبر ۳۸ از جیبش درآورد و دوازده گلوله به او شلیک کرد. شاهدها می‌گویند ضارب بعد از هر شلیک می‌گفت «گل!». گزارشگر بازی امریکا و کلمبیا هم بعد از گل‌به‌خودی اسکوبار دوازده بار گفته بود «گل!».

می‌گویند اسکوبار نه به خاطر آن گل، که به خاطر آن درگیری لفظی کشته شده است که در مدئین چیزی عادی بود. ولی کدام داستان را باور می‌کنیم؟ احتمالا اولی را. چون باورپذیر است و تأثیر عمیق فوتبال را می‌دانیم. وقتی آدم‌ها موقع تماشای فوتبال سکته‌ی قلبی می‌کنند و می‌میرند، چرا دست به قتل نزنند؟

کتاب «فوتبال علیه دشمن» از سایمون کوپر پر است از این داستان‌ها. داستان‌هایی که به افسانه شبیه‌ترند. او در کتاب از برزیلی‌هایی حرف می‌زند که می‌گویند حتی کوچک‌ترین دهکده‌هایشان، حتی اگر کلیسا نداشته باشند، زمین فوتبال دارند. از باشگاه فوتبال پلیس‌های مخفی در روسیه می‌گوید و از جنگ نیجریه و بیافرا که به خاطر حضور پله، یک روز متوقف شد. اما او می‌گوید فوتبال دیگر آن فوتبال سابق نیست. این را می‌دانم که نوستالژی می‌تواند اتفاقات را در ذهن‌مان پررنگ کند. شاید مسابقاتی که حالا برگزار می‌شوند، بیست سال دیگر جادویی به نظر برسند. اما باید حرف او را قبول کنیم. تا همین جام ۱۹۹۸، وقتی جهان وسیع ما هنوز به یک دهکده‌ی کوچک تبدیل نشده بود، فوتبال معنای دیگری داشت. وقتی بچه بودیم از هلند، آرژانتین، برزیل، ایتالیا، آلمان چه می‌دانستیم؟ هیچ جز فوتبال. پوسترهای باتیستوتا و فان‌باستن و آن خوشتیپ‌های ایتالیایی روی کمد دخترها بود و مارادونا و رونالدو و رود گولیت روی کمد پسرها (یکی از پسرهای محله‌مان می‌خواست موهایش را بلند کند تا وقتی هِد می‌زند مثل رود گولیت آنها به جلو پرتاب شوند). اسم مالدیو را اولین بار وقتی ۱۷ تا گل از ایران خود شنیدیم و فهمیدیم پرچم نیجریه سبز است چون نه تنها لباس‌شان سبز بود، بلکه تاریبو وست موهای اندکش را بافته و به رنگ سبز درآورده بود. فوتبال جنگ‌ها را متوقف می‌کرد و جنگ‌ها را راه می‌انداخت. نمادی قوی بود برای مبارزه‌ی طرفداران دو جناح، دو دین، دو کشورِ در جنگ. هنوز هم هست. اما دیگر نه آنطور. راستش فکر می‌کنم همه‌ی چیزها به همین درد مبتلا شده‌اند. ادبیات که دنبالش می‌کنم که همینطور است. بقیه‌ی چیزها هم شاید. اینترنت (شاید هم چیزی دیگر) جهان را از جادو پاک کرده است. ولی این بحث دیگری است.

طرفدار بارسلونام. دست کم از آن موقع که رونالدینهو در آن بازی می‌کرد. طرفدار دوآتشه نیستم. چون در یک سال گذشته فقط دو تا بازی از آنها را دیده‌ام. یکی تابستان که فکر کنم ال‌کلاسیکو بود و باختیم. و دیگری همین چهارشنبه شب. که بازی برگشت لیگ قهرمانان بود در مقابل پاری‌سن‌ژرمن.

نتیجه‌ی بازی رفت را در تاکسی و از رادیو شنیده بودم. بارسلونا ۴ به صفر باخته بود. به همین خاطر می‌خواستم حتما این بازی را ببینم. چون حساسیتش بالا بود. راستش بی‌خواب شده بودم و کاری هم نداشتم بکنم. از آنجایی که تلویزیون ندارم، بازی را آنلاین دیدم. مدام قطع می‌شد و روی اعصاب بود. داشتم پشیمان می‌شدم که با کمک توییتر یک وبسایت پیدا کردم که از یک شبکه‌ی خارجی بازی را پخش می‌کرد و سرورهای قوی‌تری داشت. مشکل قطع شدن حل شد و بازی را دیدم. و چقدر خوشحالم از این بابت.

بارسلونا ۳ تا گل زد و یکی دیگر می‌خواست تا همه چیز مساوی شود. اما یک گل خورد. قانون گلِ زده در خانه‌ی حریف می‌گوید اگر بازی مساوی شود، تیمی می‌برد که گل بیشتری در ورزشگاه حریف زده است. بازی در ورزشگاه بارسلونا بود. بنابراین حتی اگر در مجموعِ دو بازی ۵ به ۵ مساوی می‌شدند پاری‌سن‌ژرمن بالا می‌رفت. بارسلونا باید ۳ تا گل دیگر می‌زد. محال بود. نیم ساعت بیشتر به تمام شدن بازی نمانده بود و همه می‌دانند که فوتبال کم‌گل‌ترین ورزش دنیاست. بارسلونا گل چهارم را هم زد اما کسی خوشحال نشد. دقیقه‌ی ۸۷ بود و فوتبال، متاسفانه، ۹۰ دقیقه بیشتر نیست. خیلی‌ها تلویزیون را خاموش کردند و خوابیدند. شاید خیلی از تماشاچی‌ها هم ورزشگاه را ترک کرده باشند. اما بعد بارسلونا در دقیقه‌ی ۹۰ یک گل دیگر هم زد. حالا بازی ۵ به ۵ مساوی بود و بارسلونا فقط یک گل دیگر می‌خواست. داور ۵ دقیقه وقت اضافه در نظر گرفت. ۵ دقیقه زمان زیادی نیست. اما در وقت اضافه اندازه‌ی یک عمر می‌گذرد و هر اتفاقی در آن ممکن است. فکر می‌کنم همان موقع‌ها بود که دروازه‌بان بارسا هم جلو آمد و در حمله شرکت کرد. دیگر چه فرقی می‌کرد؟ یا یک گل می‌زدند یا هزار گل می‌خوردند.

آنوقت بود که دوباره دست فرشته‌ها را دیدم. نِیمار یک ضربه‌ی آزاد زد (از همان حوالی که روبرتو کارلوس ۲۳ سال قبل آن توپ را شوت کرده بود). دفاع پاری‌سن‌ژرمن توپ را برگرداند و توپ به خود نیمار رسید. او یک نفر را دریبل زد و توپ را فرستاد روی دروازه. توپ در یک سهمی بی‌نقص بالا رفت و پایین آمد، به پای سرخیو روبرتو «خورد» و رفت توی گل. معجزه اتفاق افتاد. فردوسی‌پور گفت: «چیه این فوتبال اصلاً؟ تمام تن من داره می‌لرزه.» و گزارشگر خارجی که من داشتم بازی را با صدای او می‌شنیدم فریاد زد: «چه قصه‌ی شگفت‌انگیزی!»

فوتبال یک بار دیگر، و پس از سال‌ها، تبدیل شد به یک نماد. نمادی برای مقاومت و تسلیم نشدن. برای جنگیدن. اگر پیش از این فوتبال محفل عقده‌گشایی دو طرز فکر بود که از هم نفرت داشتند، حالا تبدیل شده بود به نبرد انسان در برابر زندگی. دیگر پاری‌سن‌ژرمنی‌ها نبودند که ناراحت و مبهوت روی زمین بیفتند. آنها شکست‌های ما، سختی‌ها و گرفتاری‌هایمان، و رویاهای فروخورده‌مان بودند که به لطف دست فرشته‌ها بر آنها پیروز شده بودیم. یکی از تماشاچی‌ها تکه کاغذی بالای سرش گرفت که رویش نوشته بود: «بله. ما می‌توانیم.» ننوشته بود ما توانستیم. نوشته بود ما می‌توانیم. و بله. ما توانسته بودیم. جادویی که این همه وقت تنها در خاطره‌هایمان وجود داشت با خوشحالی بیرون پریده بود و جلوی چشم‌هایمان رخ داده بود. همین حالا که مشغول نوشتن این متن هستم هم نمی‌توانم جلوی احساساتم را بگیرم.

روی جلد سفید و آبیِ کتاب «صد سال تنهایی» ترجمه‌ی بهمن فرزانه نقل قولی هست از ناتالیا گینزبرگ که می‌گوید: «اگر حقیقت دارد که رمان مرده است یا در حال احتضار است، پس همگی از جای برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم.»

فکر می‌کنم وقتش رسیده که ما هم از جا برخیزیم و به این آخرین مسابقه‌ی جادویی فوتبال ادای احترام کنیم.

چیزهایی که امروز دیدم

امروز رفتم پیاده‌روی. می‌خواستم خیابان منظریه را بالا پایین کنم. خیابانی با پیاده‌روی عریض و درخت‌های بلند و آپارتمان‌های شیک. ولی به میدان گاز که رسیدم پیچیدم سمت چپ. جایی که تا حالا نرفته بودم.

از کجاها رد شدم؟ یادآوردنش سخت است. ولی انگار در زمان به عقب می‌رفتم. ارتفاع ساختمان‌ها کم می‌شد، مغازه‌های لباس‌فروشی و کافه‌های مد روز به آهنگری و کابینت‌سازی و قهوه‌خانه‌های سنتی تبدیل می‌شدند و لباس‌ها محلی و محلی‌تر.

پیرمردی را دیدم جلوی در خانه‌ای، روی یک صندلی، نشسته بود و پارچه‌ای بالای در آویزان بود: «از همه‌ی همسایه‌ها و آشناها ممنونم که در مراسم تشییع جنازه شرکت کردند.» پارچه سفید بود.

وسط شهر یک جنگل دیدم. با درخت‌های خشکیده و پیچیده‌درهم. و لاستیک کهنه‌ی ماشین‌های سرحال. رودخانه‌ی کم‌آبی دیدم که پلی از روی آن می‌گذشت. رودخانه بوی گل و لای و خاطرات مرده می‌داد. به خانه‌های مسکن مهر رسیدم و از آنجا دور زدم تا مسیر را برگردم. اما نمی‌خواستم از آن مسیر مستقیم همیشگی استفاده کنم. پس آدرس خانه را به نقشه‌ی گوگل دادم تا مسیری دیگر پیشنهاد دهد. و پیشنهاد داد.

سر آن بلوار بزرگ، پشت ایستگاه زنگار گرفته‌ی اتوبوس، کوچه‌ای بود که باید آن را می‌رفتم. بعد باید سمت راست می‌پیچیدم. بعد دو بار چپ و بعد مستقیم تا برسم به یک چهارراه و دوباره نقشه را نگاه کنم. رفتم.

کوچه‌ها باریک می‌شدند. سر هر پیچ یک بن‌بست بود که انتهایش پر بود از درخت و بوته‌های بلند وحشی. مغازه‌ها گوش تا گوش چسبیده به هم. و بیشتر از همهْ بقالی‌های همه‌چیزفروش. بچه‌ها توپ دولایه‌ی گِلی‌شان را با دمپایی شوت می‌کردند و زن‌ها با چادرهای بسته به کمر و خنزر پنزرهای مختلف به دست در خیابان راه می‌رفتند.

به جاهایی رسیدم که نبرد طبیعت و انسان هنوز ادامه داشت و معلوم نبود چه کسی برنده می‌شود. درخت‌ها از توی آسفالت بیرون زده بودند و خزه از در و دیوار بالا رفته بود. انگار طبیعت جاسوس‌هایش را به قلمرو انسان‌ها فرستاده بود.

به چهارراه رسیدم و نقشه را بیخیال شدم. رفتم و گم شدم. لابلای خانه‌ها و بن‌بست‌ها و درخت‌ها. از اول پاییز تا الان دارم تمرین می‌کنم: مهم‌ترین چیز همین حالا دارد اتفاق می‌افتد. همین جا جلوی چشم‌هات.

نقشه می‌خواستم چه کار؟

راه

از نوشتن می‌ترسیدم. مدت زمان زیادی. حالا هم می‌ترسم ولی می‌نویسم به‌هرحال.

هدفم، قبل‌ترها، نوبل ادبیات بود. طوری می‌خواستمش که استرس می‌گرفتم. حالا هنوز قلقلکم می‌دهد. شهرت، پول، نوبل ادبیات، تبدیل شدن به چهره‌ای فرهنگی، رفتن در بخشی از ادبیات عامه. ولی دیگر درگیرش نیستم. نه چندان. می‌خواهم بنویسم و فقط همین.

دیروز ازم پرسیدند از یک تا ده چقدر خوشحالم. گفتم هشت تا. ولی عدد واقعی‌اش نصف این است. سه و چهار شاید. بعد پرسیدند از یک تا ده چقدر راضی‌ام. می‌دانم که رضایت و خوشحالی دو چیز مختلف‌اند. می‌شود خوشحال بود و راضی نه؟ نمی‌دانم. ولی می‌شود راضی بود و خوشحال نه.

گفتم هفت تا. ولی میزان رضایتم ده تاست و بلکه بیشتر. از این که کامپیوتر را گذاشته‌ام کنار راضی‌ام و از این که می‌نویسم تا گذران زندگی کنم راضی‌تر.

راه مهم‌تر است بچه‌ها. مقصد چیز دوری است و پشت شیب جاده گم است. پس فراموشش کنید. باید برویم. رفتن مهم‌تر است.

تیک تاک

۱. خوابم نبرد. نشستم و فکر کردم. دم ظهر بود، برف دیشب هنوز می‌بارید که خبر دادند مرده است. ده بار اعلان مرگ او را نگاه کردم و باورم نشد. هنوز هم نشده. ولی کم کم دارم می‌فهمم هر چقدر شقیقه‌هایم را فشار دهم او دیگر برنمی‌گردد.

۲. چیست آن نشئگی لذت‌بخشی که زندگی در رگ‌هایمان تزریق می‌کند؟ هر بار که کسی می‌میرد از خود می‌پرسیم همه‌اش همینقدر بی‌معنی است؟ این که همین جاست. از رگ گردن نزدیک‌تر. ولی بعد یادمان می‌رود. مرگ دور و دورتر می‌شود. زندگی نزدیک و نزدیک‌تر. دوباره نفس‌مان را حبس می‌کنیم و سر فرو می‌بریم داخل مشغولیات هر روزه. ترافیک و مناسبات کاری و خیالبافی. زندگی خلاصه. چطور می‌شود مرگ را نزدیک نگه داشت؟ این را دانست که همین حالا، همینقدر بی‌معنی، تو، من می‌توانیم بمیریم.

۳. خوابم نبرد. پا شدم و سرچ کردم: چطور می‌شود زندگی کرد؟ فکر کردم راهش همین است. این که بدانی این دم که فرو می‌بری برمی‌آید یا نه، باعث می‌شود زندگی را به تمامی بخواهی. اما چطور می‌شود مستی زندگی را از سر پراند؟ چطور می‌شود تیک تاک ساعت‌های دیواری را شنید؟ سرچ کردم: چطور می‌شود زندگی کرد؟  ۱۵۷ میلیون نتیجه می‌آورد بی‌پدر.

۴. داشتم تحلیلی از اودیسه را می‌خواندم. تلماک خسته از خواستگاران بسیار که خانه و زندگی‌اش را تباه کرده‌اند، به دنبال نشانی از پدرْ ایتاکا را ترک می‌کند. او غمگین و افسرده است. کاری از دستش ساخته نیست. می‌رود پیش این و آن که در جنگ تروا همراه پدرش بوده‌اند. ماجرای خانه و خواستگاران را تعریف می‌کند. شنوندگان از این همه گستاخی خواستگاران عصبانی می‌شوند. تحلیل می‌گفت تلماک در این سفر یاد می‌گیرد احساساتش باید چگونه باشند. نه غم، نه افسردگی و نه چیز دیگر. که خشم. خشم است که او را از این وضع در می‌آورد.

۵. نگاه کردم و دیدم از دم ظهر کاری نکرده‌ام جز انکار. جز بافتن این خیال که حالا زنگ می‌زند و می‌گوید بیا در را باز کن. می‌خواستیم سورپرایزت کنیم. اما دیگر بس است. حالا وقت چیز دیگری است: سوگ.

آودن شعری دارد:

ساعت‌ها را خاموش کنید، تلفن را قطع کنید،
سگ را با تکه استخوانی ساکت کنید،
بگویید پیانو دیگر ننوازد. آنگاه با نوای خفه‌ی طبل‌ها،
تابوت را بیاورید، بگذارید عزاداران بیایند.

حالا باید بنشینم و برایش اشک بریزم. بفهمم که جهان بی او چیزی کم دارد. اما بعد؟ باید زندگی کنم. حتی شده به خاطر او که اکسیر جوانی جاودانی را سر کشیده است. رازی در کار نیست. نه مرگ را می‌شود رام کرد نه زندگی را. ولی گوش کن. می‌شنوی؟تیک… تاک…