اشارت‌های جهان گذران

امروز تا ساعت ۱۲ ظهر خواب بودم و حالا که ساعت ۹ و ۲۶ دقیقه‌ی شب است می‌خواهم دوباره بگیرم بخوابم. شاید قبلش بگذارم فیلمی پخش شود و چای دیگری بخورم.

چیزی در ذهنم برای نوشتن نیست. سه روز اخیر را به تنبلی گذرانده‌ام. خوابیده‌ام و وقت گذرانده‌ام. فقط در اتوبوس دو سه ساعتی کتاب خواندم. دیگر هیچ. کنسرت کیهان کلهر هم رفتم که بلیتش را دو هفته پیش خریده بودم.

گاهی هم از این اتفاق‌ها می‌افتد. نگرانش نیستم. به این نتیجه رسیده‌ام که زندگی کردن همان کار کردن نیست. نباید خودم را با انجام دادن «کار» گول بزنم. منظورم از کار شغل است و تمام چیزهای دیگر. تفریح، کتاب خواندن، فیلم دیدن، به موسیقی گوش دادن، حتی (این از همه مهم‌تر است) فکر کردن به آینده، به آرزوها و به علاقه‌مندی‌ها. دارم یاد می‌گیرم می‌شود هیچکدام از این «کارها» را انجام نداد و کماکان زندگی کرد و زنده بود.

این شاید چیزی باشد که از همان اول در گوش‌مان خوانده‌اند. این که دائم باید مشغول به کاری باشیم. جامعه سفت و سخت پشت تعالیم «برو کار می‌کن مگو چیست کار / که سرمایه‌ی جاودانی است کار» ایستاده است و به تعالیم «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس» می‌خندد و آن را مایه‌ی ناامیدی می‌داند. اولی حتی در کتاب درسی‌مان بود و دومی را فقط پیرمردها زیر لب زمزمه می‌کردند.

در حالی که گاهی هم باید همینطور بنشینیم، دراز بکشیم، حتی بگیریم بخوابیم و اشارت‌های جهان گذران را ببینیم.

Advertisements